Daisypath Anniversary tickers مادر بیمار من روزت مبارک!!! - سيب مهربون

مادر بیمار من روزت مبارک!!!

این دفعه آخری که مادرشوهرم اومد خونمون یادتونه؟

ممکنه شما یادتون بره.. ولی من اصلا یادم نمی ره...

مخصوصا بی احترامی هاش و بی اعتنایی هاشو... و اینه نه جواب سلامم رو داد... نه خداحافظی  باهام کرد و اینکه یه روز کامل تو خونمون بود و یه کلمه باهام حرف نزد (بهترررررررررررررر...البته اینو عزیز جون میگه... و میگه حرف نزنه بهتره تا اینکه با حرفاش اذیتت کنه) و همش رفت تو اتاق و خوابید... مثلا...

جالبه که هم غذا خورد هم نخورد...

یه چیزی قلقلکم می داد بهش بگم اگه قهری و نمیخوای بخوری اصلا نخور...

اگه میخوای بخوری عین آدم های عادی بخور...

قهر کردنش یه خوبی داشت... اینکه همسرمو خیلی تحویل گرفت..

راستی مامی جان روزت مبارک...

هر چند به گفتن روزت مبارک از طرف من هیچ احتیاجی نداری... یه پسر خوب داری که بهت میگه...

دخترم هم بزرگ که شد شاید بهت بگه...

عزیز جون میگه یه طوری تربیتش کن که عین تو لال وانسته هر چی بهش بگن گوش کنه و دم نزنه...

تربیتش کنه که بتونه جواب بده و حقشو بگیره...

م یدونین از چی می سوزم...

از اینکه هی میگه این پسرم بار زندگی ما رو به دوش گرفته... (برادرشوهرمو میگه)

خوب اگه اون با پول مهندس بودنش که هیچ هم مهندس نیست* بار زندگی شما رو به دوش می کشه فقط برا اینه که پول مهندس شدنشو شوهر من داده.. همون پولی که می تونست باهاش تا قبل ازدواج کردنش خونه بخره.. زمین بخره و هزار چیز دیگه... اگه اون بار زندگی شما رو به دوش می کشه پس شوهر من قبل ازدواجش با اونهمه درآمد و خرج کم پس اندازش چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همون موقع که آقای مهندس شما داشت تحصیل م یکرد.. شاید هم .........!!!!!!

(*چون نمی تونه حتی به عنوان مهندس کامپیوتر یه فایل از تو میلش دانلود کنه... یا حتی یه ایدی برا خودش بسازه... و البته مهندس کامپیوتره هاااااااااااا تازه فقط اونو مهندس صدا می کنن و شوهر من که فوق لیسانس داره و همه جا بهش می گن دکتر چون فکر نم یکنن هنوز دکتری نداره مهندس نیست!!!!!!!!!! چون نتونسته پول حرام آره و زندگی جمع کنه.. عین فامیلشون...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! )

موقعی که همسر من از اول دانشگاهش حقوق داشت و با هر سال پس اندازش م یتونست یه خونه بخره و هیچ خرجی هم نداشت و حتی برا خودش اتومبیل هم نخرید من موندم پولهاش چی شد...

راستی خرج دانشگاه آزادهای پسرتون رو که الان بار زندگیتون رو به دوش می کشه رو کی داد؟

اون روزها خرج شما رو کی داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی خرج تفریحات سالم پسرتون رو کی داد وقتی می رفت دانشگاه آزاد؟؟؟

راستی وقتی پسرتون از دانشگاه هر وقت می اومد خونه و کلی برا تون سوغات می آورد و شما هی منتشو سر من م یذارید و هی میگید اینو پسرم خرید... م یدونید پول سوغاتیهاش رو کی میداد؟

راستی ...

راستی....

راستی هیچ فکرکردین ما هر وقت اومدیم کلی براتون خرید کردیم.. اینها رو یادتون که نرفته...

ولی فکرکنم رفته...

