Daisypath Anniversary tickers روز عشق ما چه عشقی بود!!!!!!!!! - سيب مهربون

روز عشق ما چه عشقی بود!!!!!!!!!

همیشه اون قسمت داستانی اصلا اسمش یادم نیست خوشم می اومد که پسره و دختره یه چیزی رو یه جایی دفن کرده بودن و گفته بودن تا عشقمون به جاست این اینجا می مونه و از این حرفها... و بعد که قرار بود یکی بزنه زیر حرفش البته به اجبار و میره اونو برداره می بینه اون یک یهم اونجاست و باز هر دوشون یادشون م یافته چقدر هر دوشون همو دوست داشتن و بعد تا اخر عمر با خوشی زندگی می کردن لابد...

من و عزیز جون برا خودمون یه روز عشق ساختیم... چون مناسبتها فقط خودشون بوجود نمیان و ما باید خودمون مناسبت ایجاد کنیم... و عین خیلی از زن و شوهرها نیستیم که حتما باید برا هم چیزی بخرن... نه تو روز عشق ها نه.. یعنی اگه عزیز جون تو سالگرد ازدواجمون فقط یادش باشه که باید برا من کادو بخره همین خودش کادوئه .. نه یه شاخه گل می خواد نه یه سرویس طلا نه موبایل نه هیچ چیز دیگه ای...

برا من مهم یادشه...

یعنی باید یادش بمونه.. به یمن داشتن این سیستم من کال که یکی از بهترین های روزگار و یک یاز بهترین دوستهام بهم هدیه داده من همه این مناسبت ها رو نوشتم توش و گفتم تا کمکی کرده باشم به ذهن پر مشغله عزیز جونم...

روز عشق ما ٨ آذر ماهه... روزی که هیچوقت همو فراموش نمی کنیم.. روزی که دم اذونش برامون یه حال دیگه ای داره... روزی که در لحظه اذون مغرب خروارها عشق روی عشق  و علاقه قبلیمون به هم اضافه میشه.. دم اذونش ..یادگار اولین ٨ آذریه که با هم بودیم و دم اذون برا هم بهترین ها رو آرزو کردیم.. حتی اون روز آرزو کردیم بهترین فرزند دنیا هم به وقتش از آن ما باشه و الان بهترین گل خدا تو آغوشمونه...

القصه ...

این جمعه روز عشق ما بود..

عشقمون از روز قبل آغاز شد... من قاتی بودم و قاتی تر هم شدم... دلم به جمعه خوش بود.. دلم خوش بود که یادت باشه.. دلم خوش بود و تو همین خوشی موندم تا سال دیگه... قرار بودئ هیچوقت این روز رو یادت نره.. ولی رفت.. یعنی یادت بود یه روزی قراره ٨ اذر بیادها.. ولی یادت نبود ٨ اذر کی هست...

می دونم راست گفتی... ولی اصلا برا م قابل قبول نیست و نخواهد بود...

قرار بود تلاش کنی برا زندگی که خوشبخت باشیم.. نه اینکه تلاش کنی کنی و یادت بره برا چی تلاش می کردی و تمام نشونه های خوشبختی رو فراموش کنی....

هر چند خیلی تلاش کردی یادم بره ولی م یدونی نمی تونم فراموش کنم...

هر چند الان همه چیز خوبه و قرار نیست من کینه توز باشم و زندگیمون رو بخوام با همه ناراحتیهام و دلخوریهام از تو خراب کنم.. ولی این چند وقته خیلی اذیتم کردی.. خیلی منو یادت رفت... خیلی ...

وقتی پریشب گفتی من همون سیبی رو می خوام که همیشه گرم بود و صمیمی دلم هری ریخت پایین و بغض شد تو گلوم...

نم نم اشک ریختم و تو خواستی با نوازشتهات منو آروم کنی...

م یدونی این حرفت یادم انداخت ای دل غافل.. یه بار سیبی با ازدواج از هم پاشید و حالا بعد ۶ سال باز هم پاشید... باز هم نابود شد..

می دونی عزیزم می ترسم.. می ترسم یه روزی دیگه به جای این نقطه چین های مداوم و تکراری بین نوشته هام دیگه هیچ حرفی نوشته نشه .. میترسم یه روزی همه حرفهای سیبی بشه نقطه چین.. و شاید یه روزی فقط اسپیس باشه و دیگه هیچ...

امروز که هنزو حرفی برا گفتن دارم فکر می کنم هنوز جای امیدی هست... هنوز می تونم امیدوار باشم...

