Daisypath Anniversary tickers پنجشنبه ام پی تری!!! و خاله ای که نیامد!!! - سيب مهربون

پنجشنبه ام پی تری!!! و خاله ای که نیامد!!!

پنجشنبه ما.. یعنی خانواد سیب مهربون تریف بردیم منزل مادربزرگ مادریم...

البته قبل رفتن کلی خرید نمودیم...

قرار شد شب برای شام ماکارونی درست کنیم...

خاله زهره هم بود...

وقتی رسیدیم دیر بود...

البته فکرکردیم دیر بود... عروس های خاله بودن... خاله بود... دختر خاله جون هم بود...

دختر دخت رخاله هم بود...

دیدم سمان جون ماکارونی رو بهمرحله ابکش رسونده..

البته مادر جون یه گاز سه شعله داره...

و هنوز خورشت ماکارونی درست نشدهبود.. من همه چیز با خودم خریده بودم و برده بودم..

جالبه به اونها نگفتم ماکارونی باید درست کنم...

جالبه خاله هم عین من خرید کرده بود...

یه سس کوچیک... کاهو خیار گوجه برای سالاد...

میوه ها رو می دونست من میارم...

خیلی باحال بود...

(الان باد ناجوری وزید و زندیگ بوی خاک گرفت...در عرض دو دقیقیه تا من پا شم)

دختر خاله مونده بود چرا ما با هم اینهمه تفاهم داشتیم و چه جالب هر دو مون داشتیم یه کرا انجام می دادیم..

البته من وسایلی که خریدم دادم خاله با خودش برد..

خلاصه غذا و سالاد اماده شد... البته مهمانها همه نرسیده بودن..

ساعت 12 شب شام خوردیم.. نه 11 شب...

راستی یه پارچه کت شلوار برا عزی جون خردیم ماه... خیلی قشنگه...

همه چیز به خوبی برگزار شد.. دخترم کلی کادو گرفت...

جای همه هم خالی...

خوش گذشت...

البته من خسته شدم. دختر خاله جون هم کلی زحمت کشید...

دیگه اینکه خاله طا هره نیومده بود با برو بچزش...

اخه با من و خانواده من قات زدن اساسی...

فکرکن...

سر هیچ و پوچ... که در انتها تعریف م یکنم...

تا برسیم خونه شد ساعت 3:30

ساعت 4:30 خوابیدیم..

ساعت 8 بیدار بودم...

ولی به صورت ام پی تری یه مهمونی تو خونه مادرجونم گرفتم...

لباسامو پرو کردم...

خرید کردم... و برگشتیم... به همین قشنگی...

 

****و اما خاله جون....مامانم میگه اخیش راحت شدم... وگرنه هی دم به دقیقه اینها می خواستن پاشن بیان خونه ما...

من رو بگو همش فکر میکردم مامیم ناراحت میشه...

اخه شما نمی دونین که...

به قول مامانم اینها فکر می کنن چون ما تو شمال زندگی می کنیم همش تو تفریح و ناز و نعمتیم... و همش داریم می گردیم...

اصلا فکر نمی کنن اخه اینها هم زندگی دارن.. کار دارن...

تازه دختر خاله یه زمین تو شمال خریده و بماند که چه خریدی هم کرده.. (ترسیده داداش من سرش کلاه بذاره... رفته از غریبه خریده اونم زمینشو بهش انداخته... )

حالا دم به دقیقه باید بیان اینجا..

جالب اینجاست که یه روده راست تو شیکم اینها نیست...

فکرکن.. اینها شمال بودن.. زنگ زدن خونه ما.. البته با موبایل.. گفتن ما میام خونه شما... یعنی اینجوری نگفتن.. با من صحبت کرد.. گفت سلام خوبین.. اوا شما شمالین.. شنیدیم مادرشوهرت می خواد مهمون یبگیره!!!!!!!!!! گفتم بله .. فردا شب...

گفت ما هم دعوتیم.. گفتم نه... هیچکی دعوت نیست

یکی ندونه فکر می کنه اینها با مادرشوهر من رفت امد دارن...

خوبه اصلا اینها ربطی به اونها ندارن... و وفقط تو عروسی همدیگه رو دیدن...اونم فقط دیدن.. حالا کی مادر شوهر من...

هیچی دیگه.. من خیلی محترمانه گفتمها.. گفتم اخه ما کهمهمونی نگرفتیم اونها گرفتن. تازه اصلا فامیلهای ما دعوت نیستن... (تازه اگه هم دعوت می کردن فامیلهای مامانم که هیچکدوم شمال نیستن رو نگفت که)

باز دخترخاله در نهایت پروریی گفت.. یعن یخاله مامان فر ینا دعون نیست...

گفتم نه... اگه شما بیان خونه ما خوب این دخترخاله هم کهخونه ماست تنها نم یمونه...

این تموم شد و رفت...

حالا معصوم و سعید امتحان دارن پایان ترم...

ضمن اینکه دخترخاله نگفت ما شمالیم...

مامان زنگ زد خونه خاله یه شهر دیگه...

پسرخاله جواب داد...

بهش گفت مامان اینها کجان؟

اون گفت نمیدونم همه رفتن بیرون خرید!!!!!!!!!

مامان گفت اخه من نتونستم موبایل خواهرتو بگیرم... زنگ زده بود که میان خونه ما... خواستم بگم اگه میشه باشه یه وقت دیگه... اخه من شرایطشو ندارم... (حالا دخترخاله این ها هفته پیش خونه ما بودن ها..با خرید زمین)

پسر خاله گفت .. اهان می دونی خاله رفتن انزلی!!!

مامان گفت خوب پس اونجا بهشون زنگ بزن بگو...

نیم ساعت بعد... دخترخاله کوچیکه که از منم کوچیکتره زنگ زد و گفت گوشی رو بدین به سیبی..

من گوشی رو برداشتم.. حالا توجه داشته باشین داشتم خوب می شدم ها... (از لحاظ روحی میگم) دیدم یه خانم خشن داره تند تند حرف می زنه که ای خدا خاله به ما بی احترامی کرد.. خاله چنان کرد خاله فلان کرد...

منم گفتمخوب دختر خوب.. بهتره که تا می اومدین اینجا بهتون بی احترامی م یشد...

اونم گفت اصلا ما به کسی کاری نداشتیم می خواستیم بیام هدیه دخترتو بدیم و این حرفها...

منو داری... گفتم ممنون.. شما لطف دارین.. ولی تشریف بیارین منزل ما... ضمن اینکه کسی به شما بی احترامی نکرد و گفت به خاله بگو فلان و چنان... حتما بگو.. و بعد دامبی گوشی رو گذاشت...

منم برا اینگه کسی شک نکنه.. یه کم با خودم الکی حرف زدم و گوشی ور گذاشتم...

حالا شنیدمکه باز در مورد من حرف زدن.. و به این نتیجه رسیدن این اتیش ها بیشترش از گور من بلند میشه..

به همین قشنگی...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0