Daisypath Anniversary tickers 12 خرداد 91 - سيب مهربون

12 خرداد 91

سلام

من تهرانم

ما تهرانیم

تعطیلات شمال نرفتیم

عیلت داره.. علت نه ها عیلت

عیلت اصلیش گرفتن حال خانواده همسر بود

عیلت فرعیش باز گرفتن حال اونها بود

عیلت عقلیش استراحت کردن بود و مثلا درس خوندن چون امتحان دارم

خوب همه یمرن مسافرت استراحت و خوشگذرونی. ما که می ریم شمال کلا خوشی مالیده می شه که هیییییچ استراحت مستراحت هم معنی نداره... چه معنی داره آخه؟ مگه نمی دونین ؟ پدر و مادر همسرم کل زندگی زحمت دارن می کشن که چی. ما باید بفهمیم اونها خیلی دارن زحمت می کشن و به سختی روزگار می گذرونن. چرا متوجه نیستین آخه.

باید ما شعور داشته باشیم. باید بفهمیم زندگی کردن سخته. پول درآوردن سخته. مگه نمی دونین ما تو ناز ونعمت (کی خرج ما رو می ده هم نمی دونم) داریم با همسر زندگی می کنیم. به راحتی پول در میاد. همسرم پشت میز می شینه تو گرما زیر کولر تو سرما کنار بخاری. جدی می گم ها. کار ندارن که نون راحت در میارن. ولی اونها هستن که کلی مشغله دارن. همیشه هم مهمون دارن. همه تلاششون هم اینه که ما دو  روز می ریم شمال راحت باشیم. !!!!! ما سختی نکشیم. ما راحت زندگی کنیم.

.......

باری به هر جهت دیگه به عزیز جون هم ثابت شد که وقتی ما یه چیزی می خریم یا یه حرکتی می زنیم که توش پولی خرج می شه  بابا و مامانش و ... کلا قاتی می کنن (قاتی که بودن بیشتر قاتی می کنن)

الان به مرحله ای رسیدم که میگم قاتی می کنن؟ به من چه. به نشیمنگاه لقشون.

آقا من کم دشمن داشتم. همسر رفته ماشین خریده به همه رسما اعلام کرده این ماشین همسرمه به نام همسرم هم خریدم. (حالا جز اولی همه ماشین هایی که تا حالا داشتیم مال من بوده چه عرفا چه اسما.) قراره ایشون رانندگی کنن.

قبلشم که مادر همسر اومده بود دیده بود ای خدا مرگم بده ما دو تا قالی خریدیم (ماشینی ها خیلی هم ارزون و معمولی) خونمون بزرگتره و ...

در ضمن یه سفر کاری همسر داشت به جنوب ما هم باهاش رفتیم.

تازه گفتیم یه روز فقط من و دخترم با عزیز جون بودیم. عزیز جون زودتر رفته.

نشون به اون نشون که دیگه از روزی که مثلا عزیز جون رفت جنوب دیگه به ما زنگ نزدن (قبلا هم نمی زدن ولی به فرگلم زنگ نزدن) من هم هر بار زنگ زدم اونها تو حیاط بودن یا نبودن یا نماز می خوندن (می ترسم یهو برن بالای بالای بهشت از بس نماز می خونن).

یه روز گفتم بی خیال و زنگ زدم. تا بالاخره یه بار زحمت کشید مادرهمسر که جواب دخترمو داد اونم 30 ثانیه بعدشم  قطع کرد. دوباره که گرفتم جواب شنیدم که ما می خواستیم صدای دخترکو بشنویم که شنیدیم.

الان 10 روزه که من خودم صدامو ازشون گرفتم.

ضمن اینکه اونها اصولا نزدیک یه تعطیلی اینطوری می شه اخلاقشون گندتر از همیشه می شه تا اینکه مبادا ما بهمون خوش بگذره. تا اینکه ما بفهمیم که اونها از فشار زیاد زندگی اعصاب ندارن. نمیدونن که ما بی اعصابتر از اونهاییم.

و اینگونه بود که ترفندشون نگرفت و ما موندیم خونمون تا اینجا به خوشی هامون برسیم. و اونها رو به هیچ جامون حساب نکنیم و من سوغاتیهایی که خریده بودم رو یکی یکی استفاده کردم که مبادا لحظه ای خر بشم و بهشون بدم.

الان که فکر می کنم از روز مادر به بعد دیگه با هم حرف نزدیم.شایدم یه بار بعدش صحبت کردیم. تازه قراره بیاد خونمون نوبت دکتر داره. شاید هم خدا خواست دیگه نیومد.

چیه سیب بد ندیدین؟ الان من بد هستم. عین خودشون.

فقط موندم روز پدر زنگ بزنم تبریک بگم یا نه.

البته زنگ هم بزنم بعید می دونم گوشی رو وردارن با من حرف بزنن.

دیشب همسر زنگ زد بهشون. عین همه وقتهایی که می خوان پسرشون رو خر کن (دور از جون عزیز جون) باهاش خوب برخورد کردن. منم طبق معمول حموم بودم دیگه. آخه وقت نماز نبود. خنده

عزیز جون یه لحظه رفت تو جو و بعد اینکه تلفن رو قطع کرد گفت بریم شمال؟؟ دو روزه بیام تا آخر نمونیم.

منعصبانیگاوچران

عزیز جون:خوب بریم بیام دیگه خوب؟

من: نخیر نمیریم. البته بعدش تصحیح کردم که من نمیام خواستی می ذارم دخترمو رو هم با خودت ببری.

ولی من نمیااااااااااااااااااااااام.

عزیز جون: چشم عزیزم خون کثیفتو بیشتر از این کثیف نکن ( یادش به خیر اینو خواهر خدا بیامرزم می گفت.)

همین

تموم شد. این بود ماجرای تهران موندن ما.

این روزها ماجرا زیاد داشتیم. ولی این ماجرای تهران موندن ما بود.

من اصلا خوب نیستم. تظاهر می کنم خوبم. تو عکسهام می خندم. سعی می کتم بخندم. ولی خیلی وقته از ته دل خوش نبودم. اصلا خوش نبودم. رفتیم سفر. اصلا به من خوش نگذشت. روز آخری با عزیز جون دعوا کردم و بهش گفتم دیگه منو نبره سفر. من خوشحال نیستم و تو هیچ سفری احساس خوب ندارم.

وقتی تو خونه ام لاقل حس امنیت دارم.

راحتم.

...............

یه عالم چیز میز جدید و گرون خریدم و به اسباب خونه اضافه کردم. ایندفعه بیاد تهران (مادرشوهرم رو می گم) حتما یه خونی به پا می شه. . تازه همسر سر لجبازی افتاده می گه اصلا چرا نذاشتم واسم موبایل بخره. و می خواد حتما قبل شمال رفتنمون موبایل جدید هم بخره.

...........

پ ن: برادرشوهر سوگلیم دو تا زمین خریده و 100 میلیون یه خونه خریده. 2 تا ماشین داره و ماشین دومیش صفر بوده زیر پای همسرشه. ولی اصلا باعث ناراحتی خانواده همسرم نیست چون اون سوگلیه. و من مطمئن هستم کلی هم مامانش بهش کمک مالی کرده.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0