Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

دوستت دارم!!

می دونین امروز خیلی بهترم. حس بد تنها بودن تا ساعت 13 ادامه داشت. دوست نداشتم دخترک متوجه شه. سرم کردم تو بالشت و تا می تونستم زار زدم. تا اینکه همسرم اومد تو اتاق. اولش فکر کرد شوخیه. بعد تونستم تو گریه هام همه حسمو بهش بفهمونم.

اینهمه گریه واسم لازم بود.

بعد مدتها اشکهاشو دیدم.... اشکهایی تنهایی شو. اونم عین من تنهاست.

همیشه می گه منو داره. فقط منو داره. التماسش کردم که مواظب فرگلم باشه و بذاره من برم. ولی فقط گریه کرد.

با هم حرف زدیم. گریه کردم. بغض کردم. گریه کردم.

....

وقتی حرف می زدیم به این فکر می کردم که خیلی دوسش دارم.

از بس دوسش دارم که تو تنهاییهام هم به این فکر می کنم که بهم توجه کنه.

به این فکر می کردم که عاشقشم.

عشق من و اون چیزی نبود که یه روزه بوجود بیاد تا یه روزه تموم شه.

اینها رو اینجا نمی نویسم که کسی بیاد بگه مسخره کردم خودمو . نه قهرم قهره نه آشتیم آشتی.

اینها رو می نویسم تا یه روز بد این روزها که باز اومد تو زندگیم. و اومدم داد و هوار راه انداختم اینها رو بخونم و یادم بیاد عاشقشم. دوسش دارم.

یادم بیاد مهربونیهاشو.

بدبختی اینه که اینکه به خانواده اش هیچی نمی گه از مهربونیشه.   حالا این وسط منو هم فدا کرده

البته امروز بهم اطمینان داد که هیچوقت مجبورم نمی کنه برم خونه پدر مادرش.

.....

با هم رفتیم بیرون...

من عصبانی می شم. می نویسم. داد می زنم. ولی همسرمو دوستتتتتتتتتتتتت دارم. عاشقشم.

با همه تنهاییم دوسش دارم.

 

 

پ ن با ربط:

فرگل: مامانی من تو و بابایی رو با هم می خوام. هر دو تاتون رو دوست دارم. دختر با پدر و مادرش می شه خانواده. نمی شه که فقط بابایی باشه یا فقط مامانی.

اگه مرده بشی روت خاک می ریزن؟

من: :( اره مامان واسه چی می پرسی؟

فرگل: خواستم بگم اگه مرده بشی یه روز من میام خاکاتو بر می دارم تو رو میارم بیرون. من و بابایی تو هم نباید بترسی

من:گریهگریه

فرگل با بغض: غصه نخور خاک هاتو تمیز می کنیم بعد برو حموم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱




اگه حساسین و دلتون به هم می خوره نخونین... آقایون از الان ببخشید!!!

دیشب حدود 4 صبح بود خوابیدم. به زور قرص های مسکن. تو هال رو کاناپه.

ساعت 6 دیدم که می ره.

دوست داشتم بهم زنگ بزنه ولی نزد. دوست داشتم لااقل اس ام اس بده نداد.

دخترکم زود بیدار شد که ببرمش مهد. بلند شدم. دنیا دور سرم چرخید. همه شلوارکم ملافه های زیرم پر خون بود.

طوری که دخترکم نبینه رفتم لباسامو عوض کردم.

هر وقت غصه دار می شم خونریزیم شدید و شدیدتر می شه.

به فرگلم گفتم نمی تونم ببرمت مهد.

فرگل: یعنی مامان بخوابم؟

من: آره گلم . حالم بده.

فرگلم: مال دیابتته ها مامان فکر کنم قندت افتاده ها. قرصتوو خوردی؟ به بابا زنگ بزنم؟

من سرمو می کنم تو بالشت تا اشکامو نبینه.

دخترکم چه زودبزرگ شده.

گمونم 11 بود تونستم بهش صبونه بدم. البته تا قبلش خوابید دخترکم.

بلند شدم. تصمیم گرفتم با اون حالم خونه رو تغییر دکور بدم. واسه کمرم واجب بود. گردگیری کنم.

کاش روحم گردگیری لازم باشه. به خودم قبولوندم تنهام. هر چند خودم قبول نکرده که تنهاست.

