Daisypath Anniversary tickers زندگی رو روال میاد!!! - سيب مهربون

زندگی رو روال میاد!!!

حالا فهمیدم مشکل چی بود...

باور کنین..

اصلا به ما نیومدهمادرشوهرمون باهامون خوب باشه..

اصلا هم به ما نیومده عروس نمونه باشیم...

خوب طفلی مادرشوهرم به نننه بابای کی فحش بده...

من فکرم مشغول درگیری با کی باشه..

آخه من کلا دیگه درگری ای با هیچکی نداشتم.. ونمیخوام داشته باشم...

مادرشوهرم ازاین فکر ازاد من ناراحت شد.. فکرکرد خوب .. عروس نازنینش اگه فکرش درگیر مسائل خاله زنکی احمقانه نباشه خدای نکرده چیزی کشف می کنه.. یا جایی رو فتح می کنه.. یا اینکه چیزی اختراع می کنه.. مایه افتخار جامعه میشه... بعداونبیش از پیش حرص م یخوره و حسادت میکنه.. بعد خوب چی میشه... هیچی دیگه مریض میشه می افته گوشه بیمارستان...

دور از جونش.. براهمین برادرشوهر جان اوردش خونه ما.. تا برینه به اعصاب ما (گلاب به روتون..ادم دریده چش سفید ندیدین؟) بعد پاشه بره خونشون.. دیگه هم زنگ نزنه...

البته این کار بردارشوهر  و مادرشوهرم برا این بود که دیدن پول تلفنشون از وقتی با ما خوبن و زنگ می زنن و حال نوه نازنین نشون رو می پرسن زیاد شده.. خواستن صرفه جویی کنن. ولی نم یدونستن.. صرفه جویی درست مصرف کردنه نه مصرف نکردن...

خلاصه اینکه زندگی رو رواله... منم مجبور نیستم برا مادرشوهرم زنگ بزنم و حالشو بپرسم...

هنوزم اینو سوال منو ازار میده که یه نفر که می تونه خوب باشه چرا سعی م یکنه اینهمه بد باشه...

دلیل قاتی کردن این دفعه اش این بود که پسر جونش بی صبحونه رفت تهران...

اخ بمیرم...

یه روز میان میرن تهران و برم یگردن .. سه روز تو خونه به مرگ خواب دچار میشن .. خسته ان خوب...

ولی من (قبلش هیچی) با اون شیکم .. با اون حالم.. می رفتم کله سحر سر کار یه لقمه نون در بیارم تا به زندگیمون.. به پسرش فشار نیاد به خاطر زیاده خواهی های من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.. هیچی نبود... وقتی هم می رفتیم شمال حق خوابیدن نداشتیم...

به خدا اگه دروغ بگم..

هر چند شوهر نازنین من پسر خوبش نیست که..

تمام بار زندگی اونها رو اون پسرش داره تحمل می کنه...

تازه مطلب بعدی که توش کله پاچه بار می ذارم می دونین چیه.. زاییدم یا نزاییدم..

اخ چقدر راحت شدم...

زندگی بهتر شده..

امروز گوش شیطون کر حالم خیلی خوب بود.. هر چند کلی سرفه میکردم.. کلی هم خسته هستم.. ولی خوبم...

با خودم کنار اومدم.. و با این موضوع که جون به جونم کنن. زن عزیز جون هستم.. اونهابرا عزیز جون من ارزش قائل نیستن.. چه برسه برا زن زیاده خواه.. تنبل .. بیشعور.. نفهمش قائل باشن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به خدا راست میگم..

برام مهم نیستن...

باور کنین...

تازه عموش هم مرده...

منکه ندیه بودمش...

ولی منتظم یکی این وسط بگه چرا به من تسلیت نگفتی... منم بگم وقتی دایی های مامانم که ما باهاشون رفت امد داشتیم مردن.. عزیز جون که پسر شما باشه به من تسلیت نگفت به مادرم تسلیت نگفت.. تازه منو برا مراسمشون هم نبرد...

بیم خودمون باشه ها. از عزیز جون انتظار نداشتم.. ولی اینو میگم...

من برم.. بای...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0