Daisypath Anniversary tickers یکی یکدونه من.. - سيب مهربون

یکی یکدونه من..

یعنی اگه فکر کردید می خواهم از گل دخترکم بنویسم سخت در اشتباهید..

هدف نوشتن برای یک دانه همسر دردانه است..

چیه.. زن و شوهر دعوا کنند .. دوستان که نه معصومه باور کنند..

هر چند که مرا کم آزار نمی دهد.. هر چند که به من کم محبت نم یکند.. ولی همسرم یک دانه است..

یعنی بی همتای بی همتای..

حتی در اذیت هایش هم کسی نم یتواند از او پیشی بگیرد.. حتی گربه هم نمی گیرد.. (خیلی لوس بود می دونم)

 سوپرایزهایش رو دست ندارد..

بغض های عاشقانه است را هیچ کس حتی لیلی افسانه ها ندیده..

محبت های بی دریغش بی نظیر است ...

بدجنسی ها و نمک نشناسی هایش  هم منحصر به فرد..

این روزها که صغری هم درگیر خواستگاری در حد تامل شده و معصوم خانم خنگول هم عاشق تر از قبل..

این روزها که پسر ها را به دیده خواستگار و همسر برای خواهرانم در حال محک زدن هستم..

این روزها که زوج های جوان زیادی را دیده ام..

این روزها که گاهی همسرم را بیشتر زیر ذره بین قرار می دهم..

می بینم خدا عزیز جون خان بی همتایی را فقط و فقط برای دل من فرستاده..

عزیز جونی که هم همسر است هم رفیق است هم پدر است.. هم بی نظیر است..

یکی یک دونه من..

دوست دارم..

دوست دارم.. دوست دارم...

.....................................................

وسط نوشت: من آدم خوبی نیستم.. کامل نیستم.. بدی ها و ی شاید خوبی هایم را باید از زبان همسرم بشنوید...

وگرنه می شود .. خودگویی و خود خندی...

..........................

امروز بالاخره ام ار آی خود را بردم نزد دکتر مغز اعصاب..

دیسک که قطعی بود .. خودم م یدانستم.. علاوه بر دارو ها دواالملک .. استخر تجویز کردند با نبات داغ.. تا مبادا سردی کنیم!!!!!!!!

در مورد درد ناهمگون و نجور دست و گردنم هم گفتند که کلی از حوادث روزگار خالی داغ تا دردهای عصبیت کاهش یابد.. ضمن اینکه درد .. درد می آورد..

و اینقدر از دست بدبخت کارنکش..

گفت روزگارانی نه چندان دور کودکت بسیار در آغوش خود چپاندی خواهر...

در دل گفتم.. هیییییییییییییییییییی شیشه شیرش را می که می ذاشتم در دهانش.. سرش را می گذاشتم روی سینه ام تا مرا بو بکشد .. تا مرا حس کند مبادا مرا از یاد ببرد.. مبادا دچار کمبود محبت مادری شود..

گفته بودند کودکت را در آغوش بگیر تا خلا ناشی از نخوردن شیرت را بتوانی تا حدودی پر کنی...

زین سبب او را بسیار در آغوش می گرفتم چون او هم کیفور می شد و ریز ریز و یواش یواش (گاهی ١ ساعت) شیر می خورد..

خلاصه نم یدانم چه نوشت دارو برایم.. ولی در نهایت گفت.. دخترم خیلی فکر نکن.. دنیا بی غصه خوردن تو هم می گذرد..

............

عزیز جون خان ما را سوپرایز کرد و در عملیاتی بس غافلگیر کننده ما را به پدیده شاندیز برد .. تا در لطافت فضای آنجا روحمان تلطیف شود که شد..

فضایی زیبا داشت..

طراحی قشنگ...

و مهمان دارانی مودب..

حس خوبی به آدم منتقل می کرد..

مخصوصا که ما در یک روز کاری و ظهر رفتیم.. خلوت بود هنوز..

فرگلکم با نوای خوش پیانو قر می داد و می رفت تو فضا...

رفتیم و از نزدیک به پیانیست لبخند زد دخترکم..

روز خوبی بود..

تازه فهمیدم ما کلا غذا خور نیستیم.. ولی چرا چاقیم هنوز نمی دانم.. (البته من خورشت بهتر می خورم)

یه پرس غذا سفارش دادیم..(شیشلیگ)

با یه سیخ کباب لقمه برا فرگل..

شیشلیگش که برا من و عزیز جون زیاد بود.. من یه تکه اش را خوردم.. با نصف کباب لقمه.. (به زور .. داشتم خفه می شدم) برنجمان هم فقط نصفش خورده شد..

از دسرهایش سالاد فصل خوردم.. نه سالاد ماکارونی و غیره(خیار و گوجه و کاهو)

..........

مهمانداری که برایمان غذا آورد و بین ان همه خوش خوراک متعجب گفت یه پرس برنج کم نیست...

موقعی که دید برنجمان هنوز مانده است لبخندی زد و احتمالا در دلش گفت .. در رژیمی که گرفتید موفق باشید.. غافل از اینکه ما رژیم پژیم نداریم..

.........

موقعی که فرگل صاحب یه بادکنک دسته دار دیگر شد و به خانومه گفت ممنونم.. خانومه شگفت زده شد..

مگه بقیه بچه ها نمی گن ممنونم..

.......

دستم درد میاد خسته شدم..

من برم..

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0