Daisypath Anniversary tickers نگرانی های یک خواهر عروس!! 1 - سيب مهربون

نگرانی های یک خواهر عروس!! 1

سلام..

دوست معصوم اومد خونمون..

چهره دلنشینی داشت.. نه فکر کنین زیبا بود نه.. دلنشین بود..

منم بی جنبه همش نیشم اینطوری بودنیشخند تا اینکه عزیز جون اومد...

و یه کم جو از سنگینی اومد بیرون.. شیرینی و یه شاخه مریم خرید..

از همه جالب تر رفتار فرگلم بود..

عسلکم عاشق مشکوک شده بود.. مشکوک همان داماد اینده است..

یکی کی اسباب بازی هاشو می اورد و به صورت صامت معرفی می کرد..

اصلا یه کلمه هم نگفت.. هیجان داشت..

مثلا از یه سری ۶ تایی دفتر نقاشی.. ٣ تاشو براش خریدم..

اون دفترشو به مشکوک نشون داد بعد دفتر رو برگردوند و عکس اون دفتر و ٢تا دیگه که کوچیکش پشت دفترش بود رو نشون داد و بعد با اشاره فهموند که اینها هم مال منه و دارمش..

مداد شمعی هاشو نشون.. داد.. دیدم بچه ام هی میره تو اتاق هی میاد..

گفتم خسته نشه استخر اسباب بازی هاشو اوردم بیرون..

از ذوق زدگیش یه کم نطقش وا شد..

بعد دیگه بابش که اومد کلا هیجان زده شد..

عزیز جون یه کم نشست و رفت خوابید..

مشکوک هم گفتیم بره بخوابه..

فرگلم رفت تو اتاقش رو تختش.. اینقدر اروم دراز کشید تا بعد نیم ساعت خوابش برد..

این مورد اولین باری بود اتفاق می افتاد..

اولین بار بود دخترکم اینقدر اروم تو تخت خودش.. و بدون کمک خوابیده...

یه صحنه جالب بود معصوم رفت تو اتاق مشکوک از خواب پرید نشست.. رگل هم به تبعیت نشست.. مشکوک خوابید فرگل هم خوابید..

................

تا دقیقا کموقع اذون بیدار شد.. و بازنطقش کور شد تا بعد افطار و شام..

مشکوک پسر رله ایه... با افتخار می گه معصوم رو دوست دارم..

وقتی عزیز جون شروع کرد به حرف زدن.. معلوم شد کلی اینها با هم عدم تفاهم دارند..

یهو دلم هررررررررررررررری ریخت...

کلی صحبت شد.. کلی حرف شد...

ولی....

این دو تا خیلی با هم مشکل حل نشده داشتند..

به مشکوک گفتم ببینید باید مسائلتون رو تا قبل ازدواج حل کنین.. بعد ازدواج خلاصه طرفین هی کوتاه میان اگه عاقل باشن... گیرم تو فقط کوتاه بیای... یا جفتتون.. به هر وقتی زندگی فقط بشه کوتاه اومدن یه جاش دیگه خود زندگی مشترک از کوتاهی تموم می شه...

یه جایی کاسه صبرتون سر رنگ شلوار همسایه که مطابق سلیقه شما نبوده لبریز می شه.. یه جایی سر موضوع احمقانه ای یکی از خود خوری زیاد می ترکه...

داشتم حرف یم زدم ولی دلشوره ولم نمی کرد.. و نم یکنه..

بهش گفتم کوچکترین موضع رو تا قبل مشترک شدن حلش کنین..

تمام چیز هایی که تجریه کردم .. و اعصابمو روش گذاشتم.. و جوووووووووووونیمو..

غیر مستقیم گفتم..........

آخرش هم گفتم درسته شما دارید حرفهاتونو می گید.. ممکنه روزی که امیدوارم نیاد شما دعواتون شد و حق با شما بود...ولی.. ولی من معصوم رو اندازه تمام دنیام دوست دارم...

در نهایت بی رحمی بهتون می گم فقط یه مو از سرش کم شه قیمه قیمتون یم کنم..

و یه نفس راحت کشیدم..

گفتم الان داریم منطقی حرف می زنیم.. الان داریم در حین خونسردی و ارامشی که شما دارید معصوم رو به ارامش و متانت دعوت می کنیم ولیییییییی...ولی روزی روزگاری.. مهم نیست کی چی گفته کی تقصیر داشته.. مهم اینه که معصوم خواهر منه و من نمی ذارم آب تو دلش تکون بخوره نه من .. هیچکی.. حتی همسرم...

و باز یه نفس راحت کشیدم..

گفتم برید سنگ هاتو وا بکنید.. با هم به تفاهم برسید...

مهم نیست چی می خرید.. کی عروسی می کنید.. من باشم یا نباشم.. مهم اینه که خوشبخت باشید...

.........

عزیز جونم از همین تریبون ازت قدردانی م یکنم.. حق برادری رو بر معصوم تمام کردی...

حرف هایی زدی که شاید هیچکی... تو هیچ مراسم ازدواجی نگفت و نشنید..

ممنون گل زیبای زندگیم.. ممنون کارهایی که نکردی و نذاشتند بکنی رو برا معصوم انجام دادی ...مممنوووووووووووووووووووووون...

.....................

بقیه ماجرا برا بعد...

محتاج دلداریتونم...

کاش قبل اینکه همدیگه رو دوست داشته باشند این حرفها زده می شد.. کاااااش

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0