با دخترک حدود 19:30 رفتیم بیرون. رفتم تو همون مسیری که قرار بود یه روز تصادف دهشتناک کنم.

دل و زدم به دریا. رفتم دخترکم بازی کرد تو پارک. کمی با هم بدبین تن بازی کردیم مثلا.

بعد اومدیم خونه. تو راه بهش گفتم دلم می خواست برم.

فرگل: کجا بری مامان؟

من: نمی دونم دخترم. بابایی دل منو شکونده

فرگل: من به بابا زنگ می زنم باهاش حرف می زنم. مگه بابایی بده؟

من: نه بابایی خیلی خوبه ولی دل منو شکسته

فرگل: مامان کجا می خوابی؟ اصلا همه لباسات خونه است. کتابهات. پس من چی؟

من: به خاطر توئه که نمی رم عزیزم. ولی خیلی ناراحتم.

فرگل:ناراحت

.............

خونه که رسیدم لبخند می زدم چون فرگل تو تخم چشام نگاه می کرد.

چون مادرها نباید ناراحت بشن.

........

امروز کلا اینترنت نرفتم. تا الان. همسرم انگار نه انگار...

هنوز مسیجمو که واسش گذاشتم نخونده. مطمئن هستم.

فکر می کنه بحثی بود که تموم شد. تصمیم دارم فردا تنها برم پارک. می خواستم برم توچال. برم بالای کوه داد بزنمممممممم. اینقدر که دلم خالی شه.

ولی مسیر رفتن با ماشین خودمو بلد نیستم. شاید هم رفتم. واسه کمرم لازمه.

.....

امروز واسه خودم تکرار می کردم اصلا واسم مهم نیستن. اصلا. امروز به خودم داشتم می قبولوندم که اونها اینقدر قوی نیستن که بتونن از راه دور هم رو زندگی من تاثیر داشته باشن.

جاریم واسه من اس ام اس فروش ویلا تو شمال رو داده. تبلیغاتی. خنده ام گرفته. یعنی من برم بخرم؟؟؟؟ منم به رو خودم نیاوردم.

فعلا سرم درد می کنه. ناجور هم درد می کنه. زندگیم مثلا عادیه. مشکلات به ظاهر رفته زیر خاکستر تا کی شعله ور شه خدا می دونه(جدیدا فاصله آتیش گرفتن ها نزدیک شده)

این عادی بودنش هم به خاطر اینه که من نمی خوام بچه دعوامون ببینه. روش تاثیر بد بذاره. به خاطر اینکه مامان ها باید حواسشون به بچه هاشون باشه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱




 

امشب همه خاطرات خوبی که با هم داشتیم رو گریه می کنم تا راحتتر فراموشت کنم. تا فقط واست یه زن باشم

یه مادر برای دخترکم... دخترک بی گناهم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱




من می خندم چون یک مادرم!!

دارم سعی می کنم به یه مورد خوب فکر کنم تا صبح فرگلم منو ناراحت نبینه

تو آینه نگاه می کنم.. به قول فرگلم چشام ناراحته.. بدجور هم ناراحته...

می خوام بخندم نمی شه.

دارم فکر می کنم من هیچ جایی واسه رفتن ندارم. هیچ حمایت کننده ای هم ندارم.

من تنهامممممممممممم ممممم

هیچکی یه سیب تنها رو نمی خواد

من حتی پدری ندارم که حامی من باشه (دارم ولی حمایتم نمی کنه)

هیچکی باورش نمی شه من اینقدرررررررررررررر بدبختم

من امشب فهمیدم خیلی خیلیییی تنهام. کسی اینو می فهمه.

حالا من با این سیل اشکام که بند نمیاد و زبانم که حرف زدنش نمیاد چطور صبح فرگلکم رو با ناز و نوازش بیدار کنم.

کاش خونمون خونه بود. (خونه بابام) من می رفتم یه هفته اونجا به گفته خودش تنهای تنها. تا بفهمه من بخوام برم می رممم. پشت سرمو هم نگاه نمی کنم.

حالا باید بخوابم؟

باید بخندم؟

تازه واسه انبساط خاطرمون رفته بودیم پدیده شاندیز ... من با فرگل رفتیم شوهرمو از شرکت برداشتیم. یعنی تنهایی رانندگی کردم.

