Daisypath Anniversary tickers قبلا نوشتی که حالا ارسال شد... - سيب مهربون

قبلا نوشتی که حالا ارسال شد...

سلام

نمایش فاستوس رو دیدین؟

خدا بیامرز شیخی هم بود... چقدر من تو بچگی هام ازش می ترسیدم...

من داشتم می رفتم بیرون از خونه... برو بچز اس ام اس دادن که بزن چهار... دیدیم که داره منو نشون میده...کمی موندیم بعد رفتیم...

*****

عسل خانوم وقتی میره بغل باباش برا من عشوه و غمزه میاد...

****

حالا که نزدیک رفتنمون شده من نگرانی هام زیاد شده...

امروز جاری جون اس ام اس داد که میان یا نه؟ من گفتم میام... تازه تو اس ام اسش گفت که اونجایین من گفتم نه تهرانیم...

راستی مبادا فکر کنین من با جاریم مشکلی دارم ها .. نه... دختر خوبیه...

و بهترین امتیازش اینه که زن برادرشوهرمه... و این یعنی کسی بهش حرف نمی زنه...

راستی تصمیم دارم اگه جلوی من از اون بد گفتن یا مسخره اش کردن بگم که پس وقتی من نیستم هم اینطوری مسخره ام می  کنین؟؟!!!

آخه برادرشوهر جان من برا خود شیرینی جلوی مادرش خیلی از این کارها می  کنه...

****

به عزیز جون میگم از این می ترسم که این آخرین سفری باشه که باهات میام...

بهش می گم می ترسم اینقدر بهم بدبگذره که دیگه باهات سفر نیام...

***

الان این عزیز جون اقای بدو واستاده اینجا داره منو مسخره می کنه...

اینقد بدم میاد از این مردهای بی احساس که هیچ احترامی برا احساسات زنشون قایل نیستن...

***

امروز من و عزیز جون اقا داشتیم فنا می شدیم.. طفلی دخترم هم هی غر غر می کرد.. هی دلش بازی می خواست... عزیز جون تب داشت... منم نابود بودم...

راستی امروز دخترکم داشت از دست باباش می افتاد... خدا به ما رحم کرد... عزیز جون تا چند لحظه بی حس بی حس بود...

***

امروز کلی کار داشتم...

عزیز جون که زیر پتو بود مجبور شدم بلند شم...

راستی دیروز رفتیم خونه دخترخاله و لباسمو گرفتم...

ای خدا باز یاد زنداداشم افتادم و توقعاتش و .... اعصاب مصابم ریخت به هم...

دست خودم نیست... امروز باز یادم افتاد که خیلی بهم بی احترامی کرد... خیلی...

یاد همه اتفاقات افتادم... یاد قدیم ها...

دارم فکر می کنم که اصلا می شه که بهم خوش بگذره وقتی مامیش هم هست...

**

گفتم بهتون؟ عزیز جون گه دیگه شمال نمیاد.. تا وقتی خونه نداشته باشیم... انتظار داره من تنها برم ... میگه می برمتون.. بعد میام دنبالتون... انتظار نداشته باش بمونم.. من نمی خوام اونها رو زجر کش کنم که... (اونها یعنی بابا و مامانش)

بهش میگم نیست اونها خیلی هم از ندیدنت دارن خودشون رو جر و واجر می کنن.. نیست خیلی زجر می کشن...

تازه بهش می گم که خوب برو خونشون... فقط انتظار نداشته باش من بیام اونجا...

اونها پدر و مادرت هستن و تو بچشونی برو... و می دونی من ناراحت نمی شم...

چرا باید منم بیام خونشون... چرا باید ادای ادم های خوب رو در بیارم... چرا باید خودمر و بزنم به احمقس.. چرا باید عین بقیه همه چیز و نبینم و چشمم رو ببندم...

چرا باید عین خاله ات تا اخر عمرم از دیدین اینها به خودم بلرزم و واستم ببینم یم خندن تا من بخندم و ببینم ناراحتن تا من بلرزم...

چرا ؟

چرا؟

چرا؟

و همیشه اخر این حرفها به گریه و ناراحتی و .. تموم میشه...

همیشه هیچ نتیجه ای نداره...

همیشه و همیشه بی تعارف بگم باید غصه بخورم که چرا اینها یه ذره عین بابا مامان من نیستن...

چرا باید وقت یهمه خونه ما جمع هستن و خوشحال هستن... بابای من زنگ بزنه و اینجا و بگه خیلی جاتون خالیه.. خیلی... بگه هیچ راهی نداره بیان اینجا؟!!!

