Daisypath Anniversary tickers هوای آزادی.. دخترک دهاتی...... و یه عالم حرف.. - سيب مهربون

هوای آزادی.. دخترک دهاتی...... و یه عالم حرف..

نه بابا نرفتن که یعنی همسرش نیومده ببره که..

ولی امروز من طی یک قات زدگی مزمن با همسرم.. و کلا نخوابیدن و اعصاب خردی.. حالم خوب نبود و باهاش نرفتم..

و داریم کمی نفس می کشیم . مثل گذشته ها فرگل از سر و کولم بالا می ره..

و من هر چند لحظه یک حرف تایپ می کنم..

دخترکم عین روستایی ها (عین محله خودمون شما بهتون بر نخوره تو شمال تو محله ما بانوان اینگونه اند) روی شلوارش دامن پوشیده..

دامن را نماد رقص و عروسی می داند..

یه جوری این رقص هندی ها را در مغزش ضبط سپس برایمان پخش (اجرا) می کند که می خواهی قورتش بدهی..

دیروز تو مطب اقای ۵٠ ساله ای را  دعوت به نشستن کردم و جایم را به او دادم  و او نیامد بشیند و در جواب دعوتم گفت: شما کنار دخترتان بشینید من اگر بیایم انجا نمی توانم خودم را کنترل کنم و دخترتان را درسته می خورم..

در مطب دیروز خانم بی شخصیتی هم بود..

یعنی اگر مادر من که محافظ حقوق کودکان است و همیشه گفته که کودکان با شخصیتی که در خردسالی حتی در جنین بودن برایشان قائل می شویم با شخصیت می شوند و احساس بهتر ی دارند و هزار حرف گنده منده دیگر که واقعا باید خودش بگوید تا به علم مادرم پی ببرید.. بود .. زنیکهرا طوری ادب می کرد که هیچ وقت فراموش نکند شخصیت لطیف کودکان را ارج نهاده و به ان اهمیت دهد..

باری.. دیروز من و دخترکم در دو صندلی کنار هم نشسته بودیم..

دخترکم بیسسسسسسسسسسسیار مودب بود..

من هواسم به روزنامه و قیمت خانه ها بود.. و حرص می خوردم.. یهو دیدم بانویی چادر به سر یه کاره از ان سر امد مستقیم طرف دخترک دو ساله من .. فکر می کنید به چه قصدی؟

فقط برای اینکه او را بلند کند و خودش بنشیند سر جایش..

فکر کن..

خوب من اگر می دیدمش چون  خودم با دیسک مزمنم مثلا بیمار نبودم حتما جایم راب هب او می دادم همانطور که ان اقا را دعوت به نشستن کردم..

من سریع از جایم بلند شدم و تعارف کردم بنشیند.. گفت نه.. من نمی خواستم شما را بلند کنم.. سر جای این کوچولو می نشینم..

حالا فرگل من به علت خوردن تب بر ولو بود رو صندلی..

گفتم نه خانم.. من راحتم.. شما بنشینید.. بگذارید دخترم راحت باشد..

خانم گفت: نه اصلا ..

گفتم: ارامش دخترم را به هم نزنید.. من خسته شدم کنار دخترکم می نشینم..

طوری من را نگاه که انگاری در همان لحظه بنده دمب تمام گله خانوادگی شان را بریدم.. نشست سر جایم.. دخترکم نا آرام شد . .و اظهار ناراحتی کرد..

من کنارش خودم را جای کردم و نوازشش کردم..

و کلی در فرک فرو رفتم.. به خاطر این عمل قبیحش..

جا که خالی شد رفت.. و جاری جان انجا نشست..

جاری جان بلند شد تا کمی قدم بزند کمرش هوا بکشد!!! خانمی تازه وارد امد و جای خالی او را پر کرد.. دخترکم گفت: بلند شو.. سمنو بشینه.. خانم خوشرو گفت خودت زمین بشین.. من گفتم : نه می گه جای زنعمومه شما نشستید..

خانم چادری همانطور من را بر و بر نگاه می کرد..

از احترامی که به فرزندم می گذاشتم.. در عجب بود..

جای مادرم خالی .. تا سخنرانی قرائی می کرد انجا و او را و تمامی افرادی که برای کودکان شخصیت قائل نیستند را سر جایشان بنشاند..

من الان که چای می ریزم یا هر خوراکی هم بیارم برای فرگلم.. و تمامی کودکانی که باشند جدا میارم. چه بخورند چه نخورند..

مادرم به ما یاد داده حتما میوه و شیرینی به کودکان تعارف کنید.. با انها احوالپرسی کنید.. تا بدانند حتما دعوت بوده اند که امده اند.. جایی اگر ما دعوت نبودیم.. ما را نمی برد.. کما اینکه در محل ما رسم بود که مادران بچه ها را ریسه می کردند و با خود عروسی می بردند..

اگر خیلی کوچک بودیم (بعد شیرخوارگی) نمی توانست ما را جایی بگذارد نمی رفت.. و عذر خواهی می کرد..

الان هم اگر دخترک را دعوت نکنند (شیرخواره که نیست) نمی روم.. چون کسی ندارم که دخترم را نگه دارد..

...................

تا کنون دو بار همسر را ریجکت کردیم باشد مورد قبول افتد.. طبق معمول از ما طلبکار است و او ادای شاکیان را در می اورد..

خدا کسی را که موبایل و اس ام اس را آفرید قرین رحمت خودش کند..

دو تا فحش و حرف خصوصی را فقط از این طریق می توان به گوش جهانیان رساند...

.........

 

بدجوری احساس دلتنگی دارم در خانه ام.. راحت هم نیستم.. داشتم با زنداداشم حرف می زدم.. اینقدر ساکت بود تا بتواند کاملا از حرفهایم سر در بیاورد.. یه بار در چند روز پیش پرسید موضوع چی بود (موضع حرفم بعد اینکه گوشی را قطع کردم) گفتم هیچی.. مسئله خانوادگی بود!!!!!!!!! شاید به خاطر همین نم یپرسد..

شاید هم باز بپرسد..

امیدوارم بتوانم اعصابم را کنترل کنم...

............

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0