به قربون صدقه های مسخره اش که فکر می کنم حالم بد می شه.

هر بار که اینطوری باهام رفتار میکنه یه قدم ازم دور میشه.. الان خیلی وقته که ازم دوره. دیگه خیلی دلم تنگ نمی شه واسش. و الان فکر می کنم یه سایه شده تو زندگیم.

قرار بود بخندم؟

خدایااااااااااااااااا پس تو کجایی آخه. ... خسته شدم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱




گمونم من دیگه ساکن تهران شدم!!!

با این پیامد اخیر و با این رفتار همسرم من دیگه نمی رم شمال. شاید دیگه هیچوقت هیچ سفری هیچ جایی باهاش نرم.

اگه روند همینطور باشه من تا ابد ساکن تهران و ساکن منزل استیجاری و شاید روزی منزل خودم شدم.

تا چند لحظه پیش گمون می کردم زیر چتر حمایتش هستم. همسرمو می گم. گمون می کردم تو همه لحظات زندگی حامی منه. گمون می کردم گاهی منو به خاطر خستگی ها و مشغله هاش تنها می ذاره ولی به یادمه. ولی انگار اشتباه می کردم. همسرم مرد روزهای خوشیمه. نه به این شدت که نوشتم نه. ولی این جملاتی که الان گفت یعنی که نمی تونه از زنش حمایت کنه.

تصمیم گرفتم به زودی واسه دخترم توضیح بدم که مادربزرگ و خانواده پدرش منو اذیت می کنن. شاید هم نگفتم.

ولی اون یه روز بزرگ می شه و با من یا بی من همه اینها رو می خونه.

امشب کاملا حس کردم تنهام. تنهایی رو حس کردم. با همه وجودم.

همسرم آب پاکی رو ریخت رو دستم رو سرم. آب پاکی که سردددددددددددد بود. یخ کردم. اشکهام آویزونه.

همسرم رفت که بخوابه.

دیگه عزیز جون من نیست.

فقط فقط... نمی دونم چیه. پدر بچه ام؟

مردی که نتونه مواظب زنش باشه چیه؟

می ترسه. از بد شدن پیش خانواده اش. هیچوقت نخواست حمایتم کنه. حامی من باشه.

انگیزه ای واسه رفتن به شمال ندارم. جایی که دنیا اومدم. غصه ام شده عروسی خواهر کوچیکه.

همسرم خیلی قشنگ گفت حاضر نیست تنها بره خونه پدر مادرش. حاضر نیست بره بشینه حرف بخوره. حاضر نیست ناله های فیلمی مادرشو ببینه. ادای زجه زدن مادرشو درآورد. و گفت حاضر نیست هیچکدوم رو ببینه. گفت برم. من تنها برم خونه بابام. برم و برگردم. انگار 10 سال اینهمه توهین رو تحمل کردم که بهم اجازه بده تنها برم.

مردی که نمی تونه از زنش حمایت کنه غلط می کنه زن می گیره.

می دونین منو شکستتتتتتتتتت. خرد کرد.

می گه نمی تونم برم به جنگ 60 نفر .

3 نفرن سر جمع.

نمی بخشمشون. بابت همه بدی هایی که کردن. به همون مکه ای که رفتن. به همون خدای کعبه ای که می پرستن نمی بخشمشون. بابت تلف کردن همه عمر من.

اگه به خاطر فرگلکم نبود می رفتم. دیگه حال تحمل این زندگی کوفتی رو ندارم.

می گه یه مدت خوب بودی ها بی خیال بودی.

به این چیزها فکر نمی کردی. ولی نمی دونه که از درون داغون شدم. من خسته ام می دونین. خسته. از همه چیز.

امسال به خاطر بدی های اونها بهار رو نتونستم ببینم. بهار شمال رو.

دیگه هم نمی خوام ریختشون رو ببینم.

تو فکر یه نقشه بودم واه اینکه تولدش شمال باشیم. ولی الان که فکر می کنم نه تنها تولدش شمال نیستیم. من دیگه نمیام.

من دیگه اینقدر بزرگ شدم که نرم یه جایی که بهم اینقدر توهین می شه. به من. به همه افراد خانواده ام.

