Daisypath Anniversary tickers ای جووووووووووونم!!! ضد شورشی پرشور!!!! بیا با هم برقصیم!!!! - سيب مهربون

ای جووووووووووونم!!! ضد شورشی پرشور!!!! بیا با هم برقصیم!!!!

من که دلم ریش شد.. ریش ریش...

نه فر کنین دارم دروغ می گم ها نه.. بابت ریش شدن دلم سند دارم.. ..

می دونم اون بچه تا مدتها کابوس می بینه... م یدونم...

ولی تکلیف بچه های از زیر بته در اومده خسان چیه؟

همون ها که حتما هیچ کس منتظرشون نیست...

ای ججججججججونننننننم!!! دلم برا همه می سوزه...

....

اخه منم دلسوز بودن و مردمی بودن رو از بالاتر از خودم یاد گرفتم...

یاد گرفتم ... نیاز به سند هم برا اثبات ندارم...

...

یه روزی یکی از فامیلهامون که جوانکی پرشور بود با سر و کله ای خیس عرق اما بشاش و شاد اومد خونه... ما خونه اونها بودیم...

اونها خانواده ای عجیب مذهبی هستن...

عجیب ها...

اینقدر خوشحال بود که گفتم حتما یا رضا زاده رو چپه کرده یا زده کتف ساعی رو ترکونده و مماخ پماخ ساعی الان کف پاشه...

یا از فرار مهدوی کیا جلو زده...

همسرم پرسید بردارم (با اشاره به محاسن زیبا  و اسنپی نوجوان نوبلوغ.. از همون ها که این روزها زیاد می بینیم.. تازه من یکی تو فلکه اول دیدم محاسن پهاسن تعطیل بود و البته زلف بلند و پریشونی داشت که هنگام کوبوندن باتوم تو صورتش حتما پریشون یم شد!!!!!!!!!!!)

داشتم یم گفتم همسرم پرسید خوب برادر چه خبر چه کارها یم کنی؟

گفت جاتون خالی آق عزیز جون خان...

الان داریم از مراسم کتک زنون یه مفسد فی الارض میام..!!

عزیز جون خان رو کله تاسشون دو تا شاخ سبز شد... (چی گفتی سبز؟ باز حرف ناجور زدی سیبی!!!!!)

گفت تعریف کن ببینم...

خلاصه اون فامیل جهادگرمون تعریف کرد که یه پسره که فهمیدیم سی دی می دی خلاف داشت و هی توش می دی می دی بود... و کلا خیلی سی دی می دی خلاف داشت رو توسط یه کانون محترم محله شناسایی کردن و رفتن حکم رو خودشون با کتک زدن پسره تا جایی که م یخورد اجرا کردن... و کلی شادمان شدن و تا یه مدتی هیجان داشتن...

چرخ و فلک یه دور زد و دو ماهی گذشت... یه روزی این فامیلمون بر حسب بد روزگار نشست تو اتول ما و کیف سی دیشو جا گذاشت تو ماشین...

جاتونن خالی از اون روز ما شدیم پخش کننده هر چی سی دی می دی خلاف(شوخی کردم)

اگه بدونین چه دنیایی به روی ما باز شد...

ما این مورد رو برا معصوم جون اینها واگویه کردیم یعد اون اعتراف کرد که دیده همون ها رو که من  و عزیز جون شرممون میاد با هم یا حتی تنها ببینیم اونها با داداش و خاله پسر هاشون با هم می دیدن... و یحتمل تا صبح هم با هم می ریدن به هر چی رختخواب و لباس(ببخشید ها)

..........

یه روزگاری هم پسر یه فامیل خیلی خیلی خفنمون که عبور پرنده ماده بدون پوشش تو خونه شون حرامه.. و حتی مرغ رو با پر یم خورن یا وقتی می خرن نمی ذارن مردها چششون به تن لخت مرغ بیفته هم به من میای با هم برقصیم.. یواشکی ... (اون 4 سال داشت و الحق و انصاف استعداد خوبی تو رقص داشت)

....

من کی گفتم مایکل هنرمند فوت نشده... من داشتم با کنایه در مورد یه نفر دیگه حرف یم زدم با دقت بخونین... بعد که گه گیجه گرفتین تخسیر من نیست...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0