Daisypath Anniversary tickers اخر هفته پر از ماجراهای شگفت انگيز - سيب مهربون

اخر هفته پر از ماجراهای شگفت انگيز

سلام به همه

از کجا شروع کنم؟

چهار شنبه که رفتیم خونه یه عالمه خرید کردیم... البته از سیفی جات و سبزیجات و میوه جات و ....

رفتیم خونهو من علی رغم تمام خستگیهام یه ماکارونی مشتی درست کردم

ابجی وسطی هم رسید

یه سالاد مشتی تر هم درست کرده بودم که با ابجی وسطی و عزیز جون موقع شام زدیم تو رگ

خلاصه اینکه من باز کلی غصه دار بودم چون عزیز من ... عشق بی همتایه من داشت صبح زود می رفت

و اون صبح زود رفت و من رو با کلی دلتنگی تنها گذاشت

من هم به خاطرابجی جون که می خواست بره خرید و علی رغم تمام خستگیهام  صبح ساعت 8 از خواب بیدار شدم و یه صبحونه مختصر و پیش به سوی خرید

حالا نمی گم چی خریدیم و چی نخریدیم فقط از بین همه اون خریدهامون یه عروسک برا مونامونا خریدیم که ابجی کوچیکه باید بهش کادو بده

عروسکه یه خرس با اصل و نسبه... خرس مستر بین....

منم یه چندتا جوراب و سگ برا خودم خریدم... یعنی باز هم عروسک

چیزهایی که لازم داشتم رو نتونستم بخرم ولی ابجی وسطی تونست تقریباً اون چیزهایی رو که می خواد بخره

کاغذ کشی و این مسائل خریدیم و من دوباره چندتا جعبه خوشگل با طرح تزیینی جدید درست کردم

تا شب که تو مترو له شدیم ورسیدیم خونه

البته شاید هیچ وقت نمی رسیدیم خونه اخه نزدیک بود که توسط یه ماشین و راننده احمقش به اون دنیا رهسپار شیم

من که تا مدتها قلبم مثل گنجیشک می زد

وسط خیابون چشمم به ماشیم و تمام فکرم به عزیز جون بود و اینکه کی و چه موقع خبرش می کنند تا بیاد و جنازمو تحویل بگیره

نکته مهم اینجاست که این مردم احمق ادم نمی شن چون ما متوجه شدیم که 200 متر بالاتر هنوز جنازه زنی رو زمین بود و پلیس اونجا و مردم جمع بودند

و این راننده دیوانه از اون صحنه که دید عبرت نگرفت

خلاصه اینکه اومدیم خونه و با خستگی شام حاضر کردم ... ترش قلیه با پنیر برشته و کلی سبزی خوردن و ترب سفید... جاتون خالی بود خیلی هم چسبید

فرداش تا ساعت 10 خوابیدیم و با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم

البته تا ساعت 10 صد بار بیدار شده بودم

نون تازه و صبحونه مفصل

ابجی وسطی حالش خوب نبود و فشارش پایین و من تا ساعت 15 همینطور یه ریز کار کردم

نهار هم خورشت و بند بساط دیشب به اضافه تن ماهی

باز هم بعد نهار کار کردم تا خود غروب

البته ناگفته نماند که حالم از پنجنبه صبح که از خواب بیدار شدم خوب نبود و از جمعه اشتهام بدطوری ناجور شده بود و همش حالت تهوع و ...

شب رفتیم خونه نی نی کوچیکه و بعد شام داداشی ما رو آورد خونه و حال من اصلا خوب نبود تازه تو راه هم یه شوک دیگه به من وارد شد که داشتم پس می افتادم دوباره یه احمق دیگه داشت می کوبوند به ما ... دادای که عرقی سردی کرد که نگو چون تو ایینه دیده بود...

یه روانی دیگه... خدا نسلشون رو منقرض کنه

شب بود که حال من بدتر و بدتر شدشاید به خاطر عبیتهای تو شرکت و این چندتا شوکی که بهم وارد شده بود

خلاصه عزیز جون که از سفر اومد دید من هنوز بیدارم و انگار نه انگار که فردا باید برم اداره و کلی درب و داغونم

بابت مریضیم سرتون درد نمیارم ولی فرداش که باز رفتیم دکتر، دکتره گفت که این ناز نازان رو باید معالجش کنید کلی اوضاع معدش و روده هاش به هم ریخته و این سردردها و تب ولرز های متوالی و .. همش ممکنه به خاطر این ها باشه

خلاصه اینکه من خونه موندم و یه پرستار مهربون مثل عزیز جون داشتم ولی دلم خیلی گرفته بود و به عزی جون می گفتم که امروز مثل جمعه است

غروب هم فقط یه سر رفتیم دم یه مغازه شفارش بابایی رو خریدیم و برگشتیمف و من باز حالم بد شد

امروز که اصلا نفهمیدم چطوری رسیدم اداره

تو راه همش خواب وکابوس می دیدیدم و عزیز جون برای من غصه می خورد

الان هم خیلی بهتر از دیروزم ولی  هی میگیره و هی ول میکنه

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0