Daisypath Anniversary tickers فقر مزمن یه سیب لارج!!!!! - سيب مهربون

فقر مزمن یه سیب لارج!!!!!

اصلا بی هیچ گونه حرف و حدیثی و پس از گفتن همه خوبمی می رم سر اصل مطلب...

امشب ما یه گردش علمی تفریحی داشتیم به یه مرکز خرید در ینگه دنیا...

چیه... باور کنین یا اونجا ایران نبود.. یا اینکه من تا حالا تو باغ تشریف نداشتم...

نه اینکه فکر کنین... ما تا حالا مرکز خرید نرفتیم ها

رفتیم... به خدا رفتیم ... مرکز خرید های زیاد... مخصوصا تو تابستون...

نه تو زمستون.. چون سرپوشیده ان جای خوبی برا ولگردی...

به خدا راست می گم....

تو ونک تو میرداماد... تو شهرک غرب...

تو گیشا... اسمش چی بود اون مرکز خریده؟؟؟؟؟

خلاصه اخیرا هم میلاد نور رفته بودیم.. مثلا یه وجب لباس داشت برا فرگل.. 30 هزار تومن... در صورتی که می تونستم همونو 12 هزار بخرم.. و اصلا چیز عجیبی نبود..

یا جاهای دیگه... جواهرات میلیونی دیده بودم که خوب ه رکی هر چی دوست داشت قیمت می داد...

تو میدون محسنی جواهرات ساعت و لباس دیده بودم قیمت فامیلهاشون رو هم حساب می کردن... ولی.. اما...

اینجا من قرار بود خودمو شرمنده کنم...

اولش یه مغازه جینگول مستون فروشی رفتیم...

از این جواهرات بدلی.. البته استیل...

خیلی هم رومانس و قشنگ بود... یه گردنبند قیمت کردم 28 هزار تومن.. عادی بود...

م یدونستم داره گرون می ده خواستم بخرم.. ولی موندم تو تصمیم گیری گفتیم بریم دور بزنیم...

تا اینکه زنداداش جان گفت بریم من از این کت های کوتاه می خوام...

یه پالتو دیدم .. خیلی به دلم نشست...

می گم خیلی یعنی خیلی...

حاضر بودم بابتش دویست و پنجاه تومن هم بدم...

باور کنین...

کت زنداداشم رو شنیدیم دویست ...

گفتم اوکی... پس اینو دویست و پنجاه میده...

گفتم آقای محترم چند؟

گفت؟ دویست و پنجاه و هشت...

خوشحال شدم..

بعد یه کم موندیم و اینها... یه هو داداشی رفت بیرون و عزیز جون رو با خودش کشید بیرونو قاه قاه و هر و کر داشت می خندید...

من پالتومو به زنداداش نشون دادم وگفتم قشنگه نه؟

بعد گفتم آقا چند گفته بودین؟ گفت دو میلیون و دویست و پنجاه و هشت...

کت زنداداشم هم .. یک میلیونو اون قیمت...

خواستم بگم جناب اسپلش کن و بعد بگو چند تا صفر داره..

دپرس اومدیم بیرون..

رفتیم کت شلوار دیدیم.. خوبه اصلا به دلم ننشسته بودها... گفتم چند؟ گفت دو هزار دلار!!!!!!!!!!!!

من واقعیت رو گفتمو که از این رنگ پارچه داره... من رنگ مشکی براق می خوام.. یه کت اورد به درد عزا م یخورد.. دور از جون..

گفتم اینقدر بدم و فقط تو محرم بپوشه که نمیشه!!!!!!!!!!

مغازه ها ی گوناگون بود... من با کمی دقت فهمیدم اینها پول براشینگ و مش و اپیلاسیون بند ابرو پسرهای فروشنده و کرم پودر و میکاپ خانوم  ها و آقایون فروشنده و پیتزا و پپرونی و قر و فر و کادوی ولنتاینشونو دارن از ما می گیرن...

به خدا...

خون ننه بابا و جد و آبا شون جای خود...

دیگه هیچی دیگه... من هی می گفتم گردش علمی خوبی بود...

عزیز قول  داده دختر خوبی باشم.. حرف گوش بدم... منو می بره اونجا تا باز مغازه ببینم...

جون تو راست م یگم...

عزیز جون قولش قوله...

تازه کیف لپ تاب هم داشتن.. با لبات بازی م ی کرد... باور کن.. عزیز جون گفت بخرم برات.. گفتم نه.. اخه کیفهاش از لپ تابم گرون تر میشه...

یه مغازه بود که ورود عناصر همجنس عزیز جون . عناصر ناجنس توش ممنوع بود...

من نرفتم...

چرا؟

اشتباه نکنین اولا بنده خوش جنس بودم تازه بدجنسو ناجنس نبودم... همجنس عزیز جون هم نبودم...

ولی دروغ چرا گفتم الان یه لباس جهت خواب به ادم میده دو میلیون..

خوب من تو بیداری دو میلیون لباس نم یپوشم بعد اونو برا کی بپوشم.. برا اینکه عزیز جون بیاد تو خوابم هی بگه زود باش زود باش.. بعد من عصبی بشم از عصبیت لباسمو جر بدم...

اوهوی... برین پست قبل رو بخونین قبل اینکه فکر بد بکنین...

اوهوی هم دوستانه بود... از تو تلفزیون یاد گرفتم...

بعد گفتم حتما یه ش.. و.. ر.. ت میده میگه پانصد هزار تومن.. که سر جمع دو گرم توش پارچه بکار نرفته...

شما بگین تو. این وضعیت آدم هیچی بر تن نداشته باشه بهتر نیست...

نماشم بهتره.. نماش همون ویوشه دیگه...

چیه.. بی آبرو هم خودتی... تو هم عین من دپرس می شدی الانه حیا میاتم قورت م یدادی...

تازه از همه مهمتر این که از شدت دپرسی و اینکه به فقر خودم پی بردم اسم اون مرکز خریده رو فراموش کردم..

و لازم به توضیح است من تنها کسی بودم که اسمشو خوندم...

بعد برین بگین مردم هیچی ندارن...

پس کی میاد اونها رو می خره.. هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه صندل داشتن.. صد و شصت هزار تومن. نه دمپایی بود جهت اینکه بپوشی بری تو دبلیو سی...

خوب چه کاریه.. ادم پا برهنه بره بهتره که.. هر دفعه کارگر بگیره پاشو بشوره ضدعفونی هم کنه ارزونتر و تمیزتر هم هست...

..........

هانی جان ادرس کبری خونه رو بگو بهت بدم...صغری هم اومده...

البته رفت باز تو محله شما خونه داداشی... اگه به زودی لازمش داری بهم بگو...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0