Daisypath Anniversary tickers امان از مسمومیت!!! - سيب مهربون

امان از مسمومیت!!!

سلام

مسمومیت به روحمان وارد شده...

یعنی از حالت جسمی به صورت روحی دراومده.. یکی از دوستان وبلاگی شماره اش رو داده... ولی اصلا تو وضعیت خوبی نیستم برا حرف زدن..

به عزیز جون می گم فلانی شماره داده بهش بزنگم؟؟؟

اخه من همیشه اجازه می گیرم.. توخونمه این اجازه گرفتن.. خونه نه ها.. خون...

اونم میگه باشه.. ولی از کجا معلوم خانوم باشه...

می گم هست...

می گه اگه نباشه چی..

می گم خیلی وقته وبلاگشو می خونم.. م یدونم هست... تازه زاییده..

فکر کن.. برا اینکه بگم خانومه می گم زاییده.... یعنی حرف اخرو اول زدم.. عزیز جون میگه هر چند اگه اقا هم بود فرقی نداشت!!! خودت می دونی...

ولی دوست جون که خودت یم دونی ..با تو هستم اصلا الان تو حس خوبی نیستم..

بذار یه وقت برات بزنگم که عین آوامین بگی چه با حال سیبی عین وبلاگت حرف می زنی...

دلم برا هانی هم یه ذره شده.. این پا گنده خان هم رو کمد فرگل بدجوری منو همش یاد اون می اندازه.. امروز شالی که الان خیلی دمده شده رو رو سر یه خانومه دیدم..

هانی جان شال رو دادم صغری بده به یه نفر دیگه.. آخه دیگه به درد تو نمی خورد....

امشب باز مراسم آبغوره گیری بود.. یه کم که فکرکردم به عزیز جون گفتم.. می دونی دنیای بزرگ من الان اینقدر کوچیک شده.. شده قد چهار دیواری این خونه که حتی یه آجرش هم مال خودمون نیست...

باز مسموم شدم..

روحم داغونه..

امروز از اون روزها بود که فقط میخواستم بخوابم تا روز بگذره.. تا عمر بگذره...

ولی وقتی بچه داری که نمیشه..

مخصوصا وقتی یه جفت چشم معصوم نگات نه و با چشاش بهت بگه مامان من بازی می خوام..

امروز فرگل رو نشونده بودم رو شیکمم و با پاهام براش پشتی ساخته بودم.. فرگل گردنبندمو گرفته بود تو دستشو و کلی باهاش حرف زدو باهاش آواز خوند...

بعد با اسباب بازی حرف زد..

یهو بغض بدی اومد تو گلوم...

گفتم ای بابا .. این دخملک همفهمیده من اصلا گوش خوبی برا شنیدن حرفهاش نیستم...

می دونی باید بازم بگم بدجوری مسموم شدم..

عزیز جون اومد خونه.. وقتی صورتمو بوسید اشکام روون شد...

ساعت ۶ شام خودیم.. و  بعد باز من بغض آلود بودم..

ساعت ٢٠ با هم رفتیم بیرون... خوب بودم ها.. یهو نم یدونم دم در حرف چی شد من قاتی کردم...

معده درد گرفتم.. و تهوع شدید..

راستی کسی می دونه چطوری میشه این جمله من خرم رو از رو پیشونی عزیز جون پاک کنیم...

چرا؟

چون دور از جونش هر یک به ما می رسه حتما این جمله رو رو پیشونی عزیز جون من می بینه که فکر می کنه می تونه هر غلطی بکنه...

پسره چلغوز...

نمک خور و نمک دون شکن زیاد داریم ما.. هانی برا همون بود که ما از اون نمک پاش ها نخردیم دیگه..  گفتیم نخریم شاید نمک پاش نداشته باشم و کسی نیاد نمک نخوره که بعد بخواد اونو بشکونه...

مرتیکه پر رو... اومده اصول بیزینس و این چرندیات رو به عزیز جون من یاد بده...

بعدشم کبکش خروس می خونه که هر چی پول گرفته رو دیگه نباید پس بده...

اون یه خر هم رفته کیفشو کرده.. شمال گردی هاش تموم شده اومده میگه شما عجله کردین تو فرستادن گزارش ... وگرنه من خودم می فرستادم...پس باید پول اون فاز پپروژه رو بدین...

اخه الاااااااااااغ تو نمی دونی پروژه زمان داره...

تازه شیش ده شده..

اینکه ۵ میلیون پیشاپیش گرفته و تازه از سرش هم زیاده بماند...

بی خیال...

راجع خودم می گفتم..

اگه این خونه .. یعنی همین فاستوس خونه نبود ما چه می کردیم..

گاهی خیلی دلم برا خودم می سوزه...

یه دلخوشی داشتم به نام زادگاه... دلم خوش بود هر از گاهی می رم اونجا... اونم دیگه دلم نم یخواد برم...

حاضر نیستم برم و باز این خانواده عزیز جون شخصیتمو لگد مال کنن و قهوه ای کنن و با دلی پر تر از قبل برگردم خونه...

دیشب جاری جان اس ام اس داده که جات خالیه عزیز .. سال دیگه ان شا الله با هم باشیم..

خنده ام گرفته بود..

تو دلم گفتم قربونت.. جای تنها کسی که تو جمع شما خالی نیست و نبوده جای من ... تو تازه واردی خبر نداری...

دیشب خونه آزی اینها رفتیم...

ولی دلم باز نشد.. یاد یلدا های بچگیم افتادم....

اینکه اگه دیر می جنبیدیم دیگه هندونه گیرمون نمی اومد..

اینکه می شمردیم ببینیم چهل چیز خوردیم یا نه...

اینکه تو مدرسه کارمون شمردن خوراکیهامون بود..

اینکه هیچوقت چهل تا نشد...

اینکه یه بار من ومامان و معصوم که کوچولو بود تنها بودیم.. پسرها خونه عمو بودن.. و بابا کشیک بود.. هندونه هم نداشتیم.. و یلدا هم نداشتیم...

بعد بابا یه سر اومد خونه برام کارملا خرید...

خلاصه اینکه دیشب به حافظ گفتم یه دعایی کن تا از ین مسمویت نکبت روح بیام بیرون...

اونم گفت...

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور..  .. کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور...

****فرگل امشب برا اولین بار کدو خورد.. و سوپش رو هم ترجیع داد با نعلبکی بخوره!!!!

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0