Daisypath Anniversary tickers ترازوی غم.. - سيب مهربون

ترازوی غم..

وقتی کسی می رود از پیشمان مهم نیست چند ساله باشد.. مهم این است که چقدر عزیز باشد..

قدیم ها با شنیدن مرگ فرد کهنسالی خیلی که چه عرض کنم اصلا دپرس نمی شدم..

کمی نزدیکتر از قدیم ها با شنیدن خبر مرگ کسی حتی اگر دپرس هم نشدم بابت غریبه بودنش .. پیش خودم گفتم خدا به بازماندگانش صبر دهد تا غم نبودنش را راحت تر تحمل کنند..

به این فکرکردم که پیر بودن یا جوان بودن ملاک نیست.. مهم این است که چقدر عزی بودی.. مهم این است که پدر بودی و مادر.. یا حتی فرزند..

فرق بین جوان مردن و پیر مردن شاید در شدت ضربه مهلکی است که بازماندگان وارد می شود.... (به خود متوفی کاری نداریم)

وگرنه تنهایی پیرزنی شوهر مرده را هیچ کس پر نخواهد کرد...

اینها را گفتم که بگم.. این جای خود دارد که مجید یا به عبارتی همان آقا مجید که هیچوقت نتوانستیم بدون آقا صدایش کنیم جوان بود..

این بماند که پسرش تازه ١٧ سال داشت.. این بماند که دخترش فقط ١٣ سال داشت..

این بماند که همسرش .. آه همسرش... همسر تنهایش جوان بود و بیماری لاعلاجی هم داشت..

آقا مجید عزیز یه خاندان بود..

تکیه گاه یه مادر و یه خانواده.. و چشم امید همه...

آقا مجید برادر بزرگ ما بود .. وقتی دخترکی دبیرستانی بودیم..

شنیدن خبر رفتنش .. خبر رفتن بی خبرش!!! مانع نشد تا جلوی مهمانهایم آبروداری دارم ..

من که اینهمه دور بودم از آنها غم رفتنش تمام وجودم را سوزانده.. خدا به خانواده اش صبر دهد..

تصور بازگشت همسر و فرزندانش به خانه ای بی سایه سر بعد از مراسم هایشان قلبم را به درد می آورد..

آقا مجید مهربان.. هنوز باور رفتنت برایم مشکل است..

فقط می خواهم خداوند به خانواده ات صبر دهد و تو را سیراب از رحمت بی کرانش نماید...

...............

پ ن: امروز روز انتخاب همسر بود برایم.. الان من و عزیز جون تو سال ٨١ تو سالن عمو اینها مشغول مذاکرات ازدواج بودیم.. یادش به خیر...

پ ن: امروز با مادر عزیز جون خان می رویم شمال.. زنداداش عزیز جون خان حالا حالا ها اینجا خواهد ماند..

فردا شب عروسی یکی از افراد فامیل خوچجل ما است.. دختر عمه جان عروسی ای در حد ملا گونه دارد.. که به عروسی های فامیل مادری ما می گوید ذکی.. ضمن اینکه ما سر عقد دعوتیم بابت امر رونما.. البته فقط من.. نه زنداداش هام...

تا بعد بای...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0