Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

خسته ام

شونه هامتا باین همه سختی رو نداره.. کسی شونه نداره به من قرض بده

..............

 

پ ن: خسته نمی شی اینهمه صبح تا شب غیبت می کنی..

بابا مغزمو خوردی.. هی از زندگی این .. هی از زندگی اون.. هی اینو نفرین م یکنی هی اونو نفرین م یکنی.. هی داستان های دروغ و پروغ سر هم یمکنی.. هی همه چیز رو به نفع خودت تعریف می کنی..

خسته شدم.. دارم منفجر می شم.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠




اون روی سگ زندگی

زندگی اونروی سگشو چند وقتیه بدجوری داره به ما نشون می ده..

می گم بدجور می شنوید بدجور

هر چند واسه گفتن این حرفها جای خوبی نیست و وقت خوبی

ولی خواهر خوبم.. عزیز من .. چند بار بهت گفتم عاشق نشو..چند بار؟

چرا آخه حرف گوش ندادی...

زندگی خواهرم ناجور گره خورده.. اینقدر ناجور که حد نداره...

هنوز تو شوک حرفها و گریه های خواهرم هستم.. هنوز هم متعجبم از اینکه چرا میخواد زندگیشو حفظ کنه...

هنوز نمیدونم چرا دوسش  داره..چون اگه فقط یکی .. یکی از اون کارهاییکه همسرش در حق خواهرم کرد.. خدای نکرده همسرم در حق من کردهبود.. برا همیشه می ذاشتمش کنار.. از زندگیم .. و دیگه دوسش نداشتم.. نمی گم میتونستم فراموشش کنمنه.. ولی دیگه دوسش نداشتم..

امروز با مادر همسر که از شنبه تا 5 شنبه مهمان من هست ش..!!!!!!!!!! رفتیم امامزاده صالح...

جای همه آرزومندان خالی.. شلووووووووووغ بود...خیلی شلوغ.

همه غم های خودم رو فراموش کردم.. تمام ذهنم پر شده از خواهر خوبم.. خواهر خوبم.. خواهر خوبم... خواهری که خیلیییییی دوسش دارم.. بیشتر از یه خواهر...

صبح تا شب تصویر گریه هاش و حرفهاش تو ذهنمه...

صبح تا شب نگران اینم مبادا اون مبادای ذهنم اتفاق بیفته...

صبح تا شب لبخند نمیزنم.. می خندم.. زیاد حرف می زنم.. ولی کلا نیستم.. تو رویام..

داداشم بابت این موضوع شاید کارش رو از دست بده...

ولی هیچ شکایتی نداره.. بدتر از من تو شوک.. زنگ زده یم گه چرا نموندی اینها رو حل فصل کنی بری...

به همسرم زنگ زده.. از عزیز جون خان تشکر کرده.. بابت اینکه خیلی خوبه.. بابت اینکه داماد خوبیه..

همسرم می گه داداشت خیلی جدی بود..

داشت اقعا ازمن تشکر می کرد.. می گه وقتی این دو تا داماد جدید رو دیدم به این نتیجه رسیدم تو یه فرشته ای...

من نگرانم.. نگران تو خواهرم.. نگران برادرم.. نگران مادرم.. نگران پدرم...

من بغض دارم.. من خسته ام..من ناتوانم...

خدایا.. کجایی تو.. چرا گذاشتی خواهرم دل و دینشو ببازه..

خدایا از دستت گاهی بدجوری شاکی می شم.. بدجوووووووووورها...

ماری می گه سیبی تو هر وقت خیلی ناراحتی و دستت به هیچ جا بند نیست پر حرف می  شی و خندان... خنده هایی که تا ته دل ادمو می سوزونه...

راست می گه..

من خسته ام.. برم بخوابم.. فردا باز شروع می شه و من هنوز نمی دونم چه کاری از دستم بر میاد...

فقط اینومی دونم که نمی خوام سر به تنت باشه.. و صمیمانه ازخدا خواستم بمیری... اینطوری خواهرم  می گه مرد... و نگران این نیست که نکنه اشتباه کرده.. و چه یمدونم دلش واست تنگ نمی شه...

خواهش می کنم بمیر.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠




تف به این زندگی

از وقتی زد تو ذوقم.. از وقتی که به نوشته هام توهین شد

هر وقت میام اینجا چیزی بنویسم گریه ام می گیره..

