Daisypath Anniversary tickers ادیسون مهربان!!! - سيب مهربون

ادیسون مهربان!!!

اونهفته ای کهمادرشوهرم اینجا بود یادتونه؟!!!

نگران نشید.. نمیخوام حرفهای ناراحت کننده بنویسم...

اون روزی که مامیش قاتی کرده بود یادتونه؟

از صبح که پسرش رفت هی راه رفت گفت این .... نیومد ما بریم!!! حالا خوبه می دونست تا غروب پسرش کار داره تهران و نمیاد..

بعد که پسرش گفت خوب بریم.. گفت نه... صبح زود بریم!!!

خلاصه اینکه عزیز جون ساعت کوک کرد برا اذون صبح...

منم چون حالم خیلی خوب بود خوابیدم دیگه!!!

البته یه ساعتی خوابم برد.. اونم در اثر آمپول و قرص...

چشم باز کردم دیدم همه جا تاریکه...

آخه ما تو هال خوابیده بودیم و مادر عزی جون و اتاق ما.. البته شب قبلش که حالش خوب بود به اصرار عزیز جون رو تخت خوابید... رو تخحت ما.. و من با وجود اینکه خیلی از موضوع بدم می اومد برا اولین بار بهخاطر گل روی مامیش ناراحت نشده بودم... و جالبته اون شب که قاتی کرد رو زمین خوابید ولی تو اتاق ما!!!

تو هال هم همیشه یه مهتابی روشنه... منم تو تاریکی مطلق نمی خوابم.. مخصوصا که حالا بچه دارم و به خاطر اون بیدار میشم...

عزیز جونم یه کم بعد من بیدار شد... از ترس اینکه مبادا مامیش اینها بی صبحونه برن یا اینکه دیر کنن..

دید همه جا تاریکه.. گفت سیبی برق رو تو خامو ش کردی؟

من گفتم نه... حتما برق رفته...

اونم سریع پا شد از هول اینکه مبادا آب هم قطع بشه سریع کتری رو گذاشت و رفت دبلیو سی...

البته با استفاده از چراغ قوه.. و خوابید... منم دیدم داره نور این چراغ دستیه هم کم میشه فهمیدم شارژ نداره... برا همین  پا شدم... کورمال کور مال وسایل صبحونه آماده کردم. زهره هم تو هال بود... دیدم هی وول خورد و بعد بالششو گذاشت رو سرش و دیگه خوابید...

خلاصه من بدبخت هی در یخچال رو باز کردم و بستم... تا صدای یخچال در نیاد...

هر بار که تو یخچال دنبال مربایی چیزی بودم برا این کسی که به عقلش رسید تو یخچال لامپ کار گذاشت صلوات فرستادمو برا شادی روحش دعا کردم!!!!

و هی هم تو دلم گفتم دمت گرم که لامپ گذاشتی تو یخچال...

آدم تو مواقع برق قطعی بیشتر به کاربرد لامپ تو یخچال پی می بره..

آخه من با یه دست چطور می تونستم چراغ قوه دستم بگیرم و با دست دیگه وسیله بردارم.. و مواظب باشم سر و صدا نشه!!!!

تازه یکبار هم صدای بوق یخچال در اومد...

بعد با خودم گفتم کاش این آلارمشو قطع می کردم و در یخچال و کمی باز می ذاشتم و از نورش برا کارهای دیگه استفاده می کردم!!!!

بعد اون هم با چراغ رفتم دستشویی...

البته این بار دومم بود... در دستشویی رو کهب از کردم دیدم برق روشنه... خوشحال شدم از اینکه برق اومده...

داشتم می رفتم تو که یهو زدم زیر خنده...

داشتم می مردم .. رفتم مهتابی رو روشن کردم...

صبح که اونها بعد یه عالم فیلم و بچه بازی رفتن... به زهره گفتم تو مهتابی رو خاموش کردی؟

گفت آره.. دیدم شما خوابیدی.. خاموش کردم که برا یه شب هم شده راحت بخوابم.. ولی یه نفر نصفه شب رفت تو آشپزخونه و هی دنگ و دونگ صدا داد.. هی بوق یخچال در اومد... داشتم دیوانه می شدم.. بالشمو گذاشتم رو سرمو سعی کردم بخوابم!!!!

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0