Daisypath Anniversary tickers سفر نامه مشتی بعد از این ها!!! قسمت آخر...به گمانم - سيب مهربون

سفر نامه مشتی بعد از این ها!!! قسمت آخر...به گمانم

این سفرنامه رو خیلی وقت پیش ها قسمت اولش رو نوشته بودم. یادتونه؟ نیست خوب به من چه...

ما رسیدیم مشهد.. جاتون خالی دم قطار عکس هم گرفتیم.. رفتیم دیدیم یه ایده خوب دارن این مشهدی ها و اون مینی بوس بود.. اخه بعضی ها خیلی زیا بودن

ما یه ماشین از راه آهن گرفتیم و من در اولین اقدام با فرگلی رفتم جلو...

رسیدیم منزل...

لوله آب خراب بود..

فشار گاز کم بود..

حال من بد بود...

اینقدر که تا ساعت ١٣ دووم اوردم بعد رفتیم دکتر...

گفت مسموم شدی... بعدش هم رفتیم دارو خریدیم.. پگاه غذا درست کرد.. من نتونستم بخورم حالم بد بود.. نابود شدم..

شب رفتیم به ف و فامیل سر زدیم..

مامیش داشت از هیجاان هلاک می شد وقتی ما رو دید.. مدیونی اگه باور نکنی...

داشت نماز می خوند.. سعی کرد دعاهاش رو بیشتر کنه.. شاید داشت برا اهلی شدم ما دعا می کرد..

رفتیم تو سوییت مادر عروس.. همه جمع بودن. فرگلی جیغ می کشید و گریه می کرد...

ما خانوم ها رفتیم تو اتاق.. خانوم فقط دو نفراونجا بود.. من و فرگلی دیگه...

بعد جاری جان اینها هماومدن و هی حرف زدیم و خندیدیم.. بعد هم ما جای همتون خالی رفتیم حرم...خیلی خوب بود.. خیلی...

با وجود مریضی شدید من و بالا آوردن های پیاپی باز روز خوبی بود...

فرداش تا ظهر خونه موندیم...

بعدش هم یه سر رفتیم بازار و برگشتیم و من حاضر شدم و جینگول شدیم و رفتیم عروسی...

اینکه یادشون رفت بگن ما سر عقد بریم بماند...

فرگلک خوببود.. ولی دوست داشت فقط پیش من باشه..

بعد رفتیم یه جا بزن و برقص...

بعد هم هر کی رفت خونه خودش...

فرداش حاضر شدیم رفتیم با مامیش بریم خری.. اینقدر لت دادن که حد نداره...

رفتیم و برگشتیم...

نهار اونجا خونه مادر عروس بودیم و بعد ما رفتیم منزل...

حاضر شدیم و رفتیم پاتختی... وقتی برگشتیم من به عزیز جون که با مردهای دیگه مونده بودن خونه گفتم بریم ...

اینقدر لفتش داد که من قاتی کردم...

نف یسه با ما اومد... من کلی گریه کردم...

حاضر شدیم رفتیم حرم...

دیگه ریده شد به مسافرتمون...

شبش که از حرم برگشتیم من فقط گریه کردم.. گریه کردم... گریه کردم...

دور چشام کبود شد... لبام ورم کرد.. نفس نمی تونستم بکشم... گوشام درد گرفته بود...

صبحشجمع و جور کردم و خونه رو تحویل دادیم. و رفتیم تو اون چند ساعت مونده بگردیم..

فرگلی تب داشت...

رفتیم حرم.. دلم گرفته بود... فکر نمی کردم اینطوری بهم بد بگذره..

بعد رفتیم برا فرگلی چیزی بخریم  که به این نتیجه رسیدم که ازش عکس بگیریم...

بعد رفتیم پارک ملت...

یه آقای جوونی بهمون گفت امروز پنجشنبه است اگه یمخوان حال کنین و بهتون خوش بگذره برین اونجا...

فکر کن منظورش حال و حول و این حرفها بود... اصلا مراعات بچه بغل ما رو نکرد...

بعد رفتیم .. خوب بود... غذامون ر وهم اونجا خوردیم...رستوران با کلاس رو فراموش کردیم... چون من تازه گرسنه شده بودم...

بعد یه راننده خدا نشناس ما رو برد طرقبه...

یعنی داشت می برد به خدا... بهش گفتم مرتیکه احمق.. هتل قصر اینوره..

تاکسی متری بود... متوجه این که... خیلی نامرد کثافت بی شعور بود.. خیلی...

بعد با یکی دیگه سریع اومدیم خونه.. وسایلمون رو برداشتیم.. البته قبلش رفتیم دخترمو بردم دکتر... حالش خیلی بد بود.. صداش گرفته بود و در نیم اومد...

تب شدید داشت...

رفتیم راه آهن.. این دو تا دخت ردایی عزیز جون دیر کردن.. اینو بگم وقتی سوار قطار شدیم راه افتاد...

از اضطراب مردم...

ولی خیلی قطارش خوب بود...

تازه فهمیدم به قیمت نیست.. به نوع قطار...

وگرنه قبلی درجه یک بود اینهم درجه یک بود...

یه اقای با کلاسی هم می اومد بهمون چیز میز می داد... یعد هم رختخوابش رو همه رو می شستن.. تمیز بود... از این مدل لایکو ها بود لحاف هاش...

پذیراییشون بهتر بود. تلویزیونش ماهواره ای بود.. شبکه ۵ رو هم یم گرفت...

جاش باز بود...

ولی فرگلی حالش بد بود و من باز بیدار بودم.. خیلی نگران بودم...

صبح رسیدیم تهران..

ساعت ۴ بود.. یه آقای پیری ما رو آورد.. نزدیک یهای شهرک احساس کردم نفس در نمیاد...

گفتم حاجی دیگه رسیدیم آخر دنیا...

یه نفس کشید و گفت آره خانوم... به خدا اگه مرد بود یا مجرد بودن و بچه نداشتین همین وسط پیاده می کردمتونو جونمو می گرفتم در می رفتم...

تا ظهر خوابیدیم...

بعد از ظهر بچه ها رو بردیم به مقصد رسوندیم و فرگلی رو بردیم دکتر...

بهتر شد...

فرداش هم من و دخترم کلی خوابیدیم...

مقیسه قطار رفت با برگشت مثل این بود که اولی یه مسافرخونه داغون .. دومی هتل بین المللی قصر...

من برم .. با یه موضوع جالب بیام..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0