Daisypath Anniversary tickers رستورنت.. داداش کوچیکه.. - سيب مهربون

رستورنت.. داداش کوچیکه..

رستورنت همون رستوران..

امشب از اون شب هایی بود که رگ گیر دادن من به عزیز جون گل کرده بود یعنی قلمبه شده بود..

آقا هر چی عزیز جون می گفت به من بر می خورد..

بدجور هم بر مکی خورد ها..

در واقع اون بیشتر به حرف های من یگر م یداد..

الان با هم خوبیم. اون موقع هم خوب بودیم..

ولی مرضی کهع با کم و زیاد شدن هورمون ها به جان ادم می افته..

آخرین گیر من این بود که طبق معمول عزیز جون خان هی می پرید تو حرف من.. من داشتم برا خالی نبودن عریضه و تحمل جاده های شلووغ تهران... حساب یم کردم که مهدی اینها .. در سال چقدر پول رستوران می دن.. آخه خیلی خنده دار رستوران رفتن های پی د پی اونها... به من هم ربط نداره ها.. من کلا خیلی حساب یم کنم.. گاهی می شینم ساعت هایی که به خواب می گذره رو حساب یم کنم.. و پوشک های فرگل..

پول شیر خشک هاش. ..نه اینکه مهم باشه حساب کردن لذت بخشه..

گاهی هم پول آب معدنی های که یم خریم..

هزینه هایی که بابت نیمی از نون هایی که می ریزیم دور..  و خیلی چیزهای دیگه...

تا گفتم ما چند هفته داریم تو سال.. عزی جون در ادامه حساب کردن من شروع کرد به اینکه چند هفته کاری داریم.. و غیره من گفتم من به چند هفته کاری کار ندارم .. گفتم گیرم از ۵٢ تا هفته ۴٠ تا هفته که عزیز جون پرید تو حرفم که اگه آخر هفته ها رو بخوای باید ببینیم ٣ روزه حساب کنیم یا ..

دیگه روانی شده بودم ..

با داد گفتتتتتتتتتتتتتتم.. ای بابا .. مهدی اینها دوستت هفته ای ا ینقدر می رن رستوران.. اینقدر خرجیم کنن. .. و الی اخ..

........

فکر کن حس بدیه اگه زنگ زبزنی به داداش کوچیکه و بگه پشت فرمونه.. بگه چال ...وسه.. و تو یادت بیفته که اوه حتما با همون دوست دخترشه..

و از لحن صحبت داداش کوچیکه حالت بد شه..

مخصوصا اینکه تا حالا بهت نگفته دوست دختر داره..

سربسته چیزهایی ازت پرسیده.. ولی پرسیده تا تو تایید کنی که توانایی ازدواج داره(هم عقلی هم مالی)

در صورتی که با شناختی که ازش داری اصلا علاقه نداری عین داداش دومیه آخر زن ذلیل بشه طوری که روحش رو هم بفروشه.. در حالیکه تو همه اش فکر می کردی از  دست خیلی از کارهای اونها تو عذابه.. (خانواده زنش) چون واقعا رفتارشون عذاب آوره..

این در حالیه که داداش دومی توانایی مالی داشت.. خانواده زنش هم همینطور.. ..

دنیای بدی شده...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0