Daisypath Anniversary tickers باز هم همه چیز از همه جا - سيب مهربون

باز هم همه چیز از همه جا

-گهگاهی جاری جان یه اس ام اسی به ما می زنه.. البته مدتها بود بهمون اس ام نزده بود.. یعنی درست از اون روز کذایی به بعد خبری از اون نشده بود تا اینکه یه اس ام اس بهمون زدید که... مضمونش این بود که وفا مفا تعطیل شده... و اگه لیلی بیاد یا مجنون بیاد دیگه خبری از هم نخواهند گرفت... یه چیزی یه جاییم وول می خورد و هی انگولکم می کرد که بهش اس ام بزنم که حالا من مجنونم یا تو لیلی هستی... ولی گفتیم ما با جاری جان شوخی موخی نداریم که داریم؟..از اون جهت بود که براش یه اس ام اس دادیم بسی عشقولانه...

- یحتمل ٩ این ماه اونورها عروسی داریم.. از این جهت تو اینجامون عروسی گرفتیم که داریم میریم شمال.. چقدر من دلم برا همشون تنگ شده... تازه یه چیزی عروسی اونطرفیه... وای منباید چقدر با همه خوب باشم... تازه یه نفر می دونم که مجبور میشه با من حرف بزنه چون اون یه عروسش دمش در نیاد... وای که من اگه بخوام برا جاری جان صحبت کنم چقدر باید تعریف کنم از فامیل شوهرشون..

-خسرو شکیبایی فوت کرد... دیشب خیلی دلم گرفت... خدا بیامرزدش...

-بالاخره زنگ زدم برا اون آقاهه که ازش تخت و کمد دخترمو گرفتیم بابت یه طبقه دیگه تو کمدش...

-این مسابقه پشت خط رو دیدین؟ ببینین .. من خوشم میاد...

- من رفتم تو کار مسابقه.. درامدش خوبه.. منم تا حالا هیچی نبردم...

-یه خورده از وسایلمو جمع کردم.. این روزها بیکار نبودم که..

-فردا یا پس فردا کارگرهامون از شمال میان.. صغری و سعید دیگه...

-دوست صغری به همه گفته صغری نمی تونست بیاد. وگرنه از خداش بود با من کار کنه... الان هم هر وقت بهش نیاز داشتم میاد.. صغری هم پس از شنیدن این حرفها نمی دونم چرا انگشت شصتشو به اون نشونه رفت!!! عین فوتبالیست ها!!!!

-عزیز جونم یه گوشی برا خودش خریده بودها.. از بس پیشرفته بود  اون نمیتونست از پشت فرمون با کسی تماس بگیره برا همین فروختش.. الان یه نوکیا داره مال ناصذالدین شاه خدا بیامرز..

- تنها تخلف عزیز جوندر رانندگی همین صحبت کردن با مویایله.. از خوانندگان این وبلاگ اگه کسی جز اعضای همیاران پلیسه عزیز جون منو جریمه نکنه خوووووووب... قربون دستتون..

-دیروز که من به مرگ خواب دچار شده بودم.. خیلی خسته بودم.. دختر و پدر دنیایی داشتن با هم تا بعد ازظهر... غروب هم رفتیم کمی گشت زدیم ...

-الان دخترم داره خواب بد می بینه چون هی بغض می کنه...

- دوشنبه بود دیگه... رفتیم خونه آزی اینها... کور وش فهمیده بار باباش چی باید بخره.. یه ماشین کنترلی... چون باباش خیلی دوست داره... خیلی دوست داشتم برم تو پارکینگ و دوچرخه ١٧٠٠٠٠٠ تومنی هوشی رو ببینم.. ولی حال نداشتم...

- سه شنبه شب بود که دخترم رو بردم دکتر یه کم تب داشت.. دوکی هم براش آزمایش نوشت ولی نبردمش.. گفتم خودش خوب میشه... احساس کردم داره کاسبی می کنه تا طبابت!!!

چهارشنبه صبح داداشی اینها اومدن اینجا و رفتیم قز وین .. خونه مادرجون.. داداشی اونجات ماموریت داره تا شنبه.. قرار بود در هر صورت شب برگردیم.. ولی خانم داداشم اینقدر هی ناراحت بود من بی خیال شدم.. ولی دیگه باهاشون جایی نمی رم.. چون بدم میاد تصمیمی که گرفتم برا کسی عوض کنم اصلا آمادگی نداشتم بمونم. با بچه خیلی سخته. دخترم هم از صبح بی تابی می کرد. و هی زنداداشم می گفت اینقدر لی لی به لالش می ذاری.. هی می گی بچه مریضه.. مریض میشه دیگه... خوب من دخترمو می شناسم.. ضمن اینکه بدم میاد بهم می گن چطوری به دخترم شیر بدم.. چون هر چی باشه صبح تا شب با اونم و می دونم از اینکه یهو ۵ پیمونه شیر بخوره بدش میاد و بالا میاره.. یه گفت اینو گرمش کردی.. این بچه گرمشه.. هی .. هی ... تا اینکه ساعت ٢ نیمه شب بعد از یه عالم بی تابی.. هر چی شیر خوردهبود بالا آورد.. باورتون نمیشه بعدش شروع کرد به خندیدن...

الان هم حالش خوب شده شکر خدا...

صبح هم قرار بود زود راه بیفتیم که دیر شد...

دارم فکر می کنم اگه ما با هر کسی بریم باید صبح پنجشنبه خونه مامیش می بود برگردیم... حالا اونها قرارشون تغییر کرده دیگه به ما ربطی نداره... می خوای پیش شوهرت باشی... فقط دلم برا داداشم سوخت وگرنه نمی موندم.. ولی اون اصلا فکر من بچه دار نبود.. این کارش باعث شد دیگه باهاشون جایی نرم...همه نباید برنامه هاشون رو با شما تنظیم کنن که...

آهان یه چیز دیگه که باعث شد راه نیفتیم این بود که گفت برا اینکه نریم مجبورم دعا کنم.. و من گفتم ما شانس نداریم حالا تصادف می کنیم چون خانوم دلش شکسته و می خواسته یه شب پیش شوهرش باشه...

اصلا تو دلم فکر کردم حال بد دخترم هم تقصیر دعای اون بود...

-پنجشنبه عزیز جون موند خونه... دیگه به کارهاش هم نرسید...

-شبش با هم فیلم دیدیم.. اسمشو نمی دونم... جالب بود..

-دیگه چی بگم... حرفی ندارم.. من از اولش هم حرف نداشتم..

-راستی گدایی اس ام اس کار بدیه...

-من بالاخره این توفیق اجباری رو دیدم..

-دلم برا گوهر دشت گردی تنگ شده.. و کم کم روزی می رسه که نتونم برم گوهر دشت گردیها.. گفته باشم...

-منزل جدید که رفتیم یکی از مشکلاتم می دونین چیه؟ اینه که همه  همسرمو می شناسن و من از این موضوع خوشم نمیاد...

- یه پارچه خریدم از خانه ساده... برا دامنم .. دخترخاله جان برام می دوزه...

-زن پسر اسرافیل خوبه؟ دلم براش تنگ شده...

- شناسنامه های جدید رو دیدین.. عملا کسی تا ١۵ سالگی نمی تونه رسما ازدواج کنه...

-چقدر حرف زدم ها..

-من برم . کلی کار دارم... تا بعد بای

 

-

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0