Daisypath Anniversary tickers از خود بیخودی فرهنگی!!! - سيب مهربون

از خود بیخودی فرهنگی!!!

یکی از آشنایانمون که الان نمی دونم در قید حیات هستند یا نه روزگاریخیلی دور یعنی وقتی یه پسر بچه بود می ره خارجه.. خارجه فرانسه !!!

دکتر میشه و حدود ٣٠سال اونجا به امر طبابت مشغول می مونه!!!

خلاصه بعد سالیان دراز وقتی بر می گرده برای دیدار فک و فامیل به ایران.. فقط گاهی اصطلاحات پزشکی بود که اونو دچار مکث می کرد.. یعنی وقتی می خواست اسم بعضی از بیماری ها رو بگه مجبور بود کمی فکر کنه... ولی وقتی حرف می زد اینقدر لهجه رشتیش تو ذوق می زد که فکر می کردی هیچوقت پاشو از رشت بیرون نذاشته....

دوستان می گفتند که برا گفتن مامو گرافی کلی فکر کرد و بعد گفت.. ممه گرافی...

....

یه فامیل داریم مثلا فکر کن رفته تبریز.. تو عمرش هم ترکی حرف نزده بود.. اصلا بلد نبود.. مثلا فکر کن گیلکی حرف یم زد و فارسی به زور حرف یم زد..

الان وقتی ترکی حرف می زنه خود ترکهاش فکر می کنن این فامیل ما اصلا از اونهاییکه فارسی بلد نیست.. و وقتی جاش می رسه و گیلکی حرف می زنه تو تو ترکی بلد بودنش شک می کنی...

...

یه دوست داره داداشم که سالها تبریز بود و هیچ نتونست ترکی یاد بگیره و هر روز گیلکی حرف زدنش غلیظ تر از قبل شد.. رفت المان و بعد کانادا و بعد انگلیس... الان دکتراش رو هم گرفته و اونجا مقیم شده و داره با بچه خارجیش زندگی می کنه ولی وقتی زنگمی زنه حتی فارسی حرف نمی زنه و گیلکیش همچنان غلیظ تر از قبل شده....

....

دختر خاله هام هم که لیسانسشون رو خارجه گرفتن و الان هم دیگه رفته ان مقیم خارجه شدن فارسی حرف زدنشون یادشونه... یعن یاصلا کاری نکرده ان که تو یادت بیاد اینها خارجه ان!!!

...

...

چند ماه پیش دختر عمه ام رفت خارجه تا مقیم خارجه بشه... مهندسیشو همین ایران گرفت البته حدود ١٠ سال پیش.. تا اونجا که من یادمه حتی کلاس زبان انگلیسی هم نمی رفت..

سه چهر ماهی موند تو بلاد کفر و اومد جهت پاره ای از مسایل ...

رفته بودیم خونه مامانم اینها دوست داشتم ببینمش..

البته الان هم دوست دارم ببینمش ولی م یترسم بخندم ضایع شه...

اخه داداش می گه که دختر عمه جان رو دیده بوده.. اونم داداش رو دیده بوده.. اخه دخترعمه بعضی  ها رو که نخواد نمی بینه و ندید رد می شه.. ولی انگار با داداشم کار داشته اونو دیده!!!!

خلاصه داداشم اصلا از غیبت کردن و مسخره کردن مردم متنفر.. ولی ببین چی دیده بوده که از اون لحظه به بعد تا یادش میاد حالت عق زدن به خودش می گیره... البته این حالت دختر عمه ام بوده..چون لهجه اش شدید شده بود... فارسی رو سخت حرف می زد... بعضی  از کلمات رو یادش رفته بود... و هی عین خانوم مارپل اووووو. اوووووووووو می کرد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0