Daisypath Anniversary tickers روز نوشت نه نیمه شب نوشت!!! - سيب مهربون

روز نوشت نه نیمه شب نوشت!!!

دیشب که نه نیمه شب دیشب دخترکم تا ساعت دو نیم بعد نیمه شب عشق بازی کردن داشت و چه ذوقی داشت.. از اینکه وقتی ما تو اتاق خوابیم اون تنها میره تلفسیون رو روشن می کنه.. و جیغغغغغغغغ می کشه میاد تو اتاق..

چند ساعتی هست فکر کنم این پروژسترون و تستسترون با هم قاتی کردن .. کلا هورمون مورمون و اینها رو کردن تو قوطی و البته حالمون رو ...

الان یه لقمه اضافی داره هی تو حلقم بالا پایین می ره و رو اعصاب من تاثیر منفی گذاشته..

الان یادم افتاد به زودی 30 ساله می شم..

الان یادم افتاد باز هنوز اونطور که بادی مادر خوبی نیستم..

باز یاد روزهای اول تولد دختر نازم افتادم و اون حس غریب ...

اون حس که ای کاش کسی بود کنارم تا بتونم از وجود گلم لذت ببرم..

حالا می فهمم چرا نسل انسان نه تنها منقرض نشده بلکه در حال افزایشه.. آخه یه حس خوبیه مادر شدن.. یه حس خوبیه وقتی یه فرشته کوچیک تو بغلته و میخوابه بهت نیاز داره و تو می تونی نیاز هاشو براورده کنی...

هر چی از این حس بگم کم گفتم...

سختیهاش تنها چیزیه که کم رنگ می شن.. سختی های بچه داری...

امروز خونه ازی اینها رفتم با هم کلی کار کردیم..

گاهی فک رمی کنم من خیلی احمقم .. طرف حتی به خودش زحمت نمی ده زنگ بزنه بگه کاری که برام جور کردی چی شد..

دلم برا پدرم تنگ شده.. برا پدری که هنوز نتونسته فرزندانش درک کنه.. آخه پدرم اون طفلی ها کی به خاطر پول برات کار کردن که این دومین بار باشه..

قدیم ها داداش کوچیکه درسته پول یم گرفت بره تو باغ.. ولی اونم الان خیلی وقته سر به زاه شده..

همشون خودشون در حال کسب درآمد هستن.. و کمک به تو به خانواده..

ولی بازم خوبه .. خوبه که یادت افتاد اونها هم سهمی دارن تو این زندگی...

گاهی فکر کردن به اینهمه زحمتی که دارین م یکشین منو اذیت م یکنه ..

دلم می خواد گاهی بشینم های های گریه کنم...

خیلی وقته از ته دل نخندیدم...

فردا همون روزیه که من و همسرم برا اولین بار همدیگرو دیدیم..

یادمه اول فکر می کردم برادرش خودشه!!! و چقدر ازش بدم اومده بود... الان می بینم اون موقع هم حسم به من دروغ نگفت.. چون اصلا داداشش در هیچ حالی نم یتونست همسر مناسبی باشه برام.... یعنی اصلا ارزش همسر بودن نداره (ببخشیدها)

یادش به خیر..

پس فردا هم برا اولین بار با هم حرف زدیم...

البته فردا یعنی امروز چون امروز فردا شده..

پس فردا هم یعنی فردا...

دلم برات تنگ شده هانی... دوست ندارم برات زنگ بزنم...

دلم می خواد برام زنگ بزنی..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0