Daisypath Anniversary tickers گلودرد مزمن... - سيب مهربون

گلودرد مزمن...

١- سلام این روزها بهانه های زیادی برا گلو درد شدن هست.. ولی من همچنان سعی دارم روحیه ام رو حفظ کنم...

شاید اصلا تا آخر مطالبم چیزی از گلو درد ننویسم ولی از یس از دیشب بغض کردم که بالاخره گلو درد شدم و الان هم گلوم ملتهبه ملتهبه...

٢- بابا جونم الان تو بیمارستان.. ای قرفون اون شیکم گامبالوت بشم... به آبجی معصوم گفته اینها فقط به من یه کاسه کوچولو سوپ دادن .. من گشنمه...

٣- دعا کنین بابا درد نداشته باشه... خدا کنه عملش سنگین نباشه (عمل نداره که.. عمل داره).. دعا کنین بیهوشی روش اثر نامطلوب نذاره...

۴- ای من قرفون اون بغض ها و چشمهای اشکیت بشم... ای من فدات بشم که اینهمه استرس داشتی... من بدتر بودم بابایی.. ولی باید مثلا بهت روحیه می دادم دیگه...

۵- بابایی امشب تنهاست... خدا کنه خوابش بیاد خیلی بخوابه...

۶- ای من فدای اون قیافه مهربونت بشم با اون پیراهن زنونه ات بابا... نگفتم؟

ای بابا .. این خانومه که می خواست به بابا لباس بده ... اشتباهی لباس زنونه داد به بابا...

اصلا بذارین از اول بگم.. ما با عزیز جون و دخملکم رفتیم همون جایی که فرگلکم به دنیا اومد... کلی براش توضیح دادم که دخملی این بیمارستانیه که توش به دنیا اومدی...

بعد رفتیم بالا پیش بابا که دیگه مرحله آخر پذیرش بود و باید لباس می گرفت... طبق معمول داشت اونجا شیرین زبونی می کرد پدرسوخته.. نمیگه چشش می کنن...

هی هم قربون صدقه مامی می رفت...

مامی هم خوب خیلی رنگ  و رو نداشت.. اون خانومه فکر کرد دور از جونش مامی بیمار.. میره لباس زنونه میراه..

ولی از بس بابا شیکمش گاملابوئه اون پیراهن کوتاه کوتاهتر شده بود و بالات راز زانوش بود و خوب شلوار هم بود..

من اولش کلی به بابا خندیدم و لی گفتم شاید اینها لباش بیمار گامبالوهاشون همین باشه..

بعد اون خانوم پرستاره اومد فشار ددی رو بگیره.. ددی گفت: خانوم جان این شلوار خیلی تنگه.. به فکر ما سایز بزرگ ها هم باشین دیگه...

خانوم پرستار هیچی نگفت .. چون ما هم خندیدیم و من گفتم که ددی جان خوب سایز شما بیمار نمیاد اینجا که .. دور از شما مریض ها همه نحیفند دیگه...

خانوم پرستار فکر کرد ما داریم مسخره اشون می کنیم..

دیدیم به ثانیه نرسیده خانوم خدمتکاره اومد و با کلی عذر خواهی یه دست لباس مردونه داد به بابا و گفت که تصورش این بوده مامان بیمار...

7- فرگلکم کلی بی تاب بود.. چون اون مورد گلاب به روتون پیش نیموده بود که خلاصه امروز پیش اومد.. از بس این دخمل ما تو بیرون با 4 تا انگشت تو دهن به همه می خنده خوب چشش می کنن دیگه...

8- دیشب خیلی دیر رسیدیم کرج.. خوب این میشه که زنگ هم نزدیم..

9-دیشب دم اومدنی از مهمونی.. عزیز جون یه چیزی به داداش کوچیکه گفت که انگا ردنیا رو سرم خراب کردن...

اینقدر دیشبم روشن شد!!!

اصلا نم یتونستم از فکرش بیام بیرون...

دخترکم هم اینقدر ناراحتی می کرد که نتونستم بیام اینجام بنویسم...

اینقدر حالم بد بود که دخملی هر چی شیر منو خورد تو ماشین همه رو بالا آورد... می دونم مزه شیرم تلخ شده بود...

10- عزیز جون امرو زود اومد که بریم بیمارستان..(مامی اینها زودتر رفته بودن) تو ماشین بهش گفتم... خودش اعتراف کرد که می دونست که گندی زده و خواسته بود درستش کنه بدتر شده بود.. بهش گفتم اگه بابا اینها نبودن اینجا من امروز با دخترم بار و بندینلمو می بستم می رفتیم شمال... تا تو متوجه بشی که من خواهر همون داداشم.. و نم یتونم این نمک نشناسی تو رو تحمل کنم.. بهش کنم یه لحظه تو دلم گفتم ه رچی باشه تو پسر همون خانواده ای که اگه من تا ته دستمو کنم تو عسل و کنم دهنشون.. عسلها رو می خورن و تف م یکنن تو صورتم و دستم رو هم می شکونن..

بهش گفتم .. این لطفی که این سه تا آخری ها نسبت به من  دارن و به تو ... هیچکی بهمون نداره..

بهش گفتم معصوم حق داره می گه همسرت به من بی ادبی می کنه ..

بهش گفتم ...

گفتم...

تا یه کم دلم اروم شد..

قول داده به صورت کاملا رسمی از داداشم عذرخواهی کنه...

امشب داداشی اینجا نیومد... ولی من منتظرم..

 شاید باورتون نشه.. از بس زده ان تو سر داداشم ...حرفهای عزیز جون اونطور که منو سوزوند اونو نسوزنده...

11- تو یکی از برنامه های قبل سریالهای ماه رمضون می دونین چی شنیدیم..

حاج آقا گفتند:  در مورد قرآن هر چی بگیم کمه.. پسسسس وارد بحثثث دیگریییییییییی می شویم!!!!

12- مادر نیستی که بدونی وقتی خواب می بینی دخترتو تو خونه تنها گذاشتی و فکر میکنی بیدار وشده وداره گریه می کنه چقدر سخته...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0