بعد اونها فقط هر جا که باید پز بدن بگن: جای فلانی خالی و حتی یه بار تو زندگیشون به پسرشون زنگ نزنن...

چطور می تونم راضی بشم خواهرهام ازدواج کنن وقتی ازدواج کردن اینهمه بد...

چطور؟

چرا همه از من توقع دارن بگذرم...

چرا؟

اگه کسی این بار بخواد نصیحت کنه بی خیال بگذر بهش می گم که می خوام زندگی کنم... نه اینکه تا اخر عمرم حسرت بخورم...

در نهایت بی رحمی گاهی فکر می کنم که اگه دخترهاش هم ازدواج کنن و یکی همین کارها رو با اونها بکنه آیا ساکت می شینه؟

اگه دخترهاش ازدواج کنن و مجبور باشن برا رفتن به خونه مادرشون یواشکی برن ایا بازم ساکت می شینه؟

راستی این مادر همسر من وقتی خودش هیچ احترامی به شوهرش نم یذاره چطور می تونه انتظار داشته باشه که من به پسر احترام بذارم؟

اشتباه فکرنکنین ها.. من با شوهرم مشکل ندارم....

هر چند الان با اونها هم مشکل ندارم... چون اونها از زندگی من خط خوردن....

الان مشکل اینه که این پاکن ها جنسون خوب نیست و برا پاک کردن خط خوردگی ها خیلی زور بزنی... اخرش یا کاغذ پاره میشه یا اینکه باید به یه کم محور شدن قلم خوردگی ها عادت کنی .. هر چند منظره خوبی نداره...

 

الان خیلی ها شمال هستن...

الان همه داارن می گردن... می خندن... خوشحالن... ولی من خسته ام... خسته از حسرت خوردنم... خسته از فکر کردنم... خسته از خسته بودنم...

**

آزی اینها رفتن یه خونه جدید... پریشب رفتیم یه سر بهشون زدیم... روحم تازه شد...

خونه اشون بزرگ.. زیبا .. تازه ساخت... شیک بود...

اینقدر خوب وبد که کوروش کبیر که قبل رهن کردن خونه رفته بود با باباش اینها اونجا رو دیدیه بود کلی خوشحال بود...

روز اثاث کشی که اومدن خونه ما از خوشحالی منو رسما به خونه خودشون دعوت کرد...و البته چون مدرسه بود نمی دونست الان خونه جدید ریخته است و خودش هم جای نشستن نداره...

شب که رفتیم پیششون به من میگه ..خاله سیب .. خدا رو شکر زندگیمون داره پیشرفت می کنه!!!!

می دونین که در پی گرفتن فیلم از هوشی به کم چی گفته: یه روز با قیافه حق به جانب به من گفت: ببین خاله فیلم فروشی سر کوچه است.. هر فیلمی بخوای بهتون میده...

اگه هم می خوای از ما بگیری لااقل اجاره اش رو بده... اخه ما بابت این قیلم ها پول دادیم ها!!!!

**

پارسا خان هم که به نفیس ه گفته: تو منو اخر کشتی!!!

کلی هم به هر دو خواهر ابراز علاقه می کنه...

**هی من این فیلم حضرت یوسف رو می بینم هی حرص می خورم...

چقدر بد درست کردن این فیلم رو...

چقدر تابلوئه بازی کردنشون... چقدر....

از همه اینها گذشته بانو ذلیخا رو بگو..

هی می گن ذلیخا منو یاد ذلی می اندازن... ذلی کیه.. مامی همسر دیگه...

یاد اسم گذاشتن مامی همسر می افتم هی خنده ام م یگیره...

یه روز با افتخار داشت می گفت که باید اسم همه خانواده اسم ائمه اطهار باشه ... و پز خانواده خودشون رو یم داد که اسم همشون از اسامی ائمه است...

بعد دخترخاله عزیز جون گفت: خاله ولی ذلی که اسم ائمه نیست!!!

تازه اسم برادر شوهرم هم اولش محمد نداره پس اسم ائمه نیست... ولی مادرشوهرم به اصرار اونو محمد ..... صدا می کنه...

راستیتش فقط عزیز جون اسم ائمه اطهار رو داره و نصف اسم باباش ... (فرض کنین اسم باباش محمد اشکان باشه.. فقط قسمت محمدش مطابق دین )

**

خیلی پراکنده بود... ببخشید.. دلم خواست اینطوری بنویسم...

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0