Daisypath Anniversary tickers ای بترکی پرشی جون.. - سيب مهربون

ای بترکی پرشی جون..

الان چند روزه در حال فرستادن پست قبلی هستم

البته فرگلکم یه کم حالش خوش نبود و من نگران بودم

عموزاده جان من دکتر می باشند... یهو یادم افتاد.. بهش زنگولیدم و رفتم پیش دوستش...

دخملکم به شیر که نه به پروتئین شیر گاو حساسیت داره

ضمن اینکه رشدش هم کم بوده.. قد کشیده دخملی ها ولی وزن نه...همش هم به خاطر یه ماه اول زندگیشه..

بگذریم...

فردا می رم واکسن بزنه...

ای بمیرم برات نازی جون من...

من فدای اون خنده های زورکیت..

اخه زورکی می خنده...

نه همیشه ها.. وقتی می خواد بهمون بگه خیلی ذوق کرده و خنده اش نمیاد...

من فدای شیرین زبونی هات..

اخه بارم داستان هم میگه...

برام شعر هم می خونه و گاهی به شعرهای من گوش میده...

الان خوابیده گل من...

خداجون زندگیمون رو ازمون نگیر...

خدا کمک کنه بتونم دخترم رو به خوبی و به درستی بزرگ کنم...

برام یه کلاه و و چند تا شلوار تو خونه دوختم...

باباش برا شیش ماهگی ناز گل خانوم شیرینی و شمع و کلاه خرید...

یعنی تفلو عید شما مبارک...

ولی عروسک اون شب از سر شب خوابید...

دیشب سر عروس خانوم کلاه گذاشتیم...

در یه حرکت محیرالعقول این جارو من مکشش خوب شد...

فردا مهمون هم دارم...

دعا کنین دخملی خیلی اذیت نشه...

امینا جونی خوبیم ما.. اس ام استهات می رسه... ولی جوک که جواب نداره خواهر... بزنم برات اوکی... یا بگم هر هر ...

بقیه عوامل در صحنه و پشت صحنه را هم سلام می رسانیم...

خیاط باشی عزیز جون یه جورهایی رییییییییییید به کت شلوارش...

خیلی پست بود...

الان که فکر می کنم می بینم حتما اون شاگردش که رفت شهرستان کارش درست بوده... خودش دوزار خیاطی بلد نیست

مرتیکه به جای شلوار کوزه دوخت برا شوهرم...

بهش گفتم این پاچه های خانوادگی رو که دوختی اسپرتش کن کتش رو که می پوشه عزی زجون ها.. پشت شلوارش چین می خوره...

رفتیم بگیریم لباس عزیز جون رو بهش گفتم بپوشی ها... اقای همسر تبل نپوشید.. تحویل گرفتیم اومدیم...

الهی اون آه ١٢٠ تومنی باعث بشه همیشه خشتکش پاره باشه...

زودی کت شلوار عزیز جون رو پیچید و گفت.. شلوارش رو درست کردم دیگه نپوشه...

اومدیم خونه.. عزیز جون خان پوشید... دیدم ای دل غافل ...

حالا ما کجاییم تهران... اون خیاط پست کجاست کرج...

عزیز جون گفت دیگه بهش لباس نمیدم...

من برم دیگه.. کلی کار دارم...

قرفون همه ... سیبی غر غرو....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0