Daisypath Anniversary tickers بارقه های امید... - سيب مهربون

بارقه های امید...

سلام.. طبق صحبت های مکفی که با مادر عزیز جون خان داشتیم به حمد و قوه الهی بارقه های امید دیده می شود..

این امید به بد نگذشتن در من شعله ور شده و دیشب فهمیدیم زهی خیال باطل..

به عزیز جون خان امر فرمودیم گل من لطفا قبل از حرکت به سوی آغوش پر مهر و محبت مادرت که حاضر است ساعتی را هم برای بیشتر دیدنت از دست ندهد، با ایشان تماس حاصل فرموده و ایشان را با صحبت های خود منور کنید..

و این نکته را گوشزد نمایید مادر مهربان دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است..

......

دیروز رفتم دکتر.. آزمایش مادرشان را نشان دادم گفتند خیلی خوب است .. آزمایش خودم را دید گفت الان داری قرص های تیروئیدت را مصرف می کنی دیگر؟

من: در حالیکه سرم را می خاراندم گفتم نه؟ همون یه ماه خوردم گفتم خوبم.. این آزمایش را هم دادم که بابت حاینکه پول آژانس تا میدان فاطمی که دادیم حلال شود.

دکتر: خانم تیروئیدت را عمل می کنم اگر به گفته های من عمل نکنی.. شیر فهم شد.. اینقدر بزرگ شده که حدندارد.. وزنت زیاد شد شک نکردی؟

من: تو دلم گفتم نه دکتر گفتم بسی به ما خوش می گذرد زین جهت خوشیم.. و چاقققققققققق

دکتر به ما روزی یه قرص لووتیروکسین سدیم دادتا دو ماه بعد اگر افاقه (افاغه) کرد که کرد.. وگرنه نوید امید بخش عمل را به ما داد.. باشد که مورد قبول باری تعالی واقع شویم!!!!!!

..............

باری به هر جهت.. تو این بلبشو و ترافیک و بارون رفتیم و برگشتیم.. به مام وطن .. مادرشوهر عزیز زنگولیدیم..

اگه فکر کنی بابت من ناراحت شد مدیونی.. تازه گفت نه بابا دکتر حالیش نیست!!!!!!! یه چیزی گفت.. چشمت کور دندت نرم.. گه خوردی قرص نخوردی!!!!!!!!!! (البته گه یا هماه گوه را به صورت زیر پوستی گفت)

بعد گفت اصلا مهم نیست.. این تیروئید عصبیه.. خودش خوب می شه.. (تو دلش وقتی اینو می گفت نگفت عصبی اگه هست چرا تو عصبی هستی؟ چرا مگه چی شده..) خاله همسرت هم داره.. (خاله دوم همسر اینقدر زندگی و شوهر خجسته ای داره که من در تعجبم چرا گاهی می خنده) اصلا مهم نیست..

گفت کی میان؟

گفتم تا ٨ عزیز جون خان جلسه داره .. ناگریز پس فردا..

گفت: گوه خوردین (زیر پوستی) پس فردا.. یه نهار درست کن تو راهی.. بعد جلسه راه بیفتین..

گفتم: ببخشید مادر من منظور از ٨ همان ٨ شب بود..

گفت: تاسوعا می خواین راه بیفتین.. روزی که از شیرخواره تا پیر مرد تو خیابونها هستند .. شما که می دونید بچه نیستید.. همسرت هم ایضا.. فردا شب راه بیفتین!!!!!!! تازه عزیز جون خان چه لزومی داره تا اون موقع بره سر کار.. این چند وقت هی کله سحر رفت آخر شب اومد چی شد.. تازه اومد هم خسته و خواب آلود بود.. اونکه کارش دست خودشه.. هر وقت بخواد تعطیل می کنه.. بگو تعطیل کنه زود بیان.. و گفت و گفت و گفت..

من: مادر من تا شما نفس تازه کنید بگم که صبح زود راه یم افتیم ساعت ٩ اونجاییم به ترافیک نم یخوریم.. و راحتتر هم میام..

مادر باز حرفهای بالا را تکرار کرد و بهش چاشنی هایی هم افزود..

من: حالا ببینیم .. باشه چشم..

....................

به عزیز جون یم گم چقدر ما رو دوست دارن ها!!!!!!!!!!! قربونش برم..

عزیز جون: اون دو تا (برادر همسر و زنش) عرصه را بر آنها تنگ می کنند .. بعد اینها حال ما را می گیرند..

من: نامردی اگه فردا زنگ نزنی و اعلام نکنی که ما پس فردا یم آییم.

عزیز جون: اصلا بهشون یم گم پس فردا هر وقت بیدار شدیم.. خستگی مون در رفت راه می افتیم.. تا ادب شن..

.........

من از استرس تا نیمه های شب دل پیچه داشتم.. تازه خجسته بودم..

..............

باری به هر جهت جرقه های بد نگذشتن زده شد.. شما دعا نمایید بقیه اش به خیر بگذره..

در ضمن نذرهاتون قبول.. مخصوصا تو دوست عزیز که امسال من از نذری شما بی نصیبم..

دلم برات تنگ تر می شه عشق سیب..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0