Daisypath Anniversary tickers دوران طلایی!!! - سيب مهربون

دوران طلایی!!!

تازه می فهمم.. تازه می فهمم چرا بضی ها می گفتن دوران بارداری بهترین دوران یه زن..

ان وقتها که اینو می شنیدم همش پیش خودم می گفتم حتما اونیکه اینو م گه قبلا همسرش بهش ب یتوجه بوده.. و یا خانواده همسرش دیگه خیلی نازشو می کشن و این حرفها..

اون روزها همش تو دلم یم گفتم نه بابا برا منکه که فرقی نکرده.. همسرم دوستم داشته الان هم داره..

ولی .. ولی انگاری تجریه یه چیز دیگه است...

و من تازه هر رو که می گذره بیشتر از قبل معنی حرفهایمشترک بانوان گرامی رو می فهمم..

منی که همش دوست داشتم دوران بارداریم زودتر تموم شه.. چون می ترسیدم مبادا به خاطر دیابتم بلایی سر نازنینم بیاد..

تاز می فهمم همه اون عق زدن ها.. همه اون دردها.. و البته برا من همه اون تزریقها ونخوردن ها و دلهره ها..  همه و همه .. بهترین دوران زندگی یه زن رو میسازن..

البته  تکون خوردنها و بازی گوشی های فرشته کوچیکی که تو وجود ادم داره بزرگ میشه رو هیچوقت نمی شه فراموش کرد... هیچوقت.. و البته اگه یه زایمان خوب داشته باشی هم لحظه تولد فرزند دلبندت هم جز بهتن لحظات زندگیت میشه.. مخصوصا برا من که دخرت گلم طبیعی دنیا اومد و به محض تولد تونستم فرشته زیبامو در آغوش بگیرم و براش بخندم و گریه کنم و از شوق بلرزم... و با تمام وجود بهش بگم که چقدر از دیدن روی ماهش خوشحالم..

می دونین ..

اون موقع ها که باردر بودم گایه همسرم تا صبح بیدار می موند تا منو که درد داشتم آروم کنه..

خیلی هوامو داشت.. خیلی..

خانواده اش خیری بهم نرسوندن.. البته مادرش گاهی خیلی دلش برام می سوخت.. البته تو چندبار که من دید.. خوب نه چیزی می خوردم نه چاق شده بودم .. و همش هم باید امپول یم زدم.. ترس رو تو چهره اش موقع امپول زدن می دیدم.. ترسی که برا من یه دنیا ارش اشت.. چون یم گفتم حتما دوسم داره..

البته الان اصلا بحث اونها نیست..

الان موضوع همسر منه..

همیشه حالمو می پرسید.. همیشه مواظب بود غذامو خوردم یا نه..

با یه تکون من بیدار می شد..

خیلی بیشتر از همیشه دوسم داشت..

عین من غذا یم خورد.. یعین هر چی که من می خوردم می خورد..

کلی خوش تیپ شده بود.. چون با رژیم من هرکس دیگه هم بود لاغر می شد...

مهمونی زیاد نمی رفتیم.. مهمونی دوستهاشو رد می کرد تا من یه موقع دلم غذایی نخواد...

اینکه همش به فکرمنه رو می تونستم تو چشاش تو نفس هاش .. و همه حرکتهاش ببینم...

ولی دیشب من تا صبح بیدار بودم و اصلا به رو خودش نیاورد.. دیشب تو خواب تو نیمه بیداری.. نشسته ایستاده داشتم از ای همه بی احساسی اون گریه می کردم و اون ...

فقط با صدای گریه دخترم از خواب می پرید.. فقط... و حتی اگه بیدار بود بهم نگفت چرا گریه می کنی...

دیشب که نه نیمه های شب می خواتم بدارش کنم بگم.. اگه از تو جدا شم می ذاری فرگلم پیش من بمونه؟!!!!

تازه دارم شیر فهم می شم .. تازه دارم می فهمم دوران طلایی بارداری یعنی چی...

یعنی همیشه کانون توجه هستی... همیشه...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0