یه جای دیگه می نویسم... ولی میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠




بازی

مریم جونگفته یه عکس از عکس رو دسکتاپتون بذارید

خوب من چطوری م یتونم این عکس رو براتون بذارم.. خوبیت نداره..

شوخی کردم..

عکس رو دسکتاپ من .. عکسی از فرگل عزیزمه که کلاه تکزاسی حصیری سرش و دستاش طوریه که انگاری داره تفنگشو تو دستش می چرخونه... البته تفنگ نداره ها...

و من به دلایل شخصی اونو اینجا نمی ذارم

ممنون مریم جون بابت دعوتت. و ببخشید که دیر اقدام شد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠




چنگ اندازون!!!

سلام

می گن آدم از هر چی بدش بیاد به سرش میاد..

من بدخت رو الان 3 ماهه که هی دارند چنگ می اندازن

خیلی خوب و خجسته بودم

از اردیبهش ماه توکار دکتر زنان هستم

داغون شدم به خدا

دارم فکر می کنم چقدر مردها از این بابت راحت هستند

دیروز که گلاب به روتون یه بار دیگه منو زائوندند  من صد بار زاییدم

الان بابت اینکه باید بعد قرص کمی بنشینم نشسته ام

دیروز دکتر می گه خانم شما حساسسسسسسسید.. بدنتون حساس بود نباید طبیعی زایمان یم کردی.. این همه از عوارض زایمان طبیعی برا شماست

می گه موندم اصلا چطور تونستی طبیعی بزای با وجد اینکه...........

منم گفتم خودش دنیا اومد .. منکه تا آخرش فک رمی کردم به خاطر شرایطم سزارین می شم

باری به هر جهت.. اون از زایمان سختم که از صدتا سزارین بدتر بود

اینم از عواقبش...

دیبش هم رفتم دارو گرفتم.. از داروخانه ستاره .. داروخانه شبانه روزی.. سر بلوار دادمان فکرکنم روبروی مسجد

می نویسم تا ابروشون بره

دستور داروهامو اشتباه نوشته

یه کپسول خطرناکم رو که باید کلی با اداب و اصول بخورمش رو به جای روزی دوتا نوشته هر 8 ساعت

خدا به من رحم کرد قبلش اینو خورده بودم

وگرنه دیگه کلا بوی خرمام دراومده بود و می رفتم بهشت.. با حوریان بهشتی ... نه هر چند من اینقدر داغونم که بهشت هم یم رفتم نم یتونستم از حضور حوریان لذت ببرم...

...........

دوباره نشستم خودم دستور داروهامو از رو دفترچه ام پیدا کردم..

الان هنوز زنده ام...

نمی دونم گفتم دست رو نشسته بهم شماره داد..

گفتم درنهایت وقاحت وقتی فهمید من متاهل هستم باز گفت اصلا مسئله ای نیست.. دوستی ما هیچ لطمه ای به زندگی مشترکون نمی زنه

گفت کی بیام چند ساعتی!!!!!!! با هم باشیم...

اگه گفتم که هیچ اگه نگفتم هم بیشتر از این حال ندارم توضیح بدم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠




خفقان

شوهرم نمی ذاره بنویسم...

نوشته هامو دیلیت کردم..

حرفهامو..

عقایدمو...

تراوشات ذهن خستمو...

می گه این چرندیات چیه می نویسی.. وقتی میتونی ننویسی...

می گه اصلا چه لزومی داره بنویسی و بذاری همه نوشته هاتو بخونن...

بنویس.. تو دفتر.. تو کامپیوتر سیو کن...

یه جورهایی حق با اونه...

ولی...

من داشتم از استدلال هاوو از خوندهام... از نوشته هام با احساس.. با غرور... با شعف حرف می زدم..

و اون یهو عصبانی شد...

داداشم بود... دخترداییش هم بود...

فرگلم هم بود...

داشتیم مثلا شام می خوردیم...

سر شام.. می گه اگه واقعا نوشتی اینها رو برو همین الان پاک کنش...

می گم خوب من امروز کلی چرندیات واسه اینو اون مسیج کردم... این ها که نوشتم چیزی نیست که...

 

 

.............

دیگه حوصله ندارم بنویسم.. ماجرا رو یم گم حال نوشتنشو ندارم..

البته حال نوشتن هم ندارم...

خیلی همت کنم خاطرات خودمو و فرگل رو بنویسم..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0