Daisypath Anniversary tickers بلی... نه... آدامس...پارسا.... قسمت دوم - سيب مهربون

بلی... نه... آدامس...پارسا.... قسمت دوم

یعنی من الان خودم رو می کشم همه چیزهایی که نوشتم پاک شد

داشتم از چهارشنبه کذایی می گفتم که همه چیز طبق معمول داشت با موشموشک استه برو استه بیا پیش می رفت که از گیر دادن به اسباب اثاثیه ماشین شروع شد

که چرا وسایل ماشینتون رو مرتب نمی کنی و اینطور و اونطور منم که دیگه فولاد ابدیده شدم اصلا به روی مبارک نیاوردم که هیچ لبخندهای ژوکوند هم میزدم و تو دلم می قهقهه می زدم..(جای چشم های جمشید مشایخی خالی)

خلاصه از این موضوع هیچی گیر هیچکی نیومد ...رسید به اینکه دوباره زبان مبارک بی موقع باز شد که ماهی مگه یخش باز شده گذاشتین تو ماهیتابه؟؟؟؟(ناگفته نماند که من بدون اینکه کسی حرفی بزنه در کمال بی میلی پولکاشو کنده بودم و مثل دسته گل شده ماهی خوشگله)

خلاصه باب صحبت باز شد که بله ماهی رو  و یا هر غذایه دیگه رو از قبل اماده نکنی که خودش درست نمیشه

البته من در صحیح بودن این حرف بحثی ندارم ولی ماهی که حداکثر یک ساعت طول می کشه تا بصورت کاملا اصولی طبخ بشه و شما راس ساعت ۱۲ هم می خوای نهار بخوری در هول ترین وضعیت ممکنه ساعت ۱۰:۳۰ اونو می ذاری رو گاز نه ساعت ۹:۰۵ صبح و اونم بصورت کاملا یخ زده به طوری که من حالم بهم میخوره از بوی بدی که ماهی میگیره

خلاصه اینکه این موضوع هم با لبخندهایه مرموز و تلخ من به پایان رسید و تیر مردم به سنگ خور

یکی از بچه ها به جای ساعت ۱۲ ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه رسید و با مغلطه گری و داد و بیداد به طرز ناجوانمردانه ای موضوع رو به نفع خودش تموم کرد و از اونجایی که من عاقلتر از این حرفهام که خودم وارد دعوای عزیز جون کنم ، ساکت موندم و حرف نزدم

البته در هر صورت دیگه ای هم وارد ماجرا نمی کردم خودم رو فقط یه موضوعی گلومو قلقلک می داد و می خواستم داد بزنم و اون و بگم و این بود که اینجا مسئله بزرگتر و کوچیکتری چی میشه؟؟

مگه عزیز جون بزرگتر نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم که از ادمهایی که فقط شعار میدن و به اون عمل نمی کنند متنفرم حالا هر کی می خواد باشه...

بالاخره نهار خورده شد و طبق معمول کاگرها موندن تا سفره رو جمع کنند....

البته من از کار کردن نه بدم میاد نه ناراحت میشم و معتقدم بابت غذایی که می خوری باید زحمت بکشی

موقع خالی کردن برنج اضافه در قابلمه رسید که یکی از بچه ها بهانه جدیدی برا ی آژار من پیدا کرد و منم که اونو ... خودم حساب نکردم بیشتر و بیشتر لجش دراومد

گفت که این برنج دیروز که من درست کردم ببین چه باحاله و ... ولی امروزی خشک شده بود و ... منم چون از دست پخت خودم مطمئن بودم به روی خودم نیاوردم

حالا عزیز جون بعدا به من گفته بود اون برنج شل و بیمزه رو تو پختی من گفتم نه مال دیروز بود و اون یه لبخند تلخ زد

خلاصه اینکه تیر بعدی هم به سنگ خورد

تا بعد از ظهر که ما رفتیم خونه دایی ها ... بماند که من چقدر تعارف کردم و گفتم شما هم بیان ولی به من گفتند که نه ما تازه اونجا بودیم.......

وقتی برگشتیم وسایل رو ببریم بریم خونه مامانم اینها دایی بزرگه اومده بودند اونجا ما هم مجبور شدیم بشینیم وقتی اونها رفتند دیدم یکی از بچه ها ناراحته و داره گریه می کنه....بابت اینکه یه نفر دیگه بعد از این همه قول و قرار که دیروز گذاشته بودند تا یکی بره خونه خاله مهمونی حالا زده زیرش که نه من که شب عروسی نمی رم تو کجا می خوای بری.... تازه اونها شاید بخوان برن مهمونی گناه نکردن که تو خونه بمونن...

ناگفته نماند که هیچ وقت به فکر تفریح خاله بیچاره نیستها اون روز مهربون شده بود منم به روی خودم نیاوردم ولی از شما که پنهون نیست داشت دلم برایه ادم ناراحته مثل سیر و سرکه می جوشید...............................................خلاصه اینکه این ماجرا تا اونجا لفت داده شد که من تو حیاط صدای داد وبیداد عزیز جون رو شنیدم و حرفهای غمگینش رو که داشت با صدایه بلند فریاد می زد و حالم بد شد..........................................

اینقدر عزیز جون غصه دار بود که برا همیشه خداحافظی کرد ........... تو ماشین بهش گفتم من دیگه ابدیده شدم غصه نخور من اصلا ناراحت نیستم........ اون گفت که نه ناراحت نباش بالاخره باید اینها رو بهشون می گفتم و اومد.......... و ما رفتیم که رفتیم............ حال عزیز جون خیلی خوب شد یعنی احساس کردم یکمی سبک شده و از این موضوع خوشحال شدم

حالا هم دوست دارم همه چیز به خوبی تموم بشه و عزیز جون به خواسته هاش برسه

دیگه راجع به بقیه روزها چیزی نمی نویسم

فقط جمعه که تو خونه خودمون بودیم جاتون خالی یه کله پاچه حسابی زدیم تو رگ و کلی حال من بهتر شد و به چاقیم هم اضافه شد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0