تا امروز فکر می کردم شاید یه بار به خاطر من بهشون بگه سیبی رو اذیت نکنین. ناراحتی اعصاب آورده زنم. مریض شده. دیابت گرفته. یه کم باهاش ملایم باشین. هر روز یه جاش نابود می شه. حرفهای ناراحت کننده پیشش نزنین. ولی... زهی خیال باطل.

همسرم راحت حرفشو زد.

تا امروز 8 روزه که بهش می گم زنگ بزن به مادرت بگو دکتر چی گفت. انگار نه انگار.

می گه وقت نکردم. حال نداشتم. می خوای زنگ بزنم اعصابمو به هم بریزن؟ می خوای سکته کنم؟آخرش هم به من می گه تو خیلی بی انصافی و اصلا منو درک نمی کنی. وضعیت منو درک نمی کنی. من با مردم بیرون باید سر و کله بزنم. اینجا هم که تو با من اینطوری رفتار می کنی.

همیشه تو این مواقع با احساسات من بازی می کنه. عییییییییییییییییین مامانش. ادای مردن و این حرفها رو در میاره. مثلا خیلی ناراحته. کارهاش زیاده. داره تلاش می کنه واسه زندگی بهتر. ولی زندگی بهتر فقط پول نیست. دل خوش هم هست به خدا.

انگار هر چی خونه ام بزرگتر می شه ... دل من تنگتر می شه.

خسته اممممممممممم. خسته... خستهههههههههههههههههههههههههه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱




فامیلهاش

دلم برای همسر می سوزه

همسرم به دخترخاله هاش ( 2 تا داره) خیلی محبت کرد.

خاله خوبی داره. و عموی خوبی. قبلا بهش خیلی کمک کردن.

الان خاله اش میاد تهران بی خبر . نه اینکه به ما خب ربده نه. ولی همسرم دوست داره اونها رو ببینه.

ولی میان و میرن. به اسم مزاحم شما نمی شیم میان و میرن.

دل همسرمو می شکونن.

دختر خاله اش اومد تهران شب آخر بودنش خواهرش زنگ زد که هستین ما بیام؟

ما هم داششتیم می رفتیم مهمانی.

دیگه زنگ نزدن. حتی به همسر هم تلفن نکرد.

دلم برای عزیز جونم می سوزه. دلش خوب بود به این خانواده در فامیلش اونم اینطوری شدن.

کاش یه جای دور بودییییییم. یه جای خیلی خیلی دور. شاید زندگی بهتر بود. لااقل فقط غم دوری بود.

خواهرم تا الان 3 تا اس ام اس داده. جوابشو ندام.

تو آخری نوشته منو دیگه خواهرت نمی دونی؟

نمی دونم چی بگم. بگم الان لااقل 3 ماهه که تو دیگه واسم یه خاطره ای از یه خواهر که یه زمانی اینقدر خوب بود که همیشه دلم تنگ بود براش.

کاش زندگی بر می گشت.

کاش بر می گشت....

....................

دخترکم رو دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارمممممممممممممممم.

خدایا بابت این هدیه ازت ممنونم. در پناه خودت حفظش کن.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱




لی لی!!!

چند وقت پیش در پارک با دختر ها ی 7 ساله و فرگلم لی لی بازی کردم . خیلی خوش گذشت.

امشب با همسرم حرف زدم. رانندگی میکردم و عصبی بودم.

دیگر کمی ترس رانندگی ام ریخته ولی دست فرمانم خوب نیست.

اینقدر عصبی بودم که مچ دستم تیر می کشید.

همسرم فقط گوش داد.

گاهی چند سوال کوتاه.

بهش گفتم ما همون ادم های لااقل 5 سال پیش هستیم. تو همونی. هیچ تغییری نکردی. بهتر نشدی.

زندگیمون بهتر نشده که هیییچ بدتر هم شده.

آرام گفت بدتر شده؟؟؟

گفتم همه چیز مادیات نیست. بدتر شدیم. بدتر شده.

گفتم 5 سیال پیش خانواده ات همانقدر نانجیب و حسود بودند که الان هستن و الان بدترن.

گفتم اون روزها با همین کارها رو کردن که الان می کنن. بابت خوشی های (طاهریمون) ناخوشن. بدن. چشم تنگن.

