Daisypath Anniversary tickers سفرنامه از آخر به اول.. 1 - سيب مهربون

سفرنامه از آخر به اول.. 1

شنبه:

ما صبح شنبه از خواب بیدار شدیم..

(توضیح واجب:ما هتل ایل گلی نبودیم.. چون نشد که جا بشه و رفتیم گسترش..)

اولین شبی بود که خوابیدم.. البته ساعت .. ساعت بعد آپ دیت وبلاگم..

عزیز جون رفت پذیرش گفت ما می تونیم تا غروب بمونیم.. اونها گفتند نه.. و از اونجایی که ایشون شنبه ماموریت بودند ما رفتیم یه هتل با یه ستاره کمتر..

قرار بود بریم جلفا ولی خسته بودیم. و عزیز جون تهنایی با همکارش رفت..

تازه فهمیدم یه ستاره چه ها که نمی کنه...

هتل مذکور سه ستاره بود.. دلگیر بود.. اتاقش کوچک بود.. دستشویی اش ایرانی بود.. بو می داد.. مهمان های هتلش بلانسبت شما خیلی فرق می کردند.. خیلی را یم گویم چون تا ناکجا آّاد ما را تحت نظر داشتند.. منم یه مانتو پوشیده بودم با یه شلوار فاق کوتاه کتون کرم.. مانتوم از پشت تا روی .. پاسن بود به قول فرگل.. و یه طرفش از پهلو انتهای پاسن اونطرفش از اون پهلو تا یه وجب بالای پاسن..

اینها رو توضیح دادم تا بدونید حضار چقدر حال کردند...

عزیز جونم رفت.. ما دوش گرفتیم.. من و نغمه.. بعد آماده شدیم رفتیم رستوان هتل.. رستوران هتل مکان تاریک و دلگیری بود که خیلی بد بود.. و بوی رستوران می داد..

بی خیال شدیم.. چون دخترک با کلاس من اصلا از چنین جاهایی خوشش نمی آید..

رفتیم پرسیدیم .. رستوارن خوب کجاست؟

تو ولیعصر تبریز آدرس دادند..

آژانس گرفتیم تا هم غذا بخوریم و هم بریم کریمی.. خرید نوقا و این حرفها..

حیف که نمی شه نوقا رو تو کامنت گذاشت.. (در ضمن هانی جان این شارژ ایرانسل ها انگاری ١۶ رقمیه.. من ایرانسل ندارم نم یدونم.. حتی شارژ کردن هم بلد نیستم)

این بماند آقای محترم راننده بدتر از ما تبریز را بلد نبود.. این بماند که ما را با دختری در بغل من خوابیده گذاشت کنار رستوارنی که تو منویش حتی باقالی پلو با ماهیچه بود و حتی فست فود هم داشتند در نیم طبقه ای مجزا و حتی منوی روزانه داشتند..

ما رفتیم نشستیم..

به دستور نغمه میز را تمیز کردند.. منو را دیدیم... با فونت جالبشان منوی شیکی بود..

گفتم باقالی پلو با ماهیچه..

گفت نداریم..

من گفتم مثلا امروز شنبه است و یعن یشما قیمه سیب زمینی که دارید.. گفت نه ..

بعد گفت ببینید خانم ما کلا جوجه کباد (به قول فرگل که به جوجه کباب م یگه جوجه کباد) داریم.. و بقیه اش هم توی منوی فست فوتشون رو نشون داد.. دو تا اسم سخت ها رو گفت نداریم.. و بقیه رو داریم..

دخترک من حالش خیلی خوب نبود..

تو دلم گفتم کاش می رفتیم رستوارن هتل قبلیمون نهار می خوردیم..

با ناراحتی و کمی زیر و رو کردن منوی فست فوتشان بلند شدیم رفتیم.. قبل رفتم گفتم لطفا روی در رستوران بنویسید فست فوت طوفان.. نه رستوران طوفان..

کمی بالاتر از خانمی که تو عینک فروشی بود سوال پرسیدیم.. گفتند برید رستوارن طوفان..

ما هم زیر اب رستوران را زدیم.. سر بالایی ولیعصر را رفتیم بالا.. از مغازه ای خواستیم برایمان آژانس زنگ بزند..

غریب بودن ما از لهجمون پیدا بود.. آقای با معرفت زنگ نزد و تند تند ترکی بهمون شماره داد.. مسخره با اون زنجیر کلفت گردنش...

رفتیم بالتر سوپر مارکک بزرگی بود.. خیلی با معرفت بود.. برامون آژانس زنگ زد.. و گفت رستوارن نیک خوبه.. ما گفتیم بهمون گفتند رستوران ولیعصر خوبه.. با شک گفت خوبه..

ما با آژآنس که پسر جوانی بود رفتیم اونجا پیاده شدیم.. آقای جوان شماره موبایلشو داد تا بعد خوردن غذا ما رو ببره به جاهایی که می خوایم..

رفتیم تو رستوران.. .. جاتون خالی.. کوچک و باریک.. تمییز بود.. ولی کوچییییییییییییک بود می خواستم دخترکم روحیه اش شاد شه.. یاد رستوران هتل گسترش افتادم و کارکنان تر تمییز و شیکش .. اینکه دخترکم تو جو محیط و صندلیش و گوشه دنجمون با حال بدش کمی غذا می خورد..