چون یادمه.. وقتی ما ازدواج کردیم و هنوز پسرتون دانشگاه بود و همچنان معلوم نبود کی خرجشو میده !!!!و نمی دونم چرا حتی حقوق همسرم کفاف زندگی ما رو نمی داد!!!! و ما باز کلی براتون خرید کرده بودیم... از خاله شنیدم که به عزیز جونم که  گفت.. یه کم برا خونه مادرت وسیله بخر... چرا همش دست خالی میری؟؟؟؟؟ ازهمون موقع باید می فهمیدم شما آلزایمر مزمن داری...

از وقتی که مات هر وقت کله سحر بیدار شدیم شدیم و تو گفتی اینها نه بیدار شدن و هر وقت از خونه مادرم اینها ساعت 9 صبح اومدیم و تو گفتی اینها وقت نهار پا میشن میان اینجا...

از وقتی که ساعت 2 بعد نیمه شب خوابیدیم و تو گفتی ساعت 10 شب خوابیدیم چرا شما خسته این..

از وقتی که هر جا لازم بود زود بود و هر جا لازم نبود دیر... باید می فهمیدم شما هنوز بلد نیستی ساعت بخونی و روز و شب رو هم از هم نمی تونی تشخیص بدی....

اگه اینو می دونستم هیچ وقت از دستت ناراحت نمی شدم... چون این خودش یه جور مریضیه دیگه...

از وقتی که دیدم برااینکه برا پسرهات( به جز شوهر من) هیچوقت تولد نگرفتی ناراحتی .. و هی هم به من گوشزد می کنی که آره 17 تیر بچه ها میان برا اون پسرم تولد میگیرن.. و من به اون پسرت که توقع کادو. داره هربار میگم هر وقت 15 تیر برا همسرم کادو خریدی من دوبرابرش رو 17 تیر می خرم!!!

و تو متوجه نمی شی که قبل از اینکه 17 ماه بیاد حتما 15 ماه میاد... باید می فهمیدم که تو یا سواد نداری... یا اینکه هنوز روزها رو از هم تشخیص نمی دی و فکرکنم اینم یه جور مریضیه...

کسی که حساب کتاب مردم رو خوب داره... حتما شمردن بلده... ولی من هنوز نفهمیدم چرا تعداد دفعاتی که من برات زنگ می زنم رو نمی تونی بشمری... حتما عوارض یه بیماری ناشناخته است که من نمی دونم...

آخه تو حتی نم یتونی بشمری که مامان من به تنهایی بدذون اینکه حتی خواهری برادری کسی داشته باشه (مثلا مال یه شهر دیگه است و غریبه است) 7 تا بچه بزرگ کرد.. تازه حتی پدرم هم کمکش نکرد.. اونطوری که پدر شوهرم دور تو می گرده... تازه پدر من کارمند بود و شب کاری داشت.. ولی لااقل شوهر تو هر جا بود شبها خونه بود...

اره 7 تا بچه بزرگ کرد یکی از یکی بهتر (منو فاکتور بگیرین)... بعد تو 3 تا بزرگ کردی فقط یه دونه بهتر!!!!!!

بعد چطوری م ینالی جلوی ماد رمن که هر چی بود ازتو بیشتر سختی کشید...

تو دو بار نه سه بار نه 4 بار عمل کردی(سزارین) مامان من هم طبیعی زایید هم اخریهاش رو عملش کردن.. و کلیه هاشو چند بار عمل کرد. هیچکی نیمود بگه نرگس خانوم خرت به چند؟(آخه مامانم عین من خوش شانس بود!!!!!!) چطور روت میشه جلوی مادر من بنالی و به من بگی من فقط سختی دیدم تو زندگیم... خوب اینم برا ینکه خوب شمردن بلد نیستی.. و الزایمرت حتما شدیدتر از اونیکه من فکر می کنم..

تو عقد پسر گلت.. گفتی دیر بیا.. دیر اومدم... گفتی غلط کردی دیر کردی.. آؤاریشگاه نمی رفتی نمی شد؟؟؟ گفتم مامی جان من خونه بودم.. صغری منو درست کرد در حالیکه داشتم به فرزند 18 روزه ام می رسیدم...