قیمت ماشینمون نگرانشون می کنه. هیچوقت که هیچ پولی ازشون نگرفتیم ولی اونها تا تونستن ازمون گرفتن. بردن. خوردن. اذیتمون کردن.

اونها بد هستن. منو اذیت می کنن. آزارم می دن.

یاد روزهایی که رفته بود مکه می افتم.

مادرهمسر رو می گم.

یاد بعد مکه رفتنش می افتم.

یاد اذیت هاشون. یاد بدیهاشون.

اونها رفتن مکه و ما کلی براشون خرج کردیم. راضیم. نوش جانشون. ولی بابت اذیت کردنهاشون راضی نیستم.

من دیگه سیب 10 سال پیش نیستم. دلم آروم باشه. بتونم تحمل کنم. صبرم زیاد باشه. جونم سالم باشه. قوی باشم.

شانه هام ضعیف شدن تحمل کشیدن بار ندارن.

اعصاب تحمل آدمهای مردم آزار رو ندارم.

من می خوام رها باشم. آزاد از همه این افکار. آیا روزی می رسه؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱




نهار دونفره

قدیم ها وقتی مادرو فرزندی را تنها در رستوران می دیدم ، بهترین و اولین تصورم از حضورشان بی پدر در رستوران این بود که زن از همسرش جدا شده.

البته جدایی گزینه خوبی در برابر مرگ نیست.

کلا فکرهای خوب به ذهنم نمی رسید. اگر مردی با فرزند می دیدم که همه جور فکری در سرم بود.

 تا اینکه یه روز نهار با فرگلم بیرون بودیم.

فرگلم رو بردم آزمایشگاه. پدرش هم بود دقیقا 4شنبه گذشته. و به فرگلم قول شام فردا شبش رو دادیم. فرگلم ادرار نکرد و اصرار کرد که نهار بریم بیرون. پدرش باید به جلسه ای می رسید. من در منزل غذا نداشتم. بالاجبار فرگلم رابردم نهار بیرون. در رستوران نزدیک منزل. تنها. یه روز گرم. اون غذا می خورد و من تماشا می کردم. خسته بودم و نگران. غمگین به نظر می رسیدم.

اگر خانمی مرا م دید شک نمی کرد تازه جدا شده ام. چون چهره ام به عزادارها شباهت نداشت.

...........

فرگل: مامان بچه نیار. من مطمئن هستم تو شکمت بچه نیست آخه چاق نیست. فقط غذا خوردی زیاد بزرگ شده

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱




چاق می شویییم

دلم می خواد راه برم.. برم برم .... برم برم..... امشب می رم... حالا می بینین

راه یم افتم اینقدر راه یم رم که دیگه نای راه رفتن نداشته باشم

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱




خاطرات گدشته

داشتم خاطرات گذشته رومرور می کردم از تو وبلاگم مال نیمه دوم 86... جالب بود.

وقتی فرگلکم تو شیکمم بود... تا الان که کنارم نشسته و برام سخنرانی می کنه.

روزهای جالبی بود. الان به این نتیجه رسیدم از نفهمی خانواده عزیز جون کم نشده که هیییییییییچ بهش اضافه هم شده.

این روزها بیشتر اذیتم می کنن. حالم بیشتر ازشون به هم می خوره

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱




راننده ای که گم شد!!!!!!!!

سلام

خوبید؟

خوبیم؟

اینها رو که می نویسم باعث نشه بهم بخندین ها..

عمری فقط بلد بودم از کدوم سوراخ چطوری از کجا با مترو با تاکسی برم اینور اونور

وقتی تو ماشین کنار همسر می نشستم یا خواب بودم یا ذوب در همسر

هیچوقت مسیرها و اتوبانها رو یاد نگرفتم

یعنی اونطوری که بخوام رانندگی کنم یاد نگرفتم.

و  اینگونه بود که دیروز در عملیات غافلگیری خودم (بعد اینکه دیگه مسیر رفتن کلاس موسیقی فرینا برام آب خوردن شده و فعلا از میادین می ترسم :)) رفتم دنبال همسر

بعد یه اتوبان رو اشتباه رفتم. بعد گم شدیم و سرگردون. اصلا هم خودمو نباختم

مسیر رو یافتم و بعد خیلی مصمم ولی خسته رفتم دنبال همسرم.

از اینکه همسرم خوشحاله منم خوشحالم.

