Daisypath Anniversary tickers اتول زدیم!!! نه اتول ما رو زد!!! - سيب مهربون

اتول زدیم!!! نه اتول ما رو زد!!!

سلام...

خوبید؟

نم یدونیم خوبیم یا بد... چیه نم یدونیم دیگه... آخه یه بغضی هست اینجا .. ته گلوم.. هی این قرصی که اان خوردم هی میاد بالا هی میره پایین...

عین اسید معده کوچولوی فرگل من..

برم ببینم یچه ام چرا بیدار شده.. احتمالا فردا میام بقیه رو م نویسم.. تا فردا بای...

الان فردا بعد از ظهره..می دونم ه نداشت .. برا تاکیدبیشتر بود..

خاله صغری امروز رفت امتحان داد قبول شد... ولی عملی رو خیلی خنده دار رد شد..

کاش قبول می شد ها...

یه جمله تو اخبار شبکه خبر خوندم.. نوشته بود هوای آلوده احتمال پسر شدن نوزادان را کاهش می دهد...

برا همینه که شمال اکثرا هی پسر می زان ها...

گفتن اکثرا..

دیروز بالاخره خانوم فرگل خانوم مارو با ادرارخودشون مستفید کردن... پریروز که ۶ ساعت موندیم تو آزمایشگاه دو بار مزین شدیم ولی یه قطره هم تو کیسه ادرار نرفت..

بالاخره نمون های خانوم گل رو بردیم آژمایشگاه...

تو راه برگشت من فتم آموزشگاه... سر ایستگاه متظر ماشین های شهرک بودم که یه پژو با یه آقای حدود ٢٨ سال بدجوری رفت سر کار..

می دونین .. هوا همچین ملس بود.. منم داشتم تو اون آفتاب ملس همچین احساس جوانی می کردم و سرشار از انرژی مثبت بودم.. انگاری این فاز انرژی ما اونو گرفت.. اولین کاری که کرد کاپشنشو درآورد.. !!!!بعد هی منتظر موند م سوار شم...

بدبختی این بود که جای دیگهای هم نمی  تونستم برم.. خلاصه کلی معطل شد.. بعد پیاده شد اومد شماره موبایلشو برام قرائت!!! کرد و رفت...

می دونین کاپشنشو درآورد تا تریپ ورزشکاریشو بتونم ببینم...

شمارش کمی رند بود ولی موضوع ا ینه که اگه افراد شهرکمون اونجا نبودن روشنش می کردم... که بابا من بچه دارم بی خیال ..

کلی معطل بود براش زنگ بزنم.. برا عزیز جون زنگیدم که دوست پسرم ماشینش نده ایه برم؟!!!

گفت م یکشمش ... شمارشو بده...

کلی هم خندیدیم.. سرویس اومد و من سوار شدم.. فکر می کنین چی شد .. تا دم شهرک اومد.. البته تو شهرک راهش نم یدادن وگرنه م یاومد...

به عزیز جون می گفتم عین رومئو بود نگاهای عاشقونه اش!!!

داشت کله ام رو می کند...

عزیز جون گیر داده بود شمارشو بده حالشو بگیرم.. ول یموضوع اینه که من گفتم نه.. اون باعث شد هنوز حس جوونی بهم دست بده!!!یاد اون روز با هان یافتادم.. قبل عید بود... اون ماشینه واستاده بود منو با اون شیکم گنده که فرگل توش بود سوار کنه..!!!

***

وقتی می مرم وبلاگت و میبینم هنوز نظرات آخرین پستت ١۵ است حالم گرفته میشه...

کاش خوب شی و بیای...

دارم یواش یواش به عدد ١۵ حساس می شم ها

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0