گفتی به هر دیر اومدی مردم پشت سر ما میگن...

نسشتم.. اومدی گفتی چرا نسشتی پاشو برقص مردم راجع ما می گن..

با اون کمر ناقصم.. با اون حال نزارم.. رقصیدم..

شب شد گفتی غلط کردی رقصیدی مردم چشم میزنن نم یگن تازه زاییده...

گفتم برم خونه به دخترکم سر بزنم گفتی نه؟

نرفتم گفتی لزومی نداشت تو می موندی!!! مردم نمی گن دخترش پس چی...

صدبار ازم پرسیدی مادرت کو... گفتم موند پیش دخترکم..

گفتی مادرت کو.. مادرت کو...

مادرمو دیدی!!!!! گفتی پس کی پیش نوه منه!!!!!!!!!! گفتم خواهرم...

گفتی .. انجام دادم...

انجام دادم...گفتی....

حتما نه تنها آلزایمر داری دو گانگی که نه چندگانگی شخصیت هم داری؟

علاوه بر همه اینها.. غریبه پرستی...

علاوه بر همه اینها چشات دوربینه اگه ما نزدیکت باشیم.. و نزدیک بینه اگه ما دور ازت باشیم...

با همه اینها شوهر منو زاییدی..

 باهمه اینها وقتی شوهرم با ناراحتی میگه گور بابات می دونم بالاخره ته دلش اگه دوست نداشته باشه که داره(چون خیلی مهربونه) دلش برات می سوزه...

می گم شما با اینهمه بیماری تو اداره ثبت اسناد کار م یکنی؟

برا چی می خوای هی بدونی پدر من چی داره چی نداره...

من عین پسر خوبه تو نیستم که یادش بره درآمدی که الان داره و داره پول مهندسیشو م یخوره و می خورین... کی باعث و بانیش بوده... کی باعث شده اینجا برسه...

و اگه روزی بعد هزار سال.. قرار باشه چیزی از خونه پدریم بهم برسه.. ترجیح میدم به بابای پارسا برسه که درسشو.. آیندشو... شغلشو... جوانیشو فدای خانواده اش کرد و موند و تو بدبختی و روزگار بدی که همه منتظر سقوط ما بودن دست هممون رو گرفت و ما رو برد تا اونجا که خودمون هم فکر نمی کردیم..

الان هم داره با بابام اینها زندگی می کنه.. ه رچند اخلاقش تند شده ... ولی باید باشه تا بابامو با همه مهربنویش کسی قورت نده...!!!!!!!!!

مطمئنم اگه بدونی خونه ییلاقو بابام به اسم مادرم کرده دچار خفگی میشی... آخه حلقت دچار گرفتگی.. و یه بیماری مزمنه که هنوز نم یدونم اسمش چیه...

حرف زیاد دارم.. خیلی زیاد...

نگران همه مریضیهاتم... همه مریضیهات...

از همه بیشتر این فراموشی عجیبت منو آزار میده...

از من می پرسی جوابتو میدم... فرداش میگی.. آره یه جایی نشسته بودیم چند نفر آشنا بودن اینو گفتن و می خوای برات باز توضیح بیشتر بدم...

اینجا چیزی که واضحه برام اینه که شما آن لاین نم یتونی موضوعاتی که می شنوی رو حلاجی کنی... برا همین یه مدت طول می کشه...

جالبه که من بهت گفتم بابای پارسا (البته ازم پرسیدی) فلان قدر زمین داره...

تو فرداش بهم میگی نه 700 تا نبود 1500 زتا بود یه جایی از یه آشنایی شنیدم..

میگی مادرت چرا هی میره ییلاق... خونه زندگی نداره؟

من میگم نه بابا تنها میره .. مامان هست به بچه ها برسه امتحان دارن..

فرداش میگی اینم شد زن.. پدرتو تنها میفرسته ییلاق!!!!!!!!!

