Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

دست و رو نشسته

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠




نفسسسسس کششششششششش

از سری ماجراهای من و پارک:

نه خداییش .. خداییش اعتماد به نفس این مردم .. این ملت.. این هموطنان عزیز(البته بعضی هاشون و بلا نسبت شما) منو کشته..

می بینه من .. سیبی.. سیب سیبان.. بزرگ ورزشکاران.. انرژی مثبت پارک.پیرمرد جذب کن!!!!!!!پیرزن خفه کن.. آب حوض خالی کن...

خلاصه همه فند حریف.. فن نه ها فند..

دارم با صلابت اونجا دوچرخه یم زنم.. پشتک وارو یم زنم ها..

یه کاره.. شلوار رو نیمه باسن.. پف کرده.. دست و رو نشسته .. دندون مسواک نزده.. رد بالشت رو صورت مونده... ترسو.. از جلوم دو روزه رد می شه.. هی نیگام می کنه..

البته یواشکی.. و بعد هم یه طوری که من جذبش بشم.. آخه فکر می کنه جذابه...

بعد هم اصلا فکر نمی کنه پشت این چهره جوان.. قلبی مالامال از درد و روحی پیر و خسته نهفته (کارتون کلانتر یادتونه)...

اصلا هم شک نمی کنه من شوهر دارم؟

بچه دارم؟

بعد می ره اونور اوتوبان.. از 10 لاین بوسیله پل عابر رد می شه..

بعد می ره یه طوری.. تو پوزیشنی قرار یم گیره که تو دید من باشه..

آخه لامصب.. تو از اونور خودتو دار هم بزنی که من متوجه نمی شم که..

بعد دیروز گفتم نه بابا من اشتباه می کنم.. چقدر همه چیز رو به خودم یم گیرم ها..

امروز دیدم نه.. چاره داشت با اون توصیف بالا می اومد یه ماچمون هم می کرد .. اه اه اه

(البته چیزشو نداشت)

بعد دوباره رفت اونور اتوبان.. برا من موبایل و گوشی واین حرفها نشون می ده..

و علامت زنگ بزن.. و زنگ بزنم  و این حرفها..

آخه تو اگه جرات داشتی و اگه هستشو داشتی همینور می گفتی تا ببینی چه بلایی سرت میارم..

باید برم یه انگشتر خیلییییییییییییییییییییی گنده بخرم بندازم جای حلقه ام.. شاید این خواب آلوده های اعتماد به نفسی بفهمند ما نشون کرده ایم(اوا خواهررررر)

می خوام بهش بگم اخوی یه چند روز بگذره ها.این هنر پانتومیمت و دوربین چشمات تقویت می شه... تازه فردا سعید هم با من میاد پارک.. بهش گفتم اکشنی از خودش بروز نده و دورادور تماشا کنه و بخنده.. اونوقت پس فردا بهش بیلاخ نشون بده..

همین تا اطلاع ثانوی و ماجرای دیگه بای

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠




انرِژی مثبت

من کلا آدم استرسی هستم

یعنی خیلی زود دچار استرس می شم..

ولی جالبه که بدونید .. همه به من می گن.. وجودت باعث آرامش می شه.. تو خیلی انرژی مثبت داری..

البته من وقتی استرس دارم هیچوقت سعی نمی کنم به دیگران منتقلش کنم ...

مخصوصا اگه استرسم شخصی نباشه...

مثل مراسم عقد خواهرهام...

خیلی نگران بودم. استرس شدید داشتم..

ولی به هیچکی نمی گفتم.. تا مراسم تموم شد و من یه  نفس راحت کشیدم.. و البته از پا افتادم...

سر کار که می رفتم بدبخت بودم..

هر جاییکه کار می کردم.. مسئول مستقیم قسمتمون یا مدیر عاملمون استرسی بودند..

و بدبختانه همیشه به من مرخصی کم می دادند..

و می گفتند که خانم سیبی.. نیست تو کوه آرامشی.. هی انرژی مثبت داری.. هی ما شما رو که می بینیم ها.. همش احساس آرامش بهمون دست می ده..

باری به هر جهت..

صبح ها که می رم ورزش هم حس می کنم .. هم پارکی هام!!!!!!! همین حس رو دارند.. در صورتی که من خیلی از روزها به علت مشغله های زیاد کاری.. یا فکری.. با استرس می رم ...

یا اینکه استرس دارم دخترکم نکنه بیدار شه.... خیلی بدقلقلی کنه و باباش هم نتونه ارومش کنه...

........

اون آقای مسنی که میاد.. هی به من ساعت می ده واسه اومدن..

مبادا من بیام اون نباشه.. یا بالعکس...

اون آقاهه گردنبندیه هم که هییییییییییچ...

اون خانم شمالیه  هم میگه از پنجره می بینم هستی بیام..

