Daisypath Anniversary tickers الف، ب، ج و یه مشکل بزرگ - سيب مهربون

الف، ب، ج و یه مشکل بزرگ

سلام

من باز اومدم

امشب ما یعنی من و عزیز جون خونه دوستش افطاری دعوتیم

عزیز جون فردا میره

امروز یه مشکلی پیش اومده که تعصابم بهم ریخت

می دونین چیه؟

یه خبری شنیدم که خوشحال شدم ولی بعد ناراحت شدم

یه نفر یه کمکی می خواست و من خوشحل می شدم می تونستم به اونها کمک کنم و لی از دست من کاری بر نمی اومد

اما یه نفر رو می شناسم که می تونست اونم به اونها کمک کنه و از دستش کاری بر میاد

اما اونها پارسال یه کاری کردند که تمام حس های خوب اینو بردن زیر سوال

یکیشون به این.... بذارین چون مجبورم سر بسته بنویسم اینطوری بگم

اونایی که دارن خونه میخرن باشن الف و ب

اونی که میتونه یه جوری کمک جور کنه باشه ج

الف و ب باهم زن و شوهرن

ج و ب یه روزی سر یه موضوعی می زنن تو پر هم

یعنی برای ب یه سوء تفاهمی پیش میاد حال ج رو می گیره و بحثشون میشه

ج به ب میگه من قصد بدی ندارم من همیشه خیر خواه شما بودم من اینطور.. من اونطور...

ب هم به ج میگه مگه تو فضول خانواده هستی به تو چه ربطی داره و ....

خلاصه حرف می رسه به جایی (چه طوری نمی دونم) که ج به ب میگه من اگه شما بخواین و می خواستین می تونم و می تونستم شما رو خونه دار کنم و ...

ب به ج میگه من صد سال سیاه دیگه هم از تو کمک نمی گیرم  بابام به من کمک می کنه

کی از تو کمک خواست من خودم بخوام می تونم و خودم خودمون و الف رو خونه دار می کنم و ...

خلاصه گذشت و گذشت تا امروز که الف و ب دارن خونه می خرن

الف از همه حرف های ب بی خبر این جا و اونجا زنگ زده تا پول جور کنه

ب هم که هیچی به الف نگفته بود که چی گفته

ج هم به الف نگفته بود که ب به اون چی گفته

الف برای ج چند بار زنگ زده

ب با بابای ج در مورد پول حرف زده

حالا من موندم چرا اونها که می خواستن خونه بخرن تا حالا چیزی نگفته بودن؟

- یعنی ما چشم نداریم ببینیم و اونها رو چشم می زنیم

- شما بودید چیکار می کردین؟

من موندم ب همه حرفهاش یادش رفته؟

ب الان این درخواستش رو به عنوان اینکه حق داره بیان کرده یا خواهش کرده کمکش کنند

شما باور می کنید یه نفر یکدفعه تصمیم بگیره خونه بخره؟

من هم اگه بتونم پول جمع کنم و به اونها بدم می دم به ج تا ج به اونها بده تا اونها شرمنده بشن

تا متوجه باشن که همه اگه با ادم بد باشن خانواده ها خیر هم رو می خوان

اگه هم خمه خانواده ها اینطور نباشن خانواده ما همیشه خیر خواه هم بودن

من خیلی دلم می خواد به الف بگم که ب چه حرفهایی زده ولی دلم برای غصه های الف میسوزه می ترسم خیلی تنها بشه می ترسم خیلی غصه بخوره

درست خیلی گنگ نوشتم ولی اگه متوجه شدین کمکم کنین

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0