Daisypath Anniversary tickers روز گرامیداشت تلفن!!!! - سيب مهربون

روز گرامیداشت تلفن!!!!

امشب رو می خوام تو تاریخ و تو وبلاگم و تو ذهنم به یاد بسپرم...

امشب در واقع شب گرامی داشت تلفن بود..

آخه سالگرد هم نبود.. یا دو سالانه ...

هر چند اگه بدون عقدمون حساب کنیم ما ۶ ساله ازدواج کردیم.. و اگه میانگین بگیریم امشب دو سالانه تلفن بود..

و باز هر چند که این تلفن برا ما نبود ولی به منزل ما بود...

شاید اگه الان دو سال پیش بود من خیلی خرسند بودم.. از اینکه به ما زنگ زدند .. و حتما هر سال رو به مناسبت امشب سوری می دادم.. به قول سریال مسافرها.. اه اه اه.. این زمینی ها هی دنبال بهانه هستن برا دور هم جمع شدن...

و اما چرا روز گرامیداشت...

عرضم به حضورتون.. شیاد در باور خیلی از شماها نگنجه... ولی امشب سوین باری بود که خانواده همسرم به ما زنگ زدند..

یعنی پدر مادرش..

چطور؟

اولین بار .. بعد اینکه ماشینمون رو دزد زد زنگ زدند .. هر چند با تاخیر.. ولی زنگ زدند تا از چند و چوند!!!! ماجرا خبر دار شن.. و البته همسرم بعدش اینقذه دپرس بود یا شاید اینقذه خوشحال بود که کلی گریه کرد..

دومین بار برا این زنگ زدند که من رو که دو هفته بود زایمان نموده بودم برا نامزدی و عقد برادر شوهرم دعوت کنند!!!!

سومین بار هم امشب بود.. زنگ زدند تا با فرگل صحبت کنند.. البته حال ما رو هم پرسیدند...

..... برا اینکه دروغ نگفته باشم یه بار هم فرگل دو ماهه بود پدر شوهرم از دفتر زنگ زد .. برا اینکه صدای فرگل رو بشنوه...

به همین قشنگی به همین خوشمزگی...

...

و اما امشب من با تدابیر امنیتی.. و البته الان پس از دپرس شدن با کمری دردناک از دپرسی مفرط و پاهایی درناک از درد عصبی اینجا نشستم.. و دارم تایپ می کنم در حالیکه تازه از بستر بیماری بلند شدم...

بیماری ناشناخته ای که هنوز هم نفهمیدیم چیه.. ولی یحتمل دردهای میگرنی..

یعنی یه دکتر عمومی بهم گفت که این دردها و نشانه های موجود در شما شبیه سردرد میگرنی بیده..

بگذریم.. آقا اینها .. به موبایل همسرم زنگ زدند.. همسرم هم بعد اینکه کمی حال و احوال کرد و من می شنیدم که پدرشوهرم طبق معمول هیچ حالی از من نپرسید و بعد با فرگل حرف زد و گوشی رو داد به مادرشوهرم و اونم کلی فرگل رو ناز داد و اینها و البته حال منو پرسید و بعد قطع کرد..

من به خونه اونها سریع زنگ زدم.. بدون فوت وقت.. برادرشورهم گوشی رو برداشت و سریع قطع کرد.. باز زنگ زدم.. باز برادرشوهرم گوشی رو برداشت و گفت اونها نمی تونن حرف بزنن..

من گفتم گوشی رو بده به مامان..

قربونش برم گوشی رو بداشت..

بعد احوال پرسی گفتم چی شده؟ نگران شدم. آخه هی داداش می گفت اونها نمی تونن حرف بزنن. ... مادر شوهرم بسان ماده شیری غران گفت: الان بابا قهر کرده (قربونش برم من ۶ دانگ) می گه ما زنگ نزنیم هزارتا حرف می زنن!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا ما تا حالا حرفی مبنی بر این موضوع  نگفتیم ها.. جز یه بار اونم  سه چهار سال پیش که عزیز جون دیگه به اونجاش رسیده بود.. و کلی غر زد براشون...

یکی گوشی رو برنداشت بگه حال ما رو بپرسه و این حرفها...

بعد هی گفت و گفت... من گوش دادم.. و گفتم من متوجه  نشدم مامان جون .. به عزیز جون گفتم به مامان بگو قطع کنه ما زنگ زبزنیم.. هم گوشی موبایل صداش ضعیفه هم هزینه هاشون زیاد نشه...

ضمن اینکه فرگل اصلا نم یذاره با موبایل ما حرف بزنیم...

و خلاصه مامان گفت ولی عزیز جون که نگفت...

گفتم واااااااا.. من بهش گفتم قطع کن.. تا فرگل باز بتونه صحبت کنه.. دستش کثیف بود زد گوشی باباشو خراب کرد...

خلاصه ختم به خیر شد...

ولی بعدش من دیگه انرژی تعطیل شدم...

.....................................

نه اینکه فکر کنین من بدم ها نه...

نمی خوام از خودم تعریف کنم نه...

ولی تمام هدفم اینه که قبل ماه رمضون بریم خونشون.. براشون خرید کنیم.. تا نگرانی چندانی بابت ماه رمضون نداشته باشن...

هی فکر ی کنم چه چیزهایی بخرم...

بعد اونها اینطوری هستن.. می دونین دستم نمک نداره ها...

تازه چند ماه پیش فهمیدم شمال رسمه داماد زمان نامزدیش هر وقت می ره خونه همسرش کلی خرید باید کنه.. از خورایک گرفته تا پوشاکی...

بعد همسر من همیشه  تشریف می آورد خونه ما.. و البته هر وقت می رفتیم منزل اونها کلی خرید می  کردیم.. حتی اگه من تنهایی میرفتم بهشون سر بزنم..

فکرشو بکنین.. از اول هم دستم نمک نداشت ..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0