نه اینکه من همش هدفون گوشمه و هیچیکی رو تحویل نمی گیرم.. نمی دونم انرژی مثبت چجوری به اینها منتقل می شه..

یکی دو نفر هم که ته ته خوشحالی می شن وقتی منو می بینن.. و روزهایی که زود بر می گردم خونه عین امروز همشون یه طورهایی ناراحت...

..........................

اخیشششششششششششششششش چقدر از خودم تعریف کردم ها..

حالا موندم من با اینهمه استرس چطوری باعث ارامش می شم..

یادمه مدیر عامل اولین جاییکه کار می کردم.. هر ساعت یه بار(روزهای پر مشغله اش) می اومد بیرون از اتاقش یه سری به من یم زد.. وقت منو می گرفت.. بعد یم رفت و کاملا حس می کردم جهت گرفتن انرژی میاد..

خدا شاهده حالم ازش به هم می خورد.. و با دیدنش تهوع می گرفتم..

ولی گاهی برام چای هم می اورد تا به بهانه چایی بیشتر بمونه

شرکت قبلیم هم که معاونت قسمتمون دوست عزیز جون بود..

هر چند نمی دونست من همسر عزیز جونم..

چند باری بهم گفت خوش به حال همسرتون.. هیچوقت نمی فهمه استرس یعنی چی.. از بس شما چهره ارومی دارید.. از بس شما هی به ادم پالس مثبت می دید..

البته اینطوی نگفت ها ولی معنیش همین بود..

چند روز پیش هم یه پیغام برام تو فیس اومده بود که: خانم سیبی شما چهره ارومی دارید.. و یه حس خوب به ادم می ده .. واین حرفها دوست دارم باهاتون دوست شم..

برام مهم نیست شما متاهلید...

..........

جالبه که ظاهرم مردم رو کشته درونم خودم رو... اینقده من استرسی هستممممممممم که نگو و نپرس...

دوستان از نزدیک که باهام اشنا هستند اینو می دونند.. البته فک رکنم که می دونند..

 

 

 

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠




صبحانه

صبح ها گاهی می رم پارک قدم می زنم..

اونجا یه آقای مسنی هست که خیلی با من احساس صمیمیت می کنه

یه آقای به نظر 36 ساله هم اونجا میاد..

روزهای تعطیل سخخخخخت ورزش می کنه...

و روزهای عادی دیگه اگه هم بوده من یادم نمیاد..

روز 5 شنبه اومد جلو سلام و این حرفها...

ادب حکم می کرد جوابشو بدم.. شاید همسایمون بود.. !!!!!

خلاصه اینقدر تند تند پرسید که فهمید ما یه مشکل کوچیک تو گردنمون داریم ...

گفت خوب گردن بند ببندید.. همون کرست های گردن.. و بعد گفت من دارم.. دو تا دارم براتون میارم..

جمعه گفت که خونه مادرخانممه براتون میارم.. (به خدا من گفتم نمی خوام تهیه می کنم)

امروز دیدم یه آقای کت و شلوار پوشیده اتو کشیده ای از پرشیا پیاده شد اومد طرفم.. گفت تمیز نبود گذاشتم بشورمش.. براتون غروب میارم.. نیست من فردا می رم سفر کاری..

امروز اگه می شه غروب بیان.. من با پسرم میام پارک.. برا بازی.. من بهتون بدم..

ای خداااااااااااااا.. دستت درد نکنه.. ولی آخه برادر من.. من اینقدررررررررررروسواسی هستم که مطمئنا اونو نمی بندم به گردنم..

بعدشم یه کم خارجی باشین دیگه.. وقتی من می گم نه ممنون.. یعنی نه ممنون..

البته دوستان اشتباه برداشت نشه ها.. گاهی هم خارجی نباشین.. مثلا گفتین سیبی شام ببریمت بیرون من گفتم نه ممنون.. حتما منو ببرین بیرون..نیشخند

باری به هر جهت...

امروز عزیز جونخان رو فرستادیم سر زمین کشاورزی...

چطور؟

هیچی امروز جلسه داشتند شرکتشون..جلسه همراه با صبحانه..

منم باید زود بیدار یم شدم به همسر عزیزم کمک کنم..

براش صبحانه اماده کردم..

خیار و گوجه و  سوسیس ها رو خورد کردم..

تا ابدارچیشون فقط سوسی ها رو سرخ کنه

مغز گردوو.. پنیر .. خرما..

نوش جونشون.. چیه چشاتون چهر تا شد..

نون تازه داغ هم خریدم.. برش های کوچک از نان تهیه نمودم... و همه را زدیم تو بقچه و دادیم دست همسر...

یاد بابام×× افتادم که می رفت برا کشاورزی سر باغ.. مامان براش صبحانه می ذاشت تو زنبیل...

