Daisypath Anniversary tickers خواهر شوهرهای ذلیل بدبخت!!! - سيب مهربون

خواهر شوهرهای ذلیل بدبخت!!!

سلام

نمی دونستم عنوان چی باشه ولی هر چی بود این قسمتش خیلی بهتر بود..

چقدر از مادرشوهرم بگم...

البته می گم...

این روزها اتفاق که زیاد افتاده...

مهمترینش هم یه کم مشکوک بودن دخترمه..

اخه یه اتفاقی افتاد که من مشکوک شدم مبادا گلم .. عمرم مریض شده باشه... بعد هم به عزیز جون گفتم من بی دخترم می میرم...

عزیز جون هم خنده ای بس ناجور نثارم کرد و گفت تو خجالت نم یکشی که به بدترین صورت ممکن قضیه نگاه م یکنی؟

البته من به بهترینش فکر کردم بدترین ترینش نصیبم شد(البته در مسائل دیگه)

خدایا.. ای مهربون ترین مهربون ها... من که بهت گفتم.. هر بلایی می خواد بیاد سر من بیاد... دخترمو. هم خیلی خیلی مواظبش باش...

بگذریم...

از کجا بگم..

من یه چند وقتی عجیب مهمون داشتم...

البته همه صابخونه بودن ولی وقتم پر بود دیگه...

از اون طرف که بیماری بابا و خدا رو شکر بهبودی کاملش...

بعد هم داداش اینها اومدن پیشمون و بابا رو بردن با خودشون...

بعد هم دخترخاله ها و دختر دایی های عزیز جون اومدن پیشمون و همه دخترها با هم رفتیم خرید...

یه روز از هفت تیر راه افتادیم تا جمهوری و این همه جا... دخترم هم پایه بود...

نتیجه اخلاقی اینکه همه لباس خریدن... حتی گلی جون...

فرداش هم بازار کفش بودیم...

نتیجه اخلاقی نداشت چون دخملی کفش  داشت هیچی نخرید...

دختر خاله جان هم برای من یه لباس لوس دوخت که وقت یرفتیم شمال عروسی پوشیدم...

و اما شمال...

رفتیم ...

من داشتم می مردم... خیلی اعصاب بصابم ریخته بود به هم...

شام هم نرفتیم... اخه کلی کار داشتیم..

صغری که داشت بدجوری همه رو ارایش می کرد...

ساعت حدود ٢٢ رسیدیم به مجلس بزم...

من از خستگی حالت تهوع داشتم عجیب...

اخه ساعت ١۵ رسیده بودیم...

به گوشم رسید جاری جان جان هم عقد بعدازظهری رو نرفته بود...

یکی از بچه ها که همون مادرشوهر باشه.. بدجوری هول بود...

چون من کاملا ریلکس بودم و انگار نه انگار...

و البته خیلی هم مثل قدیم ها تحویلش نمی گرفتم خیلی ترسیده بود...

می ترسید مبادا سوتی بشه همه بفهمند که بینمون شیکر که نه کارخونه شیکر اب شده...

خلاصه اینکه اولش دیدم رنگش پریده..

بعد که یه کم دور گرفت اومد یهو وسط شروع کرد رقصیدن...

و البته رفت طرف جاری جان...

چقدر هم اون تحویلش گرفت...

دلم خوووووووووووووونک شد...

اینقدر حرکتش تابلو بود که همه فهمیدن... مخصوا اومده برقصه... دختردایی عزیز جون گفت یکی از بچه ها وسطه بهش افتخار نمی دی... گفتم نه فعلا کس دیگه افتخارش رو کرد تو قوطی...

چیه پلید شدم؟ بودم... نمی دونستین...

زندگی ادمو پلید می کنه...

الان عزیز جون اومد یه تیکه رو خوند میگه کی رقصید؟

بعد هم خندید و گفت بیکاری ها...

همینه دیگه.. تمام تراوشات ذهنی ادمو می برن زیر سوال

..اینها به کنار...

شب هم نرفتیم خونه اونها.. ولی عزی جون گفت باید صبح فلان جا باشم.. برا همین نمیام خونتون...

اصلا من موندم این دروغ رو چرا گفت...

اخه هیچکی یه تعارف خشک هم نکرد که بیا...

تازه جناب عزیز جون خان هم گفته تا خونه نداشته باشم دیگه نمی رم شمال...

فکر کن...

خاله خانوم که یه عمر از دست اینها زجر کشیده هم می دونی چی گفت؟

گفت که حالا که به ظاهر جن من های اینها رفته برید شب اونجا...

می دونین تازه عزیز جون خان هم به این نتیجه رسیده کاش عید پارسال نرفته بودیم شمال ...

اگه نمی رفتیم الان ماستشون رو کیسه کرده بودن ویه کم احترام یم ذاشتن بهمون...

جالب اینجاست که دایی مادرشوهرمو ولش کنین منو می بوسه.... البته این بار دستمو بوسید...

برادرهاش کلی منو دوست دارن... و

زندایی هاش عزیز جون. و خاله و مخصوصا عموش منو دوست دارن و خیلی برام احترام قائلن و البته دلشون برا من می سوزه...

ولی این خانوم و شوهر خوشگلش انگار نه انگار...

مهم نیست...

وقتی فهمیدم جاری جان عقدکنون نرفته کلی شاخام در اومد...

یاد اون روز افتادم که داشتم گوشه خونشون از تب می سوختم ... یکی از خانومها بهش برخورده که چرا نرفتم نهار بخورم... و هیچکی نیومد بگه اخه سیبی مردی اینجا یا زنده ای...

ولی جاری جان به مراسم مهمی مثل اون بابت انژینش نرفته و انگار نه انگار...

البته من با جاری جان مشکل یندارم ها.. به قول پگا ه ... تو زن عزیز جونی... ولی اون زن مهندس.... شم شمه (اسم برادرشورهمو می ذاریم شم شم)...

پگا ه اون چند روزی که خونه ما بود با این تکه کلامش منو مردوند از خنده..

منو صدا می کرد... زنداداش مهندس شم شم...

عزیز جون رو می گفت برادر مهندس شم شم...

راستی اونها به خاله عزیز جون که دخترش مهندسی قبول شده به جای تبریک گفته ان: این دخترت هیچ گو  زی هم نمیشه... این می خواد چی چی مهندسی بگیره...

و کلی لیچار دیگه...

و البته همه رو در قالب شوخی های زننده...

کلی دل خاله عزیز جون شکسته بود...

بعد که اینو نف یسه به من گفت.. پگا ه گفت؟: اخه اون مهندس شم شم تنها مهندس رو زمینه...

بگذریم...

جمعه شب رسیدیم خونه... از فرداش دل من گرفت...

عین همه سفرهای احمقانه ای که به شمال داشتیم...

اینقدر دپرس بودم که هی گریه می کردم...

اینقدر که با عزیز جون زدیم تو پر هم و اون گفت که دیگه نمی خواد بره شمال.. گفت که نمیخواد اونها رو بکشه که... گفت که .. گفت که... و من نابود شدم...

یاد همه بی احترامی هاشون افتادم...

باز لبخندم گم شد...

.............

و امات جزیان این خواهرشوهرهای بدبخت...

خوب من و مصوم و صغری ایم دیگه...

این مامان پار  سا هر چی می تونه از این خواهرهای من سواری می گیره...

قدیم ها زبونش دراز بود...

الان دراز تر شده...

هیچکی ندونه فکر می کنه ما بهش ارث پدر بدهکاریم...

طبقه پایین خونه مامانم اینهاست.. خوب باشه...

مامان من که از اول گفت برید یه جای دیگه زندیگی کنین...

البته الان هم هیچکی حرفی بهش نم یزنه ها...

از وقتی رفته سر کار جو گیر تر شده...

خسیس تر شده...

بی ادب تر شده...

ببخشیدها... خیلی بچه خوبیه؟ الان اگه مصوم می دید من دارم اینها رو می نویسم می زد تو سرم...

هیچکی بهش هیچی نمیگه...

تا جاییکه یه روز داداشم سربسته به معصوم گفت .. خودت باید حقتو ازش بگیری... و نذاری اینطوری ازت سواری بگیره...

 می دونی بچشو می ذاره پیش معصوم... کار و زندگی رو از اون گرفته.. سر ظهر از سر کار زنگ می زنه برنج خیس کنین..

خورشت درست کنین...

داداشتون میاد خونه نهار نداره...

می دونه اگه به کارهاش نرسه داداشم نمی ذاره بره سر کار...

البته نه اینکه اون بدجنسه ها نه.. منظور داداشم یه چیز دیگه است...

اگه یه روز زنگ نزنه و داداشم بی نهار باشه کلی چشم و ابرو می اد و کلی چرت و پرت نثار اینها م یکنه...

یه بار معصوم زنگ زد که نهار برا پار سا چی گذاشتی... برگشته می گه یعنی به یه بچه کوچیک نهار خودتونر و بدین می میرین.. گدا می شین؟!!!!!!!!!!

خلاصه زبونش تلخ بود تلختر شد...

توقعش زیاد بود زیاد تر شد...

زبونش چرب بود چرب تر شد...

همش هم در حال نالیدن...

ای نداریم.. ای فلان.. ای ...

معصوم دو روز بهش یه خورشت داد .. روز سوم دادش در اومد که ای بابا چرا هی خورشت تکرای میدین.. من خسته شدم... و رفت از تو فریزر خورشت دیگه و اماده ای رو برداشت اندازه خودش گرم کرد و با برنجی که معصوم درست کرده بود خورد...

