Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

پدرمو میارم ها!!!!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠




خجستگی مزمن!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠




تبعیض!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠




فرگل من

یه اشک رو گونه ام مونده...

فرگل با نگرانی: مامان اون چیه رو صورتت.. دریه ات مونده رو صورتت مامان...

من لبخند تلخی می زنم..

فرگل: مامان ناراحت نشو.. گریه ات همش تموم شده .. فقط این مونده.. و پاکش می کنه...  و می گه مامان دیگه تموم شد.. دریه اتو پات تردم...

................

سر سفره شام تنها با  داییش نشسته بود و من تو اتاق بودم.. با لتماس صدام یم کرد...

من: بله دخترم..چی شده؟

فرگل: مامان بیا .. دایی سعید نمی دونست که من آرچ نمی خورم که.. اصلا نمی دونه به من غذا بده.. اونایی که من دوست ندارم برام می ریزه..

من: من قربونت برم.. شما ببخشید.. من اومدم.. خودم بهم غذا یم دم...

فرگل لبخند شادمانی می زنه...

و من در این فکرم که چقدر من و اون به هم نیاز داریم..

................

فرگل با دستش می زنه رو دستم..

یه نگاه ناراحت و تنبیه گر می کنم بهش و حرفی نمی زنم..

متوجه می شه..

می زنه رو دستی که زد به پام... و می گه.. ای بی تربیت.. چرا تار بد تردی.. مامان منو زدی.. هان..؟ چرا؟ دیده تترار نشه ها...

و من با لبخند نگاهش می کنم..

اول د ستی که خودشو تنبیه کرد می بوسم و از دستش تشکر می کنم که مودب بوده...

بعد از اون دستش که بی ادب بوده تشکر می کنم که قول داده دیگه بی تربیت نباشه.

............

رو تخت مداد کشیده.. البته رو ملافه تختم...

مامان ببین اشتباهی کشیدم... حباسم نبود.. ببین خودش پاک می شه واونو می پوشونه تا دیده نشه و کمی خیالش راحت شه....

......................

بعد از ظهر که داشتم گریه می کردم به من می گه..

مامان چرا گریه می کنی؟

می گم دلم شکسته..

فرگل: مامان ببرمت بیمارستان.. بریم خوب شی؟

من: نه مادر خوب می شم..

چرا دلت شتسته مامان؟

من: بابایی دلم رو شکوند..

فرگل: بابایی؟!!!!!!!!!

مامانی .. بابا منو هم خیلی دعوا می کنه...

من نم یدونم از اینهمه حرفهای قشنگ دخترکم بخندم.. یا به بدبختیهام فکر کنم و گریه کنم...

فرگل: مامان بابا منو خیلی دعوا می تنه.. همیشه...  ولی خیلی مهربونه.. نه آقای خوبی.. ناراحت نشو.. باهاش دوست باش...

پدرش که اومد... رفت جلو..  می گه .. بابایی با مامان دعوا کردی.. سرش داد زدی؟ چرا؟ مده چیتار ترده بود؟ مامان هانوم هوبیه...

و بعد کلا یادش می ره... می ره پیش پدرش ... بعد یک ربع تازه یادش می افته منو تنها گذاشته.. می دوئه میاد.. می گه بعله مامان.. منو صدا تردی.. چیتار داشتی...

و من.. آهسته آهسته اشک می ریزم..

 

 

......

اگه چشت شوره نخون... اگه خوندی یه چند تا صلوات بفرست فوت کن.. بزن به چوب صنوبر.. هر چوبی باشه مهم نیست بزن

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠




خوب شد؟!!!!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠




50,000

یعنی ۵٠هزار بار به من سر زدین... یا شما یا خودم.. و این یعنی تو این ۵ سال من ۵٠ هزار بار تنها نبودم.

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠




تلویزیون سامسونگ

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠




چهار برگ

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠




انسولین

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠




دوست خوب..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠




جل الخالق!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠




99

دیروز ٩٩ نفر بازدید داشتم که این تعداد بازدید در روز برای من کم پیش اومده... و این به لطف عنوان و کلمات به کار برده شده در پست قبلیم بود.. وگرنه چه دلیل دیگه ای می تونست داشته باشه.

و من از الان مطمئن هستم اگه یه پست بی محتوا بنویسم و فقط و فقط توش از کلمات مورد علاقه جستجو گران بیکار استفاده کنم .. .....

بی خیال .. خواستم بگم سطح فرهنگ خیلی از دوستان رابطه عکس داره با ...

اصلا بی خیال.. تا اطلاع ثانوی بنده سگ خواهم بود همین.. شلوارک بپوشید تا پاچه شما گاز گرفته نشود

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠




مرده شور این پست رو ببرن...!!!!!!!!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠




آب ببریم!!!

خاله اینها شنبه صبح رسیدند اینجا (خاله عزیز جون).. شب نفیس *ه با دوستش قرار داشت حاضر می شد که فرگلم کلی ناراحت شد..

هی گفت چرا نفی می ره چرا نفی می ره.. البته می گفت نپی...

بالاخره گفتم میره ولی بر می گرده..

دخترکم با ذوق گفت: مامان.. پس بیا بریم پشتش آب بریزیم.. تا زود بیاد..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠




کتاب من!!!

دلم کتاب می خواد...

کتابی که زیبا و آرام باشه..

کتاب آروم و زیبا.. با هیجانات عشقی...

رمان نباشه.. شعر باشه یا داستان کوتاه..

کسی نیست واسم بخره...

نمی خواد خودم انتخاب کنم.. حال نمایشگاه رفتن هم ندارم... اصلا دیگه نمایشگاه دوست ندارم...

یه چیزی تو مایه های کتاب به نام خودم...

کسی نبود؟

........

پست قبلی به علت وجود عوامل مختلف روح نداشت.. شاید هم سر و ته..

ولی می دونم.. خوشحالم که دیدمشون هر چند کوتاه... انرژی خوبشون هنوز تو خونه ما جریان داره..

و من از دیدنشون خوشحالم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠




خونه روشن!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠




رابطه مستقیم!!!!!

از وقتی موهای قشنگشو قارچی کوتاه کرده ام.. دخترکم دمبش دراومده..

یعنی بین شیطون تر شدنش و کوتاهتر شدن موهاش رابطه مستقیم بوده .. به عبارت بهتر بین بلندی مو و میزان شیطونی ها و تخس گری هاش رابطه غیر مستقیم هست..

هر چه مو کوتاهتر تخس تر..

خدا رحم کرد تیفوسی نزدم براش..

الان هم عین شخصیت های کارتونی شده نازگل من..

از صبح اینقدر آتیش سوزوند که نگو...

من برم تا بعد..

چند روزی شاید نباشم..آخه می ترسم وبلاگم لو بره..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠




سفارش!!!!!!!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠




شاپینگ

رفیتم بیرون.. حالم گرفته بود.. ولی اساسی خرید کردیم.. از رپ لب گرفته تا مانتو.. اونم دو تا.. البته نخی ساده جهت تابستان.. عزیز جون هم طبق معمول کیف و کمربند..

برا فرگلم بستنی... موزی

تا بعد بای

الان هم بهترم.. فقط کمرم قفل کرده

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠




باطل شد!!!!

یکی از افرادی که یه جورهایی تو ذهنم باطل شد زنداداش جونمه...

مادر پارسا...

رفیق گرمابه و گلستان.. همون که فکر می کردم ساