Daisypath Anniversary tickers فیس تو فیس!!! - سيب مهربون

فیس تو فیس!!!

با صغری دهن به دهن فیس تو فیس شدم..

یعنی فیس تو فیس دهن به دهن شدیم..

باز پسره زنگ زده بود..

من فقط می خواستم احساساتشو قلقلک بدم.. احساسات صغری رو..

می خواستم با تلنگرهام حواسشو جمع کنم..

وضعیت معصوم فرق می کرد.. طرفش هم محلی نیست..

اتفاقی هم بیفته دم به دقیقه همدیگرو نمی بینند..

این پسره اینقدر ته دلمو خالی کرده که من نگرانم..

از اولین روز رفتنشو بیرون برا صحبت کردن بگیر.. تا این دلدادگیش..

برا من قابل هضم نیست..

اگه کسی با من اینطوری رفتار یم کرد و اینطور دلداده من می شد من نگران می شدم.. نگران روزی که از ریخت بیفتم..

نگران روزی که بهم بگه تو که اینطور با من راحت بودی پس هر کس دیگه ای هم می اومد اینطوری بود..

نگران سیگار کشیدن های تک و توکش موقع هجوم سختی ها..

نگران پر رو شدنش..

نگران اینکه دم به دقیقه برا خواهرم زنگ می زنه یا اس ام اس می ده..

نگران صمیمیت بی مزه اش..

نگران خواهرم..

می دونین دوباره دستم از کتفم داره کنده می شه..

درد می کنه..

کاملا دارم حس می کنم که وقتی بدجور ناراحتم  دردش امانم رو می بره..

دارم حس می کنم .. حس می کنم بدطوری افسرده ام..

دارم به خودم قول می دم..

قول می دم بی خیال خواهرهام و برادرهام شم..

دارم فکر میکنم شاید بدون فکر کردن به پدرم.. و بقیه (جز مادرم) راحت تر می تونم نفس بکشم..

فردا با هزاران شوق داشتم می رفتم بازار .. برا خواهرهام جهاز ببینم.. خرید کنم.. با سلیقه خودشون براشون چیز میز بخریم..

چه می دونم با حس خرید حالم خوش شه..

ولی الان دارم فکر می کنم اصلا دوست ندارم با صغری برم بیرون...فکر می کنم اگه نرم بهتره..

اصلا الان هیچ چیز مثل اون دفعه که سه خواهری با هم رفتیم بازار و همه اش خندیدیم نیست..

تلفنم به خاطر اشتباه مخابرات یه طرفه بود.. وصل شده.. انگار اصلا وصل بود از دیروز ولی من امروز برا یه بار همینطور امتحان کردم..

ولی ترجیح می دم تلفنم یه طرفه باشه..

تا برا هیچکی زنگ نزنم..

به صغری گیر دادم که چرا اینقدر زنگ یم زنه.. بهش گیر دادم تا متوجه شه صمیمیت در این مرحله اصلا معنی نداره..

باید رسمی حرف بزنه..

ولی انگار نم یفهمه.. سرم داد زد.. گفت به تو چه..

گفت من عین معصوم گندشو در نمیارم..

گفت من می فهمم..

گفت من الان حالم خوبه.. ها وگرنه یه چیزی بهت می گم ها..

الان خوبم .. ولی بعد که حالم به هم بخوره یه کاری می کنم..... اصلا نمی دونم چی گفت..

فقط گفتم باشه.. اصلا به من چه.. بعد طبق معمول تو دلم حرف زدم(بهش گفتم به من چه با پسره صمیمانه حرف می زنی.. و هزار حرف دیگه که نمی تونم بنویسم)

من یادم نرفته که خواهرهام تو خیلی از زمان ها چقدر به من لطف کرده اند..

ولی من فقط خوشبختی شون رو می خوام.. انگار اینها متوجه نمی شن..

به من می گه یه چیزی یادش میاد به من زنگ می زنه...

می گم خوب پس چرا تو فقط گوش می دی؟ چرا.. مگه چقدر حرف زدن لازمه اگه لازمه پس چرا فقط تو گوش می دی؟

می گه من راحت نیستم.. من راحت نیستم تو خونه شما باهاش حرف بزنم.. (این در حالیه که دیشب و پریشب ٣ ساعت باهاش حرف زده.. و این به جز تلفن های گاه و بیگاهشه.. و اس ام اس هاش..) می گه شماها حرف منو گوش می کنین.. من اصلا این کارو نمی کنم..

دارم فکر می کنم حجب و حیا هم خوب چیزی بود..

خونه داداشم اینها شوخی شوخی یه حرف هایی زدیم... و داداشم به من می گه تو اینطوری نبودی؟

گفتم نه..

من جز یک بار که رفتم با هم حرف زدیم و با اطلاع پدر مادرم و با دعوت از من بود دیگه دو بار تلفنی حرف زدیم.. اونم یه سوال برا من پیش می اومد من زنگ می زدم می پرسیدم.. و اونم با هزار پیچ و تاب و خواهش از بابا که .. پدرم اینو می خوام بپرسم.. شما زنگ می زنی..  و بالاخره خودم مجبور شدم زنگ بزنم..

چشاش گرد شد..

کمی از خودش خجالت کشید..

شاید بابت اینکه خلق و خوی من یادش رفته بود.. بهش گفتم یادته می گفتی چند بار باهاش برو بیرون و من گفتم اگه فکر می کنی لازمه خودت برو..

یا بیا با هم بریم..

نه اینکه من می گم اینها اینطوری باشن..

نه .. ولی اینها شورشو در اوردند..

یادمه به بابا گفتم من تا اینجا خوشم اومده.. شما لطفا تحقیق کنید .. اگه خوب بود یا بد نظر شماست... و من قبول دارم.. واقعا قبول داشتم..

به هر حال تجربیات اونها هم مهمه.. هر چند قدیمی شده..

می دونین این ابجی هم دل ما رو شکست..

براش شوق و ذوقی ندارم.. واضح بگم.. برام مهم نیست.. اگه دعوتم کردند می رم عروسیشون..

دیگه این صغری اون صغری قدیم نیست..

انگیزه ای جز مادرم برا رفتن به خانه پدری ندارم..

دیروز از درد های مختلف تو خودم می پیچیدم.. تو تخت عین میت..

صغری اینقدر درگیر خودش و اون اس ام اس های لعنتی و حرف زدن با پسره بود که حتی نیومد بگه ابجی مرده ای.. یا زنده..

گفتم که.. اینبار اومدنش اینجا خوشحالم نکرد..

به هر حال هر چیزی رسم و روش خودش رو داره.. رسوم شکنی های اینها خیلی بده..

..................

 

 

 

مشکل گران فروشی  پدرم حل شد..

 مفنکی عوضی احمق...

.........

پ ن: جهت تلطیف خودم..

تو کارتون دخترم .. یه جا خواهر خرسه به خواهر خرسه می گه.. هنر تو چیه خنجر زدن از پشت؟

و من تو ٩٠٠ بار گذشته.. اینو کار کردن از پشت می شنیدم.. و نگران شده بودم برا کارتونهایی که توسط افراد ناشی دوبله می شه..

کاش معصوم و صغری و داداش کوچیکه اینها رو می خوندند..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0