Daisypath Anniversary tickers ورژن جدید کور وش!!! - سيب مهربون

ورژن جدید کور وش!!!

سه شنبه با اجازه بزرگترها تشریفمان را بردیم تهران...

شب قبلش خیلی بد خوابیده بودم ... صبح به عزیز جونم گفتم بی خیال داداش.. ما دخترها رو بذار و برو سر کار...

ولی یهوووو ... گفتیم نه بمان که آمدیم..

در ایکی ثانیه (همون سیم ثانیه خودمون) آماده گشیم.. فر ینا هم سرعت عمل بالایی از خودش به خرج داد به طوری که فقط مونده بود خط لب و رژلبش که اونم تو ماشین زد!!!

خولاصه ساعت حدود ٩ دم در اداره عزیز جون بودیم (اینقدر بدش میاد میگم اداره... آخه اداره نیست که!!!) از اونجا هم با یه آجانس همون آژانس قدیم رفتیم منزل آزی جون.. از اونجا تا اونجا سیم ثانیه راه رو یم گفت سه و پونصد... می خواستم خفه اش کنم..

منم بهش گفتم زکی داداش از دفتر آجانس پرسیدم گفت میشه حداکثر سه تومن... منم حداکثرشو بهت میدم چون اصلا حوصله چونه زدن با تو رو ندارم تو این هوا!!!

اونم لال مرد و خفه شد و رفت...

از اونجاییکه بنده موبایلمو جا گذاشته بودم( عزیز جون از این یه کار من متنفره به حد انفجار متنفره.. چون وقتی موبایل ندارم انگاری شوهر ندارم.. و این یعنی جا گذاشتن موبایل یعنی جا گذاشتن شوهر.. یعنی فراموش نمودن او!!!!) و انگار زنگ منزل آزس جون خزاب بید... من مونده بودم چه گلی به سر بگیرم که هر چی زنگ بود فشردم...

خولاصه رفتیم بالا..

دروغ چرا خواهر .. تمام نگرانیم کورو ش کبیر بود که نکنه (الان دیگه صغیر نیست که کبیر شده.. ) به دخملکم حسادت بورزه و این حرفها.. اصلا هر جا بچه ای باشه من سکته می کنم تا برم و برگردم..

مخصوصا بچه هایی نظیر نامبرده که هر چی دستشون باید شوت کنن... اصلا راه نمیرن تو خونه که شوت می کنن و گاهی هم می خوابونن تو زمین حریف... حریف رو نمی خوابونن ها!!!.. میخوابونن تو زمین حریف...

 

اینطوری شد که ما رفتیم بالا.. آزیم جونم بعد از ۴١ روز دخترمو دید... اخه دیگه در شرایطی نیست که سوار ماشین شه... نی نی اونم تا اخر ماه به دنیا میاد...

رفتیم و نشستیم . و تو خوب یو من خوبم.. ازی گفت که سیبی نی نی رو بذار زمین.. گفتم نه بذارم رو مبل خوبه؟

گفت چه کاریه.. تخت سفری نی نی مون رو بیارم بذاریم توش... کوروش با کمال میل استقبال کرد.. دخترم رو گذاشتیم تو تخت البته تخت رو اوردیم تو هال...

اگه بدونین.. اگه بدونین.. خدا شانس بده... عین پروانه دور دختر من می گشت... طفلی شاشا بند شد.. دیگه در دقیقه نود.. با صدای بلند گفت مامان بیا یه دقیقه پیش نی نی باش من برم دستشویی.. اخه اگه تنها بشه ببینه من نیستم گریه م یکنه...

داره یواش یواش نظرم عوض میشه.. اگهپسر چشم پاکی باشه شاید دخترمو بدم بهش...

فری نا لباشو که ور میچید تا گریه کنه.. سریع شروع می کرد باهاش حرف زدن که فری نا جون.. چی می خوای پستونکتو بشورم بیارم.. تمیز باشه مریض نشی.. به مامانت بگم بهت شیر بده؟

یه بار هم سرم داد کشید که خاله به فکر فر ینا نیستی ها.. گشنشه!!!!

به آزی گفتم این پسرتو چند روزی بده ما ببریم خونه...

طبق آخرین اخبار هم به آژِ گفته مامان اول سه تا پسر بیار بعد سه تا دختر...

همون روز نی نی آذر هم دنیا اومد...

عزیز جون حدود چهار اومد.. بعد اماده شدیم رفتیم دکتر.. بعدشم رفتیم اداره.. من یه کار داشتم.. بعدشم اومدیم رفتیم خونه داداشی.. شب دعوت بودیم..

یه اتفاقی افتاد.. یعنی یه سوء تفاهمی پیش اومد.. من داشتم می ترکیدم... از غصه ها...

رسیدیم خونه.. عزیز جون اومد به من محبت کنه .. بلغم کنه... گفتم اصلا تا مدتها ترجیح می دم نیام تو بلغت... عزی جون داشت سکته می کرد... باور کنین.. اخه اوج ناراحتی وبی احساسی رو تو هیکل من داشت م یدید...

اینقدر گفت بگو چی شده ه منم گفتم...

کلی خندید... اخه سوء تفاهم بود دیگه... خدا رو شکر برطرف شد...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0