Daisypath Anniversary tickers گ.. گیجه سریالی!!! - سيب مهربون

گ.. گیجه سریالی!!!

- سلام خوبید.. خوبیم.. شکر... گاهی به مرگ خواب دچار  م یشویم.. گاهی دلمان می گیرد.. گاهی دلمان شور می زند.. گاهی دلمان کارکردن یا به عبارتی بیگاری کردن برا مردم می خواهد!!! یعنی دلمان برای اون روزها تنگ می شود... گاهی دلمان پوچ می شود.. گاهی باز از این هیکلمان تهوع می گیریم.. گاهی دلمان می خواهد برویم خرید ولی حس لباس پوشیدن نیست.. و در دل می گوییم کاشکی می شد همینجوری رفت بیرون..گاهی هی تلویزیون می بینیم.. هی می زنیم این ور هی می زنیم اونور...گاهی از بچه داری خسته یم شویم.. گاهی دلمان یم خواهد دخترمان زودی بشود ۵ ساله...  گاهی هم می خواهیم برویم شمال.. گاهی هم حالمان از همه چیز به هم می خورد...

 

- در راستای تلویزیون نگاه نمودن بسیار زیاد!!!! یهو به این فکر میکنیم که این دانیال حکیمی چرا یه بار پدر است و یه بار شوهری که زنش طلاق می خواهد؟؟؟؟

چرا این بازیگر کره ای یه بار اینطور است یه بار اونطور...

چرا این خانمه یه بار در این نقش است یه بار در اون نقش...

ففط کارتون ها را قاطی نمی کنیم...

تا اینکه یه روز به این نتیجه رسیدیم در ۵ کانال ۵٠ سریال در حال پخش است... و در هر ۵ تا بازیگرها مشابه هستند در نقش های مختلف و متفاوت...

خلاصه گ.. گیجه ای گرفته بودیم بس ناجور... نیست ما خیلی هم داستان ها را دنبال می کنیم...

 

-ای خدا.. من موندم تو کارت... اینهمه سریال های جورواجور دارن پخش می کنن یکی از یکی بهتر!!! این شوهر من گیر داده به رابین هود... باید می دیدین چطوری با هیجان می شینه این سریال بدون سان  سور  رو نیگاه می کنه

-حالی دارم بس ناجور.. هنوز هیچیم سر جاش نیست.. خدایا کمک کن خوب باشم.. و پر از شور زندگی باشم...

 

-بجه که نه نوزاد یکی از دوستانم اوضاعش خوب نیست.. دعا کنین خوب شه... خیلی بهم استرس وارد شد...

 

- اقا ما هی می خواستیم بریم این توفیق اجباری رو بگیریم ببینیم.. تا اینکه نرفتیم...یعنی رفتیم.. بعد یه ماه رفتیم و گفتیم آقا قاعدع بازی رو بده.. با شور و هیجان اومدیم گذاشتیم... دیدیم ای بابا اینکه قاعدعه بازیه نه توفیق اجباری.. عجب اشتباهی کرده بودم ها.. حالم گرفته شد.. تا اینکه اون آقاهه اومد.. آقا اون اومد .. من شکفته شدم.. پسر اسرافیل رو می گم... دیگه مرده بودم ها.. تازه فهمیدم چرا این فلیم رو جای اون هریدیم.. اخه تو ذهن ناخودآگاهم رفته بود برو برا یه بار هم شده قاعده بازی رو به خاطر پسر اسرافیل خان ببین...

نفهمیدین چی شد مگه نه؟ ایرادی نداه.. اونی که باید متوجه می شد شد..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0