مغزم هنگ کرده بود.. نزدیک های ١۶ بود.. غذا خوردیم.. دخترکم بیشتر بازی کرد.. افراد خوش برخورد بودند..

جای همسرم خالی بود.. خیلی غریب بودیم..

زنگ زدیم به اون آقاهه.. گفت که رفته سرویس.. دل ای دل کنان رفتیم تا کریمی..

طبق معمول خیابون های تبریز( با معذرت خواهی از دوستان تبریزی) مردها.. نه پسر ها.. البته بیشتر مردان.. (به ظاهر مردان) و تعدا اندکی از پسران .. در حال سیر و سیاحت امر زنان .. ما رو هم از نظر و متلک هاشون بی نسیب نمی ذاشتند..

یعنی این حریصی چشماشون رو باید جزیی از جاذبه های گردش گری تبریز بذارند.. حتی در کنار همسران و دختران زیباشون چششون دنبال بی ریخت هایی عین من بود..

با بچه ای در بغل..

نگاه های حریصشون منو یاد چهار راه و بازار محله پدریم می انداخت وقتی غریبه ای از نوع مونث می دیدند که تیپش هییییییییی خیلی خوب بود)..(اینو گفتم فکر نکنین دارم از شهرتون بد می گم ها)

داداشی تبریز درس خونده.. و حالا معنی حرفهاشو درک می کردم..

باری رفتیم کریمی.. سوغات خریدیم و نیم کیلو شیرینی تر.. که باید بگم کریمی جان دست مریزاد.. ای ول...

زنگ زدم آقای آژانس .. اومد.. گفت نمی رید خرید.. گفتم نه.. همسرم اومده هتل .. باید بریم..

با وجود زیبا بودن و جوان بودنش در ظاهر خوب بود.. حتی اون اقا سوپر مارکتی..

دیدم یهو رفت تو اتوبان و اونجا نوشته به طرف آذرشهر..

گفتم آرا شما دارید کجا می رید؟

گفت از اینجا می رم نزدیکه.. ترافیک نیست.. گفتم لازم نکرده از تو شهر برید..

گفت خانم نگران نباشید..

دیدم خیلی خلوته.. ترسیدم..

با صدای بلند گفتم دور بزنید برید تو شهر من دوست دارم تو ترافیک برم تا هتل..

طفلی رفت جلو تر.. رفت تو شهر.. آدم ها رو دیدم نفس راحت کشیدم.. پسره موند.. موند تا برسه به شلوغیهای زیاد شهر.. جاییکه اینقدر یواش م یرفت که بشه حین حرکت پیاده شد..

گفت خانم.. اگه از اون مسیر رفته بودیم رسیده بودیم... شما مثل خواهر های من.. هر کی تو تبریز به شما بی احترامی کنه به غیرت من بر می خوره.. تبریز و غیرت بی همتاش.. ناراحت بود .. صداش نگران بود.. می لرزید صداش..

بعد عذرخواهی کرد.. گفت شما حق دارید.. تهران بزرگه.. من خودم هفته پیش تهران بودم.. من توش گم شدم.. من ترس برم یم داره..

تبریز کوچکه.. یکی شما رو اذیت کنه تبریزی با غیرت حالشو می گیره..

منم گفتم به من حق بدین من مسیر رو بلد نیستم.. ترجیح می دم از تو شهر برم..

ما رو رسوند..

البته بعدش با عث شد ما راه جدید پیدا کنیم تا راحت بدون اینکه بریم تو شهر از تبریز خارج بشیم..

شماره موبایلشو دارم... به عزیز جون گفتم رفت تبریز زنگ بزنه اون بره دنبالش فرود گاه..

رفتیم هتل..

عزیز جون اومد.. البته ساعت ٢٠:٣٠ بعد هم رفتیم رومیکای وحید.. بیرون شهر شام خوردیم.. و اومدیم تهران..

...........

از تبریز فقط ایل گلی رو دیدیم.. چرخ و فلت سبار شدیم.. اولاقگ سبار شدیم.. ماشیم سبار شدیم.. موتور سبار شدیم.. شهر باسی هم رفتیم.. (اینها همه یه جا بود.. ولی به زبون فرگلم می گم) غذا اوردیم(خوردیم.. ).. ریستوران رفتیم... هتل رفتیم..

بازار رو هم دیدیم .. متلک های ترکی هم شنیدیم.. ولی چون متوجه نمی شدیم به اونجامون هم به حساب نیاوردیم..

بازار فرش که دوست داشتم بسته شده بود...

شاید یه بار دیگه بریم تبریز.. اونوقت همه جاهاییکه دوست دارم بریم..

فقط معرفت با معرفت هاش اینقدر منو شرمنده کرد بابت داشتن همشهری هایی که به فکر چاپیدن مسافرهاش هستند..

چون نه کرایه زیاد می گرفتند .. و خوب آدرس می دادند و ما رو نمی پیچوندند.. هر چند ما کلا نمی فهمیدیم اونها چی می گن.. و اونها متوجه نمی شدند ما چی می گیم..(شوخی کردم)

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0