Daisypath Anniversary tickers خدایا به خاطر فرزندی که دوباره به من دادی ممنون... - سيب مهربون

خدایا به خاطر فرزندی که دوباره به من دادی ممنون...

چیه.. چرا با تعجب نیگاه  می کنی...

امرو زخدا فرگلکم رو دوباره بهم داد...

امروز من از ناراحتی  تا حد مرگ پیش رفتم.. امروز روز بدی بود که بعدش خوب شد..

امروز فرگل من دو ساعت ساکت بود بی هیچ حرفی.. و تو خودش بود...

الان رگ سرم گرفته... شاید هم سکته کنم... آخه رگش بدجوری می سوزه...

امروز خدا صدای من بی خدا رو شنید...

خدا جون.. من که بهت گفتم.. نگفتم... گفتم این طفل معصوم بی گناه رو به بزرگواری خودت ن یگه دار و هر بلایی قراره بیاد.. و حتما بابید بیاد سر من بیار...

البته دلم نمی خواد بچه ام بی مادر بزرگ شه ها.. ولی چیکار کنم..  نمی دونم چی بگم.. خدایای بلا به دور بگم خوبه؟

ای کاش می شد این قطره های دارویی که باید به بچه ها داد رو یه طوری خوشمزه می کردم عین شیر...

امروز دارو رو دادم فرگلک خورد.. بعد از چند لحظه خلت سینه بچه ام با دارو دست به دست هم دادم راه تنفس بچه ام رو بستن.. برش گردوندم زدم به بشتش.. یه کم گریه کرد خیلی کم در حد نق بعد سیاه شد.. دویدم به طرف در در حالیکه داشتم می زدم پشتش.. باز نفسش اومد یه چند لحظه بعد باز سیاه شد...

وسط هال داد زدم.. یا خدا بچه ام... با تمام نیرو زدم پشتش.. کمی بالا آورد باز بالا آورد.. بعد خوب شد.. دیدم می خنده.. رنگش خوب شده... پاهام از حال رفت... به اندازه کندن یه کوه ا نرژی ازم گرفته شد...

خدایا ممنونتم..

....................

با مامی داشتم حرف یم زدم.. داشت از بچه فامیلمون می گفت که خارجه ان...(یعنی ما با کلاسیم..!!!!!!!!!!!!!)

گفت که بچه رو کنترل یم کنن که مبادا مادرش بزنتش.. و این حرفها...

بعد من گفتم خوب مامی جان پس چرا تو منو می زدی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آقا اینو گفتم.. باز به شیکر خوردن افتادم... مامان منم حساس.. گفت من داداشتو زدم.. و لی تور اصلا نزدم..

گفتم اتفاقا زدی سر نخوابیدن...

بعد آخرین باری که زدی سر خوابیدن بودن...

مامان من چه بدبختی هستم ها.. هم برا نخوابیدن کتک خوردم هم برا خوابیدن..

گفتم منو زیاد زدی.. ولی اهم زدنهات که جاش مونده بود یادمه...

البته اینها رو پشت هم نگفتم ها...

تا اینکه مامی گفت همه پولهام مال تو... به عنوان  دیه...

من گفتم بیشتر میشه .. من میرم می پرسم بهت م یگم چند میشه..

گفت باشه...

بمیرم برات مادر که اینقدر مهربونی... اخه کیو دیدی به بچه اش دیه بده بابا..

مامان بعدش گفت : هر چی باشه میدم به شرط اینکه از ذهنت خاطرات بدو پاک کنی...

حالا این حرف ها گریه نداره.. همینه که اشکام سرازیره دیگه..

.............

اگه روز روزگاری کنترل تلویزیون دستتون بود و هی زدین دیدین کانال عوض نمیشه.. و بعد احساس کردین صدایی تو خونه پیچیده و می گه الوووووووووووو الووووووووو. فکر نکین اون اهنگ الوووووووووووو نیره.. همون که میگه تلفن می زنم جواب نمی دی.. و خیلی مسخره است..

بدونین حتما به جای کنترل تلویزیون گوشی تلفن دستتون بوده...

.........

من برم... بای تا بعد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0