Daisypath Anniversary tickers از اون روزهای بده امروز!!! - سيب مهربون

از اون روزهای بده امروز!!!

بعد این همه سال هنوز نمی دونی باید با هام حرف بزنی..

یعد اینهمه سال ..

حالا من شدم از اون زنهاییکه به خاطر بچهاشون می مونن تو خونه شوهراشون!!!!!!!!!

خیلی بده م دونم.. ولی من فعلا بهخاطر فرگل اینجام و بس..

اگه ترس از اینکه اون خانواده مهربونت بیان وبچه مو ببینن نبود م یرفتم خونه مامانم اینها. بدون تو.. کلی هم کیف می کردم...

از صبح یه اشکی میاد صورتمو خیس م ی کنه و میره..

با وجود اینکه خیلی مهربونی ولی در حق من خیلی بی انصافی....

خیلی..

حتی دیگه برات میل هم نمی  زنم.. اگه مردش باشی میای خودت می خونی...

خدت بگو کی رفتارش عوض شده.. من یا تو؟

قدیم ترها ... هنوز نازم خریدار داشت از اداره برام زنگ می زدی... ولی امروز موقع رفتن حتی خداحافظی هم نکردی...

داری کاری م یکنی روزبه روز ازت دورتر شم... روز به روز..

گاهی به خاطر حماقتم خنده ام م یگیره... البته الان گریه ام گرفته...

حماقتم بابت اون یه سال اول زندگیمون.. بابت اون یه سال زیبای نامزدیمون!!!!

بعید م یدونم اسمش علاقه بود... اسمش حماقت بود...

دارم فک رمیکنم اون روزها تنها ارتباط من با دنیای خارج ا خونه یه تلویزیون بود .. همون که ترجیح می دادم نداشتیم..

نه تلفن بود نه موبایل.. تو موبایل داشتی .. ولی... نگم بقیه اش رو بهتره...

من بودم با یه دنیا دلشوره هر روزه تا تو ساعت ١٠ شب برسی خونه البته گاهی...

من بودم و انتظار برا اینکه همیشه اخر هفته بشه و تو خونه باشی...

من بودم و یه دنیا خریت.. برا اینکه زنگ می زدم برا مامانت ایها و کلی اظهار شادمانی می کردم...بابت زندگی سرشار از هیجانم...

من بودم و فرار از دست مردم... من بودمو فرار از دست مهمون یهایی که اصلا دوست نداشتم برم . چون از بس تو خونه تنها بودم از مردم می ترسیدم..

من بودم و فراموشی های طولانی...

خیلی بده که ادم پشیمون باشه...

دلم می خواد امروز بهت بگم دوسسسسسسسسسسسسسست ندارم ...

دلم میخواد امروز بهتتتتت بگم تو درررررررررررررررووووووووووووووووووووووغگویییییییی

دروغگووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

دلم گریه می خواد و تنهایی...

....

امروز زهره رو بردی برا امتحان.. موندی و باهاش برگشتی... هیچ مردی اینکارو نمی کنه... ولی.. کاش منو هم می دیدی..

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0