عزیزم می دونی خیلی بده.. خیلی بده همسرو فرزند داشته باشی و احساس کنی تنها ترین آدم روی زمینی...

بی خیال گلم... بی خیال...

خواستم بدونی ... اون روز که اینجا رو باز کردم و یه خونه ساختم برا خودم ... م یخواستم حرفهای یواشکیمو بنویسم و بعد یه روزی دعوتت کنم بیای... ولی فورا دعوتتت کردم چون گفتم بذار حرف بی صدا باشه و لی یواشکی نباشه...

اون روز به خیال اینکه تو میای و از همه حرفهام با خبر می شی اینو ساختم...

اره گفتم می  یای و غیر مستقیم می فهمی چی منو ناراحت می کنه چی منو خوشحال می کنه... ولی... ولی می دونم هیچوقت نمیای سر بزنی.. هیچ وقت...

بهانه داشتی که تو اداره نمیشه.. برات این صفحه رو باز گذاشتم و نخوندی.. برات بک آپ گرفتم ونخوندی... برات پیش نویس گذاشتم و نخنودی...

ولی اینو برات میل م یکنم.. چون میخوام بخونی...

م یخوام بدونی که آره اگه هیچ چیز رو احساس نکرده باشی اینو خوب فهمیدی که نسبت بهت سرد شدم...

دست خودم نیست .. دیگه عین قدیم ها تو بغلت آروم نمی شم.. نه اینکه دیگه نشم.. ولی این روزها نمی شم... الان هم اصلا از دستت ناراحت نیستم...

ولی حتما اثرات روحی به جا مونده از همه ناراحتی هامه...

خیلی برا من تلاش می کنی.. برا من و فرزندمون.. ولی... خودت می دونی این اون زندگی قشنگی که قرار بود داشته باشیم نیست...

هنوز کابوس خانوده ات بک گراند ذهنمه ...

هنوز تو هر کاری چهره و حرفهاو رفتار مادرت اول میاد.. الان هنوز تو هر لحظه زندگیم حضور داره و ...

و چقدر برام سخت بود بهت بگم.. توروخدا نذار یه وقتی اونها با خاله ات اینها بیان خونه ما...

م یدونی خیلی برام سخت بود.. ولی گفتم... چون اصلا حوصله ندارم بیاد باز اینجا بیشتر و بیشتر بره رو روانم...

چون نمی خوام یه مادر روانی باشم... چون نم یخوام روزها که تو نیستی سر بچه ام داد بزنم...

چون م یمخوام زود پیر بشم..

نم یدونم تو چیکارم کردی که هر شب خواب می بینم داری ازدواج می کنی..

دارم برات زن می گیرم...

هر چند اصلا به خواب هام فکر نمی کنم..

م یدونی دلم خوش بود به روز ٨ آذر.. که اونم با فراموشیت خرابش کردی...

نه هدیه م یخواستم نه هیچ چیز دیگه ای.. فقط دوست داشتم با دیدن کیک فقط بپرسی چرا درست کردی؟

می خواستم یادت بمونه و سعی کردم یادت بیارم.. اگه هم یادت آوردم فقط به خاطر این بود که دلم خوش باشه به اینکه بالاخره یادت اومد.. نه اینکه از غصه فراموشکاری تو دلم بترکه...

الان چند روزه که باز تو دلم آشوبه.. باز دلم هی می لرزه باز اضطراب دارم...

و نم یدونم باز کی خوب می شم...

آیا م یتونم خوب شم؟؟؟

الان هم شک رخدا فهمیدم هفته دیگه عروسیه...

م یدوننی از حرفت خنده ام گرفت... اینکه گفتی بده که من دلم یمخواد رفتیم شمال برم تو خونه خودمون... اینکه گفتی دیگه شمال نمی رم مگه اینکه خودم خونه داشته باشم... حالا چطور داری از عروسی رفتن حرف می زنی؟؟؟

دو روز دیگه هم عروسی آقا داداشته.. اونم نمی ری؟؟

تازه اینو نمی دونی که دیگه حتی شمال رفتن هم برام معنی نداره.. و اگه خونه هم داشته باشیم من حوصله ندارم بیام شمال... اصلا هم برام مهم نیست بیام...

و اینو یادت نره که هیچوقت نمی ذارم و نباید دخترمو بدون من جایی ببری.. کسی که منو نخواد باید بدونه که دخترم هم جزیی از منه...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0