Daisypath Anniversary tickers مهمون دار بی مسئولیت!!! - سيب مهربون

مهمون دار بی مسئولیت!!!

١- فرض کنید همسایه روبروی ما فامیلیش احمدی باشه.. طبقه پایینی ما هم فامیلیش احمدی است... مهمون دیگه مهمونی دیشب هم فامیلیش احمدی بود... احتمالا تا چند ماه آینده با هر فرد جدیدی برخورد کنم فامیلیش احمدی خواهد بود... چرا؟

خوب طبق قانون استقرا حل کردم...

٢- همسایه روبرویی ما آقای احمدی بودند که فوت شدند.. ما پنجشنبه شب مهمون داشتیم.. داداشی اینها بودن و بابا و مامان.. این داداشی تو سریال نه ها.. داداشی خودم... همون که کرج.. حدود ساعت ٢٢ در حالیکه پشت در خونه کلی کفش ریخته شده بود یه آقای متشخصی که پشت دیوار ما پنهون شده بود تا مبادا چشمش به نامحرم بیفته و منو به زحمت انداخت که گردنمو تا اون پشت دراز کنم و ببینمش...پرسید ببخشید آقای احمدی هستند؟ من در حالیکه چشمش به اعلامیه ترحیم خدابیامرز احمدی بود گفتم نه تشریف ندارن و تو دلم می گفتم خوب چرا نگفت با خانوم احمدی کار دارم. باز سریع نتیجه گرفتم که حتما به علت شدت مذهبی بودنش روش نشده...(آخه خانوم مرحوم احمدی به من گفته بود میره خونه فامیلاشون تا چند روز نیست) بعد آقاهه یه کم سرشو آورد جلو و دید من چادر سرمه خیالش کمی راحت شد و با تعجب پرسید.. تشریف ندارن؟ و من با اطمینان در حالیکه می خواستم توجهش رو به اعلامیه ترحیم جلب کنم گفتم نه؟

آقاهه باحالت خاصی رفت و من اومدم تو عزیز جون گفت پایینی هم اسمش احمدیه ها .. و من از تو راه پله ها اون آقاهه رو صداش کردم و گفتم پایینیمون هم احمدی هستن...

تازه فهمیدم چی شد. مرده با خودش گفت عجب ادمیه ها اینهمه مهمون رفته بیرون... تازه خانوم پایینی دیگه خیلی از لحاظ حجاب راحته و مرده ب را همین پشت در قایم شده بود..

٣- دلم یه مسافرت بی دغدغه می خواد...

۴- برا بابایی دعا کنین.. هفته دیگه عمل داره... بابام عمل داره.. عملی نیست که ..زبونت گاز بگیر..

امروز خیلی عجیب بابا و مامن در حالیکه اسبابشون خونه ما بود از بیمارستان یه سره رفتن شمال.. گفتن اونها باشه اونجا ما هفته دیگه میام..

۵- دیگه اینکه من دارم از چاقی می میرم..

۶- دختر نازنیننم امروز فهمید من می خوام یه دور تو شهرک بزنم و این دو مثقال چربی (البته دو مثقال . ٢٠ کیلو) رو آب کنم گیر داد  و نخوابید تا من با خیال راحت پدر و دختر ور تنهابذارم.. برا همین شال و کلاه کردیم و دوتایی رفتیم چربی آب کنی..

٧- دیگه زیاده عرضی نیست..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0