به  معصوم گفت پسرم مهد نمی ره و تو نگهش دار تا ظهر که من م یام خونه من همون ٣٠ تومن مهد رو میدم به تو...

شما دیدین ٣٠ تومن رو من و معصوم هم دیدیم...

به همه هم میگه.. بچمو می ذارم مهد دیگه.. و البته با یه اه و ناله ای که حد نداره...

الان پارسا بچه معصوم ...

والا.. به  معصوم میگه نرو دانشگاه.. نرو پیش عمه سیب.. تو بری کی به من صبحونه بده...

معصوم هم دل رحم یه روز می ره دانشگاه سه روز برا ندیدن این بچه گریه می کنه...

اومدن خونه ما من برا تولد نیومده اش یه روسری خیلی خوشگل دادم.. و البته گرون...

خوشحال شد.. و گفت کاش اون بلوزی که برا مامان  خریدی می دادی... (بلوزه مثلا ١٠ تومن بود. روسری ٢٠ تومن ها)

من گفتم خوب مامان برداشته...

باز رفتم به مامی گفتم.. مامان گفت نه نمی دم... (من چه می دونستم مامی اونو خیلی بهتر از من می شناسه)

وقتی رفتیم شمال.. زهره گفت که فلانی یه روسری خریده ١٠هزار تومن.. دقیقا نصف اونی که تو خریدی!!!!!!!!

من گفتم.. چی... من بهش دادم.. هدیه تولدش...

زهره گفت اون که خیلی گرون بود... می ذاشتی ما ٣ نفر با هم بهش بدیم...

گفتم خوب دلم نیومد.. گفتم خوشحال میشه...

به زنداداشم گفتم ..اخه مهربون... من اون روسری رو بهت هدیه دادم..

واقعا فکر کردی ۵ تومن خریدم..

تو که همش تو بازاری... قیمت دستته... تازه من از یه جای اروزن خریدم... وگرنه هفت تیر فلان قدر تومنه...

البته من همه رو با مهربونی گفتم...

گفت: شوخی کردم. می خواستم عکس العمل اینها رو ببینم..

بعد رفت روسری رو اورد و گفت می دونی بهم نمیاد...

اون روز خونه شما جو گیر شدم...

هدیه ات رو قبول کردم...

پس بگیرش...

من گفتم بهت خیلی میاد..

گفت نه.. منکه سرش نم یکنم چون بهم نمیاد.. پس بردارش... من اون بلوزه رو می خواستم...

توجه داشته باشین که اون بلوزه ارزون قیمت بود و البته مام یمن پوشیده بودش ها...

بعد هم رفت برای تولد گذشته من یه بلوز اورد و گفت... این بلوز استاراییه (یعنی ارزونه) و البته من برا خودم خریدم بهم نمی اومد... این باشه برا تولد تو... ببخشیدها دیر شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من هیچی نگفتم.. هیچی.. و فقط خندیدم...

اون هم با ناراحتی این کار ور نکردها... خیلی هم با ارامش و خوشحالی...

اینو بدونین که من هیچوقت بهش بدی نکردم.. هیچوقت..

اینقدر خوب بودم که هنوز پدرش و مادرش با داشتن عروس دوست داشتن من عروس اونها باشم..

اینقدر رفتارم معقول بود که اگه یه وقتی بگم ماست سیاهه باباش میگه ماست سیاهه...

و البته من بزرگتر از زنداداشم هستم...

فقط این وسط معصوم زیر لب گفت خیلی کار بدی کردی .. سیبی ناراحت میشه ها..

اونم بلند گفت: من کار بد زیاد م یکنم.. اینم روش...

من بابات هدیه اش ازش تشک کردم... هر چند می دونست من همچین بلوزی نم یپوشم و اصلا هم دوست ندارم...

منتظر بود منم هدیه اش رو پس بدم شاید .. تا بگه خوب پس بی حساب شدیم...

ولی یه چیزی توم شیکست...

دیگه هیچوقت بهش هدیه نم یدم...

هیچوقت..

البته الان ناراحت نیستم ها...

تازه بابام هم که شنید گفت: خیلی کار بدی کرد.. خیلی بد...

البته بابا اونجا بود ولی متوجه  نشد که چی شد...

به صغری میگه  منکه از فلان لوازم ارایش گرون استفاده نمی کنم...

بعد هر عروسی میاد و صغری درستش می کنه...

تا اینکه یه روز معصوم بهش گفت ما هم حالت عادی از این وسایل گرون گریم استفاده نمی کنیم ها...

هر چی بخواد بدون اجازه از وسایل اینها بر می داره استفاده یم کنه.. لباس های مجردی منو پوشیده و گفته سیبی که اینها رو نمی خواد...

بی خیال...

تا حالا اینقدر خواهر شوهر ذلیل دیده بودین؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0