این رانندگی شاید واسه خیلی هاتون مسئله مهمی نباشه ولی یکی از غولهای زندگی من بود و هست فعلا.

..............

خواهرم بهم تا حالا دو تا اس ام اس داده مبنی بر اینکه دوسم داره و دلش واسم تنگ شده.

نمی دونم دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو

نمی گم دوسش ندارم. ولی من خواهر 2 سال پیشمو دوست دارم. یعنی خواهرم تا دو سال پیش.

نه کسی که همه چیزشو نابود کرد به خاطر مردی که مرد که نیست هیچ، حتی انسان نیست.

کسی که به هیچ اصولی پایبند نیست و هیچ چیز و هیچ کس واسش مهم نیست.

کسی که کلا هیچ کس واسش ارزش نداره حتی خانواده اش. کسی که به اصول خانواده هم پایبند نیست. یه مفت خور حیوان صفت. دقیقا یه مفت خور حیوان صفت.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱




سیب راننده

نه دیگه این تو بمیری از این تو بمیری ها نبود

عزیز جون پاشو کرد تو یه کفش که چه معنی داره سیب به این برازندگی (هو هو..) به این خوبی رانندگی نکنه و بترسه

و اینقدر به من اعتماد به نفس داد که بالاخره امروز بدون همسر و با فرگلکم تنها تنها رفتیم کلاس .. بعد رفتیم پارک.. بعد هم رفتیم میوه خریدیم.. بعد هم اومدیم منزل..

......

تازه تو پارکینگ پارک کردیم. و مطمئن هستیم عزیز جون یواشکی یا خیلی غیر یواشکی می ره و یه نگاهی به ماشین می اندازه...

خلاصه اگه شد باز من و فرگل می ریم بیرون..

اگه شد یعنی اینکه اعصابم کشید..

حال همه ما خوب است اما تو باور نکن...

........

دارم سعی م یکنم عادی باشم..

عادی عادی..

روز پدر در نهایت نفهمی زنگ زدم به پدر همسر...

من: سلام خوبین؟

پدر همسر صداش از تو یخچال و ته چاه می اومد. : ممنون

من: خوبین؟ مامان خوبن.. ...

پدر: ممنون. دخترم؟

من: هست یعنی گوشی رو بدم به فرگل؟

پدر: بله

من: سلام برسونین

پدر: سکوتتتتتتتتتتتتتت

...

بعد اونها با عزیز جون کلی حرف زدن...

کلی ها..

....

من: عزیز جون خداییش حال منو کسی پرسید؟

عزیز جون: نه

من:  ناراحت

...................................

و اینگونه بود که دستمو داغ کردم که دیگه زنگ نزنم

بعدشم هی من اعصابم خرد شد با عزیز جون دعوامون شد

عزیز جون هم گفت اصلا دیگه نباید زنگ بزنی خونه ما..

من: نیشخند

عزیز جون: نیشخند

..............

پرونده زنگ زدن های من به اونها بسته شد. باشد که رستگار شویم..

در ضمن بالاخره متوجه یم شن که این تو بمیری هم از اون تو بمیری ها نیست و عزیز جون تا الان به زور درخواست من می رفت شمال.. و دیگه پشت گوششون رو دیدن عزیز جون رو دیدن...

مگه اینکه من بخوام برم پیش بابام اینها

شیطانشیطان اینها اون روی سگ منو ندیدن انگارشیطان نه اینشکلیهدلقک

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱




گوسفنننننننننننننننننننننننننننننننند نه گوسفندان

یه فامیل خوشگل داشتیم که خواهرش سر برادرم کلاه گذاشته بود یادتونه؟ خواهرش هم پیش همسرم کار می کرد.

وو البته مبلغ هنگفتی کلاهبرداری کردن.

کلاه برداری های ریز میزش در حد 2 ٰ 3 میلیونش بماند. (فاکتور سازی می کردن با دوستش)

مفقود شدن اجناس بماند ( وسایل دیجیتالی)

...........

رفته بودیم خونه یکی از فامیل ها این خانوم دزده خونه اونها بود. دقیقا عین گوسفند موند تو مطبخ و نیومد سلام عرض کنه .

