Daisypath Anniversary tickers حلال کنید.. - سيب مهربون

حلال کنید..

نه بابت اینکه امشب شب قدر نه..

حلالم کنید چون داریم می ریم شمال.. اگر خدا بخواد بعد سحر..

دعا کنید همه چیز به خوبی تمام شود..

همان سفر را یم گویم..

می دانم با شنیدن اسم شمال .. و اگر بدانید کدام شهر قند تو دلتان اب می شود..

البته جز هانی جان که اصلا خاطره خوشی از دیار ما نداشت.. مخصوصا محل ما.. یادت بخیر هانی جان..

خلاصه  اینکه...

ما تنها شمالی هایی هستیم که عزا می گیریم وقت شمال رفتن.. از بس همه مهربانند.. با ما.. دیدار خانواده خودم هم کوفتم یم شود...

چه برسد به اینکه اینبار برادر عزیز جون خان هم اووف شده...

خلاصه جای دریا برو ها و جنگل بروهاش خالی نیست.. چون ما خیلی وقت است این جور جاها نرفتیم.. تقریبا از بعد ازدواج...

امروز ضغری فامیل همسر زنگید که چه خبر؟

 خوبید؟

داست جاسوسی می کرد که ما می ریم جهت دیدار اوووووف شده قند عسل مادر ضوهر یا نه.. که اگر نمی رویم حتما  مادرش که همه چیز را از چشم من می بیند زنگ بزند ما را نصیحت کند..

اخ گاهی حالم از اینهمه محبت خرکی و مسالمت امیزی خرکیت بدم میاد خاله همسر...

زندگی ات را زهر کردی به خودت.. چونان من که دارم با این مسالمت بازی ها همین کار تو را یم کنم..

با این تفاوت که من باید به مادر همسر با ج بدهم... و مانده ام تو چرا به خواهرت باج دادی...

اگر ان عید اینقدر عزیز جون را کوک نم یکردی ما بیاییم الان زندگی ام شاهانه بود و از من می ترسیدند.. هر چند الان هم کمی ترس دارند..

خلاصه خدایا در این شب عزیز می خوام ازت .. اول همه خانواده ام . و بستگان و دوستانم سلامت باشن..

همه پدر مارد ها.. خواهر برادرها سالم باشن.. و همه بچه ها..

بعد اینکه هیچ کسی را شرمنده خانواده اش نکنی..

هیچ مریضی نباشد.. هیچ گرفتار و دربندی نباشد..

هیچ کس محتاج نباشد..

هیچ کس از یاد وا٠قعی تو غافل نباشد..

و همینطور من بالاخره آؤامشم را بدست بیارم..

فرزندم .. همسرم.. را از من نگیر..

آنها همیشه سلامت باشند..

و همه دعاهای خوب برای آنها...

کمک کن سلامت باشم تا بتوانم خوب به همسرم برسم . خوب فرزندم را بزرگ کنم..

این برادر همسر اووف شده را هم زودتر خوب کن.. خدایا شکرت که زنده است .. و صدمه اش شدید نیست...

خلاصه خدایا همه خوب باشند و سلامت و خوشبخت...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0