Daisypath Anniversary tickers روزگاری من وب عاشق هم می بودیم!!! - سيب مهربون

روزگاری من وب عاشق هم می بودیم!!!

نیم بیت بالا که اصلا پیرو زبان زیبای فارسی نیست رو من سرودم...

خیلی وقته نیومدم مثل یه وبلاگ نویس حرفه ای (عین قدیم ها جون خودم) بنویسم.. الان هم نیومدم اینکار رو کنم...

اومدم بنویسم...

خیلی مطالب جالب هست که همیشه می گم یادم باشه بنویسم براتون...

خیلی حرفهای خاله زنکی هست که باید از مامیش(مادر شوهرم) و پاپیش(پدر شوهرم) از شموشک اعظم(زنداداشم) و ............ بنویسم براتون...

تا بگین اوه این سیبی خاله زنک باز هم اومد...

گاهی فکر می کنم من چم شده... واقعا همه وقتی مادر می شن و یه وروجک عین فرگل دارن که فقط منتظره مامانه بشینه رو صندلی کامی تا بپرن و هی جیغ و ویغ کنن .. و بزن رو موس و کیبرد و ... خلاصه وب مب که سهله کامی رو منفجر کنن...

دخترک بیمارم خوابیده...

چون بیمار شده الان خوابه...

گاهی از این خوابیدن ها نگران می شم...

رفته بودیم خونه پدری... از خونه پدری فقط همون جمعه ای بهمون خوش گذشت که رفتم بالای درخت گوجه سبز و عین قدیمها خوش بودیم...

یعنی با فرگل رفتیم .. فرگل داشت تو بغل مامانم که یه زیر انداز انداخته بود پای درخت خیلی اروم پرتقال اب می گرفت!!! و تفاله هاشو تف می کرد بیرون... و حتما با خودش فکر می کرد مامی سنگینتر و رنگینتر از این حرفها بود که از این حرکات مخوف بکنه.. تازه برا رسیدن به گوجه سبز های بالای شاخه ها رفتم روبوم همسایه...

فرگل داشت خوش می گذروند و من تو دلم غوغا بود. اخه عزیز جون تازه رفته ب ود...

خیلی بده ها ... تو شهر خودت تو خونه خودت احساس بد غربت داشته باشی...

شنبه هم خوب بود.. رفتیم نی نی دوستم رو دیدیم...

از یکشنبه گل مادر تب کرد..

امروز بردمش دکتر... گفت یه ویروسی که تب م یکنه بچه بعد تنش می ریزه بیرون..اسمش رو هم گفت...

الان فرگل کلی سرفه م یکنه... و دارو داره ...وزنش کم شده.. ولی خدا رو شکر خوبه...

تا حالا دیدین کسی یه هفه کنار دریا باشه و نره کنار دریا... اگه ندیدین بدونین یه نفر هست..

به عزیز جون می گفتم که نمی دونم چرا دیگه خیلی از چیزهایی که دوست دارم رو دیگه دوست ندارم... یعنی برام مهم نیستن..

جمعه که خونه مامیش بودیم.. همون وقت که تازه رفتیم.. برادر عزیز جون و خانومش.. همون که به من م یگفت تو خیلی بیرون می ری... یه پیک نیک راه انداختن...

حالم از پیک نیک رفتن های اونها به هم یمخوره... عزیز جون هم وقت رفتن گفت من نمیام چون باید زود برم.. حالا مامیش از صبح ناز می کرد.. من هیچ هیجانی نداشتم... و هیچ عجله ای...

یهو مادر شوهرم صدام کرد گفت تو نمیای؟ من گفتم اگه نخواین بیام خوب نه.. ولی چرا اینو می پرسین؟ گفت آخه شوهرت می گه من باید زود برم.. منم گفت خوب اره ولی چه ربطی به پیک نیک داره...

خلاصه اینکه عزیز جون گفت از من نپرسیدین.. وگرنه من م یگفتم.. کسی هم به من نگفت...

برادرش گفت من دیشب به سیبی گفتم.. منم گفتم خوب شما گفتی فردا نهار اینجایین جایی نمیرین منم گفتم اره... من از کجا بدونم ...

خلاصه عزیز جون به پاس تمام ضد حال های اونها یه ضد حال اساسی بهشون زد ... رفتیم یه جای نزدیک... عزیزان محترم کتری خوبه مامیش رو اوردهب ودن رو اتیش گذداشتن.. اگه من اینکارو کردهب ودم همونجا می شاشید بهم ولی موضوع رو با خنده تموم کردن و گفتن همه باید یکی یدونه کتری برا ایشون بخریم...

بعد نهار من و عزیز جون برگشتیم خونه.. البته فرگلم هم بود.. رفتیم خونه ما... و عزیز جون رفت...

اگه د کارهای شموشک رو براتون مینویسم...

من برم.. می دونم سر وته نداره...

راستی امروز رفتیم دکتر .. فرگل دکتر رو دید شناخت و زد زیر گریه.. من هنوز تازه گفته بودم..سلام ...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0