اینقدر اون شب اذیتم کردی تا بغضم ترکید... و گفتم کی به برادر مریضم برسه...

و دیگه تمومش کردی...

من فکر میکنم گردنتون هم مشکل داره.. کمی بیش از حد درازه و باید برای جبران این درازی تو خونه زندگی مردم هی سرک بکشی...

من فکر کنم مشکل حرف زدن هم دارین... آخه مامان جان... کسی که بلد حرف بزنه وقتشو با حرف زدن و تکرار زندگی مردم و حرف زدن و پرسیدن در مورد زندگی اونها نمی گذرونه... حتما شما قصدتون فقط تمرین پرسش و پاسخه و حرف زدنه مگه نه؟

با همه این بیماریهایی که دارین... یادم نرفت اون جملتون که گفتین این مغز گردوها رو آوردم تا سیبی بادمجون کباب درست کنه چون دوست داره!!!!

یادم نرفته برام ادویه اوردین که بریزم تو چاییم .. تا دلم درد نگیره...

امروز باقلی پلوم رو با اون چیزهایی که شما اوردین درست کردم و طعمش .. طعم باقالی پلوهای شما رو می داد... همونها که میدونین من با پنیر می خورم...

موندم بین اینهمه مریضی که دارین.. این بیماریتون دیگه چیه.. همینی که میخواین بدتر از اون چیزی باشین که هستین؟؟؟!!!!!!! و میتونه یه مادر باشه؟؟؟؟

هنوز هم نفهمیدم چرا شما متوجه نیستین که من زن پسرتون هستم... اون نوتون که دلتون داره براش پر پر می زنه بچه ماست... و من زاییدمش... من اگه هر چقدر بد باشم.. اونم دختر منه...پسرتون هر چقدر بد باشه اون دختر اونه...

و اگه بچه ماست.. ما بهش یاد میدیم که با شما خو ب باشه یا نه... ما بهش می گیم کی خوبه یا بد...

اینو یادتون نره... هر چند الزایمر دارید!!!!!!

راستی من هنوز مصداق پوشیدگی رو از نظر شما نفهمیدم چیست... دامن بلند و آستیم تا آرنج و یقه بسته من.. یا پیراهن حریر استین کوتاه بی آستر!!! دامن کوتاه تنگ با آرایش غلیظ اون!!!!!!!!

زنداداشهام با دیدن عروس جدیدتان انگشت به دهان مانده بودند.. وگرنه سر سفره شام شما عسل نبود.. یادتان که هست...

راستی از نظر شما احرتام یعنی چه؟

راستی.. به نظر شما پدر مست او مذهبیست یا........... !!!!

به نظر شما ... هر چند خیلی وقته دیگه نظرتون برام اهمیتی نداره...

مادر همسرم!!! با همه این بیماری ها.. امیدوارم یه روزی خوب بشید هر چند پسرتون میگه  امیدی به بهبود شما نیست... کما اینکه روز به روز بدتر می شوید...

مادر همسرم روزت مبارک.. هرچند که عمرا براتون زنگ بزنم... و هر چند که اصلا برات مهم نیست و می دونم که فردا برای اینکه خجالت زده نشی پیش عروس جدیدت به اون خواهی گفت که ما زنگ زدیم و تبریک گفتیم...

هر چند یه روزی اینو به من میگی که اینکارو کردی تا زبون اون دراز نشه و باعث نشه پرده های بینتون کنار بره... و در حالیکه اینها رو به من داری میگی باز یادت بره که من هم عروست هستم نه دخترت که اینقدر راحت با من درد دل می کنی و مطمئن هستی هیچ وقت هیچ موقع از حرفات سو استفاده نمی کنم و  علیه خودت استفاده نکردم و نخواهم کرد....

کاش ..............

 

 

پ ن: خیلی حرف زدم.. ببخشید.. روز مادر بود خوووووووووووووب...

من امسال مادرم...

سال دیگه دخترم هم میتونه روزمو بهم تبریک بگه...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0