××بابام همون پدر شوهر و بابای خودم...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠




خاک برسر شدیم رفت

اولین مورد: دوستم بارداره.. و بچه سومه.. و اصلا نم یتونه نگهش داره.. و باید بره سقط کنه.. و ....

مورد دوم: یه نفر تو فیس بوک که اگه باعث بشه خواهرش و دومادش بیاد تو فیس بوک دیگه کلا در اونجا رو باید تخته کرد..

البته راههای علمی زیادی وجود داره ها

و خوشبختانه خواهرش و دامادش کامپیوتر رو فقط بلدند روشن کنند...

ولی ممکنه پیشرفت کنند..

و من بدبخت یه کم تو معذورات قرار بگیرم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠




هووووووووو

بعداز ظهر جمعه است. به درخواست عزیز جون !!!!!می رم کنارش دراز می کشم.

اونم با حالت قهر می یاد.

عزیز جون کلی تحویلش می گیره.

سرم رو گذاشتم رو بازو و سینه عزیز جون و نوازشش می کنم.

سرشو بلند می کنه یه دقیقه نیگاهمون می کنه و کاملا پوزیشن ما رو حفظ میکنه.

حفظ می کنه یعنی به خاطر می سپاره .

عین من اونور عزیز جون رو بازو عزیز جون میخوابه.

چون سرش کوچیکه دیگه قسمتی از سرش رو سینه عزیز جون نیست.

عین من شروع یم کنه به بوسیدن عزیز جون.

مثلا خیلی اتفاقی دست منو که رو سینه عزیز جون.. هل می ده تا بردارم.. و خیلی اتفاقی می زنه رو دستم.

دستمو بر میدارم و خنده ام رو کنترل یم کنم.

کاملا اتفاقی عزیز جون رو به طرف خودش مایل می کنه. و شروع می کنه بوسیدن و نوازش پدرش با دستهای کوچیک و قشنگش.

منم ترجیح می دم خلوتشون رو به هم نزنم و بیام اینهمه محبت و حسادت رو بنویسم تا بزرگ شد حتما بخونه.

و وقتی بچه دار شد به بچه کوچیکش حسادت نکنه و بذار همیشه جاش محفوظ باشه حتی اگه جای اونو گرفته باشه.

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠




ورزشکاران

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠




 

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠




جا مونده بود

از دعواهای اونهایی که دوستشون دارم با شوهرشون هم خسته ام...

از گریه های اونهایی که دوست دارم... ناراحت..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠




جذاب

خیلی وقته خیلی چیزها جذابیتشون رو برام از دست دادند..

خیلی چیزها...

امروز روز خیلی خرکی ای بود...

خیلی خرکی...

 

چی می شد بشه همینجوری.. یعنی هر جوری که دوست داریم بریم بیرون...

به قول دخترم.. امروز خستم میاد.. زا همه چیز و همه کس خسته ام میاد...

باز سینه ام درد می کنه.. و من باز خسته ام میاد.. از همه کس خسته ام میاد.. و از اینهمه تنهایی خسته ام میاد!!!

از این بی کسی خسته ام میاد...

از این لبخندهای خرکی خسته ام میاد...

از این خوشی های خرکی تر..

از احترام های احمقانه...

از محبت های الکی....

از ادم هایی که یه روزی برام ادم بودند...

از اینکه باید برم با هوای اونها شریک بشم...

اصلا امروز خیلی نا جذاب بود...

نا جذاب... محترمانه تر از خرکیه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠




دوماد خوشگل!!!!

رفته بودیم قزوین.. (خدا مرگم بده) رفتیم عروسی...

آست تامبیز دومادمون.. (شوهر معصوم) وارد مجلس می شه.. می ره سمت میزی که پدرم نشسته بودند...

یکی از مدعوین که قزوینی هم بودند به پدرم می گه: حاجی مبارک باشه عجب دوماد خوشگلی دارین!!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠




تایتانیک!!! برگرفته از خاطرات سفر

می خوام با عزیز جون یه عکس تایتانیکی بگیرم.. آست تامبیز!!!! ازم می گیری؟

تامبیز دوماد خوشگل بابام!!! : چطوری یعنی.. عین وسطهای فیلم تایتانیک یا آخرهاش .. عین کدوم قسمتش دقیقا؟!!!!

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠




برگشتیم.. باز آمدیم!!!!!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠




سفر

می ریم سفر

تفریحی امیدوارم

به قصد تفریح میریم

از حالا که اعصابم خورده

شارژر دوربینم و کارت بانکیم پیدا نمی شه

اصاب مصابم تعطیله

گفته باشم

دوباره میام

به وبلاگ دخترکم هم خواستید سر بزنید

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠




خوشبختی

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0