Daisypath Anniversary tickers الفبای مهربانی و سهامدار بزرگ - سيب مهربون

الفبای مهربانی و سهامدار بزرگ

سلام به همه

دیروز می خواستم یه مطلبی براتون بنویسم راجع به موج شدیدی از احساسات که به من منتقل شده بود ....شماها چی می گید بهش؟ یه جور احساسات نوستالوژیکی.....

بگذریم... دیروز همینطور که مشغول کسب و کار بودم و داشتم برا ی شرکت جانفشانی می کردم دیدم تلفن طبق معمول زنگ زد و یه اقای متشخص از اونور خط شروع کرد به گفتن حرف های همیشگی ای که  وقتی هر کسی زنگ می زنه شرکت و می خواد با یه خانوم متشخص، اونم از نوع سیب مهربون و اونم از نوع موبایل دار تازه به دوران رسیده ندید بدید حرف بزنه، اون حرف ها رو می گه

خلاصه جونم براتون بگه که من اول نشناختمش بعد دیدم که با با این همون سهامدار بزرگ ...جرج دبلیو بوش مهربون خودمونه

البته تو پرانتز بگم که: اگه اطلاعات سیاسی تون در حد سس مایونز هم باشه مثل من،می دونم الان شاخ همتون دراومده و پیش خود می گید که مگه جرج اونم از نوع بوش مگه مهربون میشه؟ و من در جوابتون بهتون می گم که بله که مهربون میشه

مهربون، صادق، سرشار از اطلاعات سیاسی، عاشق مسافرت و گردش، ایران گرد قاهر، تنبل در حموم رفتن، اقتصادی، تنبل، شکمو، عاشق رسانه های جمعی و مطبوعات، دیوانه اخبار، حافظ محیط زیست، مخالف با کم کاری کارکنان دولت و ...، حساس به عملکرد شوراها، حساس به عملکرد اداره اب ، برق، تلفن و ... و هزاران هزار اخلاق دیگه که خارج از بحث ماست

این جرجیه ما، خیلی مهربون هم هست اگه تا حالا شک داشتم حالا مطمئن هستم

مطمئن مطمئن که خیلی مهربونه

دوباره تو پرانتز بگم که جرج دبلیو بوش ما یه اسم دیگه هم داره سامان صادقی که ابن خودش یه وبلاگ میشه اگه بخوام جریانشو براتون بنویسم حالا اگه یادم موند براتون می گم، یه اسم دیگه هم داره اون جمشید هاشم پور، البته منظورش همون جمشید اریاست..... اخه جرجی علاقه زیادی به جمشید اریا داره...

خلاصه کنم داشتم می گفتم که جمشید .. نه سامان... نه جرجی دیروز زنگ زد و خلاصه بعد از احوالپرسی گفت که الف کار خونش چی شد من گفتم داره می خره .........خلاصه اینکه جرجی ناراحت مشکل الف بود و می خواست یه طوری کمک کنه و در کمال ناباوری من گفت تصمیم گرفت همه سهامم رو بفروشم و نصفشو به الف بدم نصفش رو هم به تو ... تا هم به الف کمک کرده باشم برایه خونه خریدن هم به تو تا بتونی یه خونه خوب تو تهران نزدیک محل کارت اجاره کنی

نمی تونم بگم گریم نگرفت... نمی تونم بگم اشکام در نیومد... نمی تونم بگم که بغض خفه ام نکرد....

خودموو کنترل کردم و احساسمو کردم تو قوطی، و درشو بستم  و گفتم: چی شده نکنه مریض شدی(اخه هر وقت جرجی حالش بد میشه مهربون و لطیف میشه و پرخاشجویی هاشو میذاره کنار و با لطافت برخورد میکنه ... و هی دم از مردن می زنه و خلاصه به قول خودش می خواد اخر عمریش خاطره خوب از خودش به جا بذاره)

داشتم می گفتم، به جرجی گفتم: نکنه مریض شدی؟

گفت: نه بابا و خندید

گفتم: نکنه عزراییل جان اون دور و برها پرسه میزنه و خواب نمات کرده؟

گفت: نه بابا و خندید

گفتم: حتماً زیاد تو افتاب واستادی مرد؟

گفت: نه بابا و خندید

من گفتم چی شده پس مهربون؟

گفت: چند شبه خواب و اروم ندارم و نمی تونم بخوابم به خاطر مشکل الف و حالا می خوام تا مشکلات شما حل بشه ولی سهام ارزون شده و ...

گفتم: راحت بخواب الف که چک دست مردم نداره از اشنا می خواد خونه بخره که اگه مجانی هم بخره اون طرف اینو زندون نمی اندازه و خلاصه خیالش رو راحت کردم

می دونین چیه جرجی سهامشو اندازه خودش ، اندازه بچه نداشتش، اندازه تمام حس خوب زندگی کردن دوست داره و از پول سودش معمولا سالی یکی دوبار میره مسافرت ..... و حاضر نیست     که یه مو از سر سهامش کم بشه

خلاصه اینکه بهش گفتم خوب جرج مهربون چی شد به فکر ما افتادی و ....

که گفت : از برنامه الفبای مهربونی که هر شب پخش میشه من دلم به خاطر مشکل شما به درد اومد و این تصمیم رو گرفتم .. می خوام شما راحت زندگی کنید و ...

خلاصه من که خیلی احساساتی شدم و پیش خودم گفتم یعنی این برنامه چقدر تاثیر گذار بوده که جرجی ما حاضر شده از سهاماش که 20 ساله داره برای زیاد کردنشون و برنامه های دیگش زحمت میکشه و همیشه سرش تو بازار بورسه بگذره و بره سر خونه اول تا ما خونه دار باشیم... تازه جرجی دیگه درامدی نداره تا با پولش باز بتونه سهام بخره یا اینکه بره مسافرت  و برای خودش سوغاتی بیاره...

من با این نوشته هام هم می خواستم خاطره مهربون و بزرگ منشی جرج رو اینجا ثبت کنم هم اینکه از برنامه الفبای مهربونی به خاطر برنامه تاثیر گذارش تشکر کنم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0