Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

شب قدر

خدایا سلام

می دونم از دستم شاکی هستی چون می دونم میای و وبلاگم رو می خونی

م یدونم از اینکه جو زده یا غرب زده شده ام و رفته ام در اف بی به قول برو بکس می نویسم شاکی هستی

می دونم دوسم داری چون اگه نداشتی تولدمو بهم تبریک نمی گفتی

ولی گاهی یا تو نامهربون می شی یا من نازک دل

هر چه هست بینمون خیلی شکرآب می شه

..

امشب شب قدره خدا

همه دارن دعا می کنن و من هیچ دعایی نکردم

همه یه رازی نیازی دارن و من دارم و نم یگم

دوست ندارم رومو زمین بندازی..

دوست ندارم......

دلم می خواد خوش باشم به اینکه می تونستم ازت چیزی بخوام و نخواستم و اگه بهت می گفتم حتما بهم می دادی...

میدونم توقعم نسبت به تو زیاده.. خواسته هام زیاده.. ولی تو بخشنده ای...

خدایا امشب اگه دهن وا کنم اینقدررررررررررر خواسته هام زیاد می شه که نگو..

دعاهام زیاده

چی بگم.. از زندگی خواهرهام.. از نگرانی هام واسه اونها بگم؟

از مادرم بگم که روز به روز شکسته تر می شه؟ و من ترس از دست دادنش آزارم می ده

از پدرم بگم؟ چیزی نگم بهتره

از فامیل خوبمممممممممممم بگم؟

از بردار کوچیکم بگم که نگران آینده اش هستم

از داداش بزرگه بگم؟ اینو نگم بهتره

از مادر همسر بگم که هر روز بدتر می شه رفتارهاش نه بهتر...و هر روز حسود ترو دروغگوتر

از برادر همسر بگم که ازت شاکیم بابت اینهمه حسادت و رذالتی که تو وجودش هست

از پدر همسر؟

از برادر مریضش؟

از ..................

ا زخودم بگم؟ از بدیهام.. از کم توجهی هام.. از اینکه مادرخوبی نیستم اونطور که باید باشم

از اینکه همسر خوبی نیستم

از اینکه چرا زندگی بر وفق مراد ما نمی چرخه؟

چی بگم.. از کی بگم.. واسه چی بگم..

همینقدر بگم خدا از اینکه دخترم سالمه و پیشمه ممنون

ازاینکه همسرم سالمه و پیشمه ممنون

بابت داده هات ممنون

بابت نداد ه هات حرفی ندارم

آرزو مندم همه سلامت باشیم.. همه خوش باشیم.. در کنار هم باشیم.. باهم باشیم.. مال هم باشیم..

ریشه حسد را بخشکان خدا ...

ریشه حسد را بخشکان خدا

ریشه حسد را بخشکان خدا

.......

به خاطر خانواده کوچک و خوبم ممنون... سایه همسرم از سرم کم نشه... دخترم خوشبخت باشه و سلامت

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠




تولدم مبارک

امروز تولدمه

دیشب شب تولدم رو تو کندوان گذروندیم

هر چند ماشینمون روغن هیدرولیک خالی کرد

هر چند دیگه نتونستیم ماشینمون رو بیاریم

ولی خدای مهربون هدیه قشنگشو به من داد. با حفظ سلامت من و همسر و دخترم و البته همسفرمون.

خدایا بابت هدیه قشنگت ممنون.

شب قشنگی بود. هدیه قشنگت. هوای خوب کندوان. خلوت جاده. هر چند سخت به منزل رسیدیم ولی خوب رسیدیم و شیرین

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠




بی نمک!!!!!!!!!

مهم نیست که کی باشه .. مهم نیست کجا باشه.. مهم اینه که دست من نمک نداره...

خوب من یه حرفی زدم..بد برداشت شد.. فکرکرد خدای ناکرده آرزوی مرگش یاآرزوی مرگ خواهرش یا دختر داییشو دارم...

جوابمو داد.. من اشتباه کردم.. عذر خواهی کردم.. رفتم حرفهامو پاک کردم.. عذرخواهی کردم..

ولی اونکاری که نباید کرد.. تو خونه من.. به من پشت کرد.. با من قهر کرد.. چه می دونم.. بی شب به خیر رفت که بخوابه مثلا.. خواهرش و دخترداییش هم رفتن پیشش.

بی شب به خیروو تو خونه من.. من چقدر بدبختم.. چقددددددر.. در واقع احمقم..

من م یگم حرف من اشتباه.. ه رچند شوخی.. عذرخواهی کردم.. با عذر خواهی حل  نمیشد ؟ خوب اینطوری که بدتر شد...

حالم بد بود.. بدتر شد... فهمیدم همچنان دستم بی نمک نمک...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠




آدرس جدید

من آدرس جدید ندارم.

جایی می نویسم برا اینکه ثبت کنم خاطراتمو ولی هیچ جایی وبلاگ خودم نمی شه.

اینجا نمی نویسم چون... چون... شما فکر کن حسش نیست.

یکی از دلایل دیگه هم وجود افراد در اطرافم بود که نمی خواستم از وجود وبلاگم با خبر بشن.

میام باز هم می نویسم.

خیلی دور نیست . باید خوب باشم.  دعا کنید همه چیز خوب بشه.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠




من هستم ولی خستم

هستم.. همین دور  بر ها.. پای آن کاج بلند

دنبال خوشی می گشتم

دنبال نوش دارویی واسه فرامو شکردن درهام

واسه روبرو نشدن

واسه در رفتن از زیر بار مسئولیت ها

واسه سر نزدن به اینجا

واسه ننوشتن

واسه خوش نشون دادن هر آنچه ناخوشیه

نوشتم

جای دیگه

با یه نقاب دیگه

عکس گذاشتم

تو عکس ها خندیدم

تو عکس ها خندیدیم

گاه واقعی

گاه غیر واقعی

چرند نوشتم

پرند نوشتم

تا دلم واشه

رفتم ورزش... واسه خودم سوژه پیدا کردم

رفتم خرید .. خودمو شرمنده اخلاق و مرام خودم کنم

رفتم تفریح

خودم رو شاااااااد شاد نشون دادم

اثرش یا بی اثر بود یا عین یه مسکن ضعیف فقط نیم ساعت دوام اورد

..........

هیچکی می دونه خسته ام یعنی چی؟ میدونه وقتی یه بغض تو گلوت باشه و حالا دیگه ندونی واسه چیه.. یعنی چی

خسته ام

خیلی خسته

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0