بعد 1 ساعت که مهمون جدید اومد، اومد بیرون و با اونها احوالپرسی کرد بعد رفت تو مطبخ بدون توجه به ما. فامیل های بی مصرف ما هم اصلا به رو خودشون نیاوردن و یه جورهایی طرف اون بودن. تو نگاه کثیفشون اینها رو می دیدم.

بعد نوبت به شوهر گوسفندترش رسید. اون که رسید به من سلام کرد چون منو نشناخت بعد یهو دوزاریش افتاد و دیگه به همسرم سلام نکرد.

ایناش مهم نیست ها. اینکه گوسفند وار همشون رفتن تو مطبخ تا غذا کوفت کنن این جالب بود و البته بازم مهم نبود.

.......

خلاصه اینکه ما قدیمها گوشه زندگیمون طویله داشتیم چند تا گوسفند بیشتر نداشتیم. الان بیشتر زندگیمون (بلانسبت دوستانم) شده طویله که پر از خوک و گوسفند و گاوه (درصد این سه حیوان زیاده)

..................

من عصبانیم. بی ادبم. و هر چی که شما بگین. دوست ندارین بخونین نخونین.

دوست ندارین دیگه باهام دوست باشین هم ناراحت نمی شم. جبر زمانه اینطوریم کرده

اون گوسفند رو هنوز همسرم نننداخته زندان که من گفتم به محض اینکه سرت خلوت شد اقدام کن.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱




12 خرداد 91

سلام

من تهرانم

ما تهرانیم

تعطیلات شمال نرفتیم

عیلت داره.. علت نه ها عیلت

عیلت اصلیش گرفتن حال خانواده همسر بود

عیلت فرعیش باز گرفتن حال اونها بود

عیلت عقلیش استراحت کردن بود و مثلا درس خوندن چون امتحان دارم

خوب همه یمرن مسافرت استراحت و خوشگذرونی. ما که می ریم شمال کلا خوشی مالیده می شه که هیییییچ استراحت مستراحت هم معنی نداره... چه معنی داره آخه؟ مگه نمی دونین ؟ پدر و مادر همسرم کل زندگی زحمت دارن می کشن که چی. ما باید بفهمیم اونها خیلی دارن زحمت می کشن و به سختی روزگار می گذرونن. چرا متوجه نیستین آخه.

باید ما شعور داشته باشیم. باید بفهمیم زندگی کردن سخته. پول درآوردن سخته. مگه نمی دونین ما تو ناز ونعمت (کی خرج ما رو می ده هم نمی دونم) داریم با همسر زندگی می کنیم. به راحتی پول در میاد. همسرم پشت میز می شینه تو گرما زیر کولر تو سرما کنار بخاری. جدی می گم ها. کار ندارن که نون راحت در میارن. ولی اونها هستن که کلی مشغله دارن. همیشه هم مهمون دارن. همه تلاششون هم اینه که ما دو  روز می ریم شمال راحت باشیم. !!!!! ما سختی نکشیم. ما راحت زندگی کنیم.

.......

باری به هر جهت دیگه به عزیز جون هم ثابت شد که وقتی ما یه چیزی می خریم یا یه حرکتی می زنیم که توش پولی خرج می شه  بابا و مامانش و ... کلا قاتی می کنن (قاتی که بودن بیشتر قاتی می کنن)

الان به مرحله ای رسیدم که میگم قاتی می کنن؟ به من چه. به نشیمنگاه لقشون.

آقا من کم دشمن داشتم. همسر رفته ماشین خریده به همه رسما اعلام کرده این ماشین همسرمه به نام همسرم هم خریدم. (حالا جز اولی همه ماشین هایی که تا حالا داشتیم مال من بوده چه عرفا چه اسما.) قراره ایشون رانندگی کنن.

قبلشم که مادر همسر اومده بود دیده بود ای خدا مرگم بده ما دو تا قالی خریدیم (ماشینی ها خیلی هم ارزون و معمولی) خونمون بزرگتره و ...

در ضمن یه سفر کاری همسر داشت به جنوب ما هم باهاش رفتیم.

تازه گفتیم یه روز فقط من و دخترم با عزیز جون بودیم. عزیز جون زودتر رفته.

