Daisypath Anniversary tickers و اما امروز... - سيب مهربون

و اما امروز...

جای شما خالی.. این صغری مدرک بترکشو نفرستاد که بیاد..

یعنی رفت خونه داداشی اینها موندگار گردید...

الان چند ماهه ما معطل این خانومیم که بیاد و با هم بریم تصدیقمون رو بگیریم...

خدا چی بگم به این صغری...

امروز داداشی خان ساعت ٩ زنگ زده که من با پیک بفرستم برا عزیز جون...

جان من داشته باش..

عزیز جون می گه من نمی رم سر کار... تازه من ماشین ندارم.. باید برم ثبت نام..

تو بگو یه ذره این داداش خان ناراحت شد.. البته شد ها...

ولی این زنداداشمو بهش گفتم من کاری ندارم.. با صغری فقط کلاسمون از شنبه است ها... انگار به دیفال گفتم... دیروز که نه یعنی چهارشنبه مدارک بدستمون نرسید...

اونها هم دیگه ثبت نام نمی کنن. این یعنی یه هفته هم روش...

حالا فردا میان اینجا.. یعنی همین امروز جمعه...

بذار بیان به صغری می گم .. عقل کل تو چرا منو معطل خودت کردی... فرگل رو که باباش باید نگه داره.. من فقط می خواستم تنها نباشم.. وگرنه نیازی به بود و نبود تو نبود...

یه زنگ هم نزده خدا بیامرز...

بگذریم...

البته من تصدیق گرفتم یکی باید منو از این اتوبان مرگ رد کنه..

دور از جون همه .. ایناتوبان شده کابوس من.. قربونشون برم این آقای کنترل محسوس رو.. به خدا یه روز بیاد اینجا واسته صد تا گانگستر تو نیم ساعت رد می شن...

یه شب یه سوزوکی ویتارا در حال حرکت با ما بود. ما این لاین اون اون لاین.. یهو دیدیم داره متمایل میشه به سمت شیکم ماشین ما... عزیز جون چراغ زد دیدیم نه... انگا رنه انگار.. هیچی دیگه یه کامیون هم چون ما حقشو خورده بودیم و تو لاین سه بودیم هی چراغ زد.. من فقط گفتم خدایا کممممممک... دیدم وای این سوزوکیه راننده نداره... ما با بوق راننده رو که  زیر صندلیش داشت تخمه می شکست کشیدیم بیرون...

یه خورده جلوتر هم ۵ تا ماشین اه شده بودن... طبق معمول هم یه عالم سنگ ریخته شده بود تو خیابون...

از یه جایی به بعد هم خدا بگم چیکارشون نکنه دیگه چراغ مراغ هم نداره ... تاریک مثل گور...

امروز بعد ازظهر که  نه ساعت ١٢ یهو به یه خواب فرو رفتم... فرگلی هم خوابید رو پام... برا اولین بار ٢ ساعت پشت هم...

خیلی داشت خواب بهم میچسبید که این عزیز جون خان پرید تو خواب من...

هی تو خواب رفت رو اعصابی من... اومده میگه.. سیبی بدو اماده شو یه جلسه داریم تو بیا به عنوان سیاهی لشکر...

حالا من خونه بابا اینهام...

میگه سیبی ارایش به وفور داشته باش و تر تمیز باش.. در عین حال لباست رسمی کاری باشه...

من یک ساعتو نیم اخر خوابم رو داشتم هی لباس عوض می کردم تو و خواب یک یهم هی می گفت بدو دیر شد بدو دیر شد...

بیدار شدم می خواستم از خستگی خودمو دار بزنم...

بعدشم برنج رو گذاشتم و با عزیز جون یه غذای مشتی زدیم تو رگ که وقتی تموم شد نهار خوردمون ساعت ١۶ بود...

اخه عزیز جون ساعت ١۵:٢٠ رسید منزل...

بعد هم خوابید... فرگل هم هی بازی کرد و رو پای من بود و یه کم چرت زد.. بعد هم رفتیم خونه فامیل خارجی هامون...

بی ماشینی بد دردیه ها.. ٢٠ تومن فقط کرایه ما شد.. البته چون بچه داشتیم با آجانس رفتیم خوب... وگرنه من خودمو می کشتم...

برگشتنی هم یه آقای آجانسی گیرمون اومد.. تا خود اینجا حرف زد...

اینقدر حرف زد.. تازه ماشینش هم داغیده بود اساسی..

فکر کن دور از جون داریم تو اتوبان مرگ میام.. میگه اره جونم بگه براتون من تا حالا دو تا تصادف مرگبار داشتم..

شانسم پراید نبود ماشینم.. (الان پراید داشت ها)...

اولی اینطوری شد.. سرم داغ بود.. و این حرفها رفتیم تو شیکم مردم...

دومی خودم داغ بودم رفتم تو شیکم گارد ریل ...

ماشین گوله شد و این حرفها...

جان من یه جاهایی هیجان برش می داشت یادش می رفت دنده و فرمونو گاز و ترمز رو... بساطی بود...

تو شهرک هم هیجان خونه ها و وسعت شهرک داشت دیوانه اش می کرد یهو ماشین متوقف میشد.. فکر کن...

مردیم تا رسیدیم..

الان هم من غذامو درست کردم و باید برم بخوابم...

بای تا بعد...

این سفر نامه ام موندها...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0