Daisypath Anniversary tickers آش شهرک!!! - سيب مهربون

آش شهرک!!!

اینکه حالا دیگه فقط دستم نیست جای خود دارد...

اینکه دیگه دستت بشکنه نیست و داره دستم از گردنم جدا می شه..

ولی ماجراهای عصبی دیروز کلی حالمو بد کرد..

می دونم الان خیلی هاتون م یگین ما تلفسیون نمی بینیم..

ولی اونهاییکه این سریال جراحت رو می بینن متوجه می شن من چی می گم..

هوشیه می زد تو سرش و داد می زد من اتیش نزدم..

دیروز منم همینطور می زدم تو سرم..

چی می گفتم یادم نیست .. ولی هر چی می گفتم .. می دونم در مورد اتیش سوزی نیود!!

دیروز.. در منزل ما سگ می زد گربه می رقصید..

سوسن خانوم می خوند من می رقصیدم..

در همین حال خوش خوشانم .. همسرم که کاملبا در جریان درد دست من بود.. گفت مهمون داریم..

تو فریزر هیچی نداشتم .. داشتم در حد ٣ نفر خودمون..

اخه تازه تازه می خریم.. ضمن اینکه من ٢ روز پیش یخچال فریزر رو تمیز کردم..

اونم تمییییییییز بود..

به هر جهت..

قراربود پلو هم نپزیم...

غذای بیرون هم نه..

...............

دستم درد یم کنه اینها رو نمی گیم تا اینکه بگم با چه بدبختی رفتیم خرید..

با فرگل..

فرگلی که حس قدم سدن داشت...

غذامون خوشمزه بود..

به عزیز جون گفتم از شهرک .. حتما از شهرکمون اش بخره که خیلی خوشمزه است..

عین اش خودمونه..

٣ روز بود هوس کرده بودم..

عزیز جون که قرار بود ساعت ٥ اینجا باشه ٥ دقیقه به افطار رسید..

آش هم از شهرک غرب خریده بود.. یه اش جا نیفتاده.. حبوبات نپخته مسخره..

١ ساعت گذاشتم رو گاز تا جا افتاد فکر کن..

مهمونهامون هم توجیه نبودند که درسته روزه نیستند ولی باید افطار باشند.. چون ما شام و افطار یکی می خوریم..

این توجیه کار عزیز جون بود..

همون سر افطار قبل اومدن مهمونها هم یه خبر خجسته در مورد فامیل خوشچل شنیدم که کلی هیجان زده شدم..

البته این ربطی به خوشچلی خانواده نداره یعنی داره ها..

بذار اینم بگم تا به خجستگی من در این لحظه پی ببرین..

یکی از فامیل هامو که نمی گم کی.. یه دونه دختره..

برادر نفهمش شوهرش داد..

می گم نفهم.. شما می خونید نفهم ولی خیلی نفهمه...

بذارید راحت بنویسم.. ولی پست رو خصوصی می کنم..

دختر خاله ام یه دونه دختر بود..

با ٤ تا داداش.. یه داداشش رفت پزشکی بخونه تهران..

خانواده  مذهبی خفن..

دختر خاله ام١٨ ساله..

(این موضوع خیلی وقت پیشه ها..

١٩سال پیش..

پسرخاله کونی بنده رفت دانشگاه کلی همه رو دستمالی کرد.. کلی حال کرد و به این نتیجه رسید که دانشگاه محیط خوبی نیست.. چون هر دختری بیاد مجبوره با پسرهای لشی مثل اون لاس بزنه..

دخترخاله ام دانشگاه الزهرا یه رشته خیاطی قبول شد.. بدون کمک .. بدون کلاس.. با ٤ تا داداش ..

که ٢ تاشرو در نفهمیشون شک ندارم..

داداشه نذاشت بره دانشگاه..

همه هم هر چی این گفت قبول کردند..

به اولین خواستگار ٣٤ ساله شوهرش دادند...

شوهرش سیگاری بود.. کنار هم بودند یکی به نظر دختر بود یکی پدر..

شوهرش بیمار قلبی بود..

شوهرش انسان بود.. شکر خدا ولی...

ولی دخترخاله من بچه بود.. نادان بود.. ظاهربین بود.. دهن بین بود.. خاله زنک بود .. چون خاله ام خاله زننننننننننک بود..

دو تا بچه داره...

شوهرش یه بار توسط شریکش کلاه برداری شد... و دفعه دوم توسط خواهرزادهاش کلاه گذاری شد..!!!!!!!!!!!!!

اگه به خانواده همسرش اطمینان می کرد.. اگه اموالش رو به جای خواهرزاده به اسم خانمش کرده بود..

زندان نمی رفت..

بدهکار نمی شد...

اموالش رو از دست نمی داد.. مغازه اش رو خواهرزاده نفهمش از دستش در نمیاورد..

بیکار نمی شد..

بستری نمی شد..

دخترخاله ام علیل و بیمار نمی شد..

پسر دختر خاله خودزنی نمی کرد..

دخترش دپرس و ازرده نمی شد...

...........

برادر کو....نی هوس باز نفهمش.. در پول غلت می زنه..

کمکشون می کنه.. ولی یه فکر اساسی نمی کنه..

دختر خاله ام دیگه ناتوان نمی تونه خیاطی کنه حتی تا خرجش در آد..

کل فامیل مسلمونمون نمی دونم کجان که مادر من با اینهمه گرفتاری (و به قول عزیز جون بدهکاری های نهفته پدرت) به فکر کمک کردن به اون...

یه پیشنهاد داشتند که نشدنی بود..

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0