نشون به اون نشون که دیگه از روزی که مثلا عزیز جون رفت جنوب دیگه به ما زنگ نزدن (قبلا هم نمی زدن ولی به فرگلم زنگ نزدن) من هم هر بار زنگ زدم اونها تو حیاط بودن یا نبودن یا نماز می خوندن (می ترسم یهو برن بالای بالای بهشت از بس نماز می خونن).

یه روز گفتم بی خیال و زنگ زدم. تا بالاخره یه بار زحمت کشید مادرهمسر که جواب دخترمو داد اونم 30 ثانیه بعدشم  قطع کرد. دوباره که گرفتم جواب شنیدم که ما می خواستیم صدای دخترکو بشنویم که شنیدیم.

الان 10 روزه که من خودم صدامو ازشون گرفتم.

ضمن اینکه اونها اصولا نزدیک یه تعطیلی اینطوری می شه اخلاقشون گندتر از همیشه می شه تا اینکه مبادا ما بهمون خوش بگذره. تا اینکه ما بفهمیم که اونها از فشار زیاد زندگی اعصاب ندارن. نمیدونن که ما بی اعصابتر از اونهاییم.

و اینگونه بود که ترفندشون نگرفت و ما موندیم خونمون تا اینجا به خوشی هامون برسیم. و اونها رو به هیچ جامون حساب نکنیم و من سوغاتیهایی که خریده بودم رو یکی یکی استفاده کردم که مبادا لحظه ای خر بشم و بهشون بدم.

الان که فکر می کنم از روز مادر به بعد دیگه با هم حرف نزدیم.شایدم یه بار بعدش صحبت کردیم. تازه قراره بیاد خونمون نوبت دکتر داره. شاید هم خدا خواست دیگه نیومد.

چیه سیب بد ندیدین؟ الان من بد هستم. عین خودشون.

فقط موندم روز پدر زنگ بزنم تبریک بگم یا نه.

البته زنگ هم بزنم بعید می دونم گوشی رو وردارن با من حرف بزنن.

دیشب همسر زنگ زد بهشون. عین همه وقتهایی که می خوان پسرشون رو خر کن (دور از جون عزیز جون) باهاش خوب برخورد کردن. منم طبق معمول حموم بودم دیگه. آخه وقت نماز نبود. خنده

عزیز جون یه لحظه رفت تو جو و بعد اینکه تلفن رو قطع کرد گفت بریم شمال؟؟ دو روزه بیام تا آخر نمونیم.

منعصبانیگاوچران

عزیز جون:خوب بریم بیام دیگه خوب؟

من: نخیر نمیریم. البته بعدش تصحیح کردم که من نمیام خواستی می ذارم دخترمو رو هم با خودت ببری.

ولی من نمیااااااااااااااااااااااام.

عزیز جون: چشم عزیزم خون کثیفتو بیشتر از این کثیف نکن ( یادش به خیر اینو خواهر خدا بیامرزم می گفت.)

همین

تموم شد. این بود ماجرای تهران موندن ما.

این روزها ماجرا زیاد داشتیم. ولی این ماجرای تهران موندن ما بود.

من اصلا خوب نیستم. تظاهر می کنم خوبم. تو عکسهام می خندم. سعی می کتم بخندم. ولی خیلی وقته از ته دل خوش نبودم. اصلا خوش نبودم. رفتیم سفر. اصلا به من خوش نگذشت. روز آخری با عزیز جون دعوا کردم و بهش گفتم دیگه منو نبره سفر. من خوشحال نیستم و تو هیچ سفری احساس خوب ندارم.

وقتی تو خونه ام لاقل حس امنیت دارم.

راحتم.

...............

یه عالم چیز میز جدید و گرون خریدم و به اسباب خونه اضافه کردم. ایندفعه بیاد تهران (مادرشوهرم رو می گم) حتما یه خونی به پا می شه. . تازه همسر سر لجبازی افتاده می گه اصلا چرا نذاشتم واسم موبایل بخره. و می خواد حتما قبل شمال رفتنمون موبایل جدید هم بخره.

...........

پ ن: برادرشوهر سوگلیم دو تا زمین خریده و 100 میلیون یه خونه خریده. 2 تا ماشین داره و ماشین دومیش صفر بوده زیر پای همسرشه. ولی اصلا باعث ناراحتی خانواده همسرم نیست چون اون سوگلیه. و من مطمئن هستم کلی هم مامانش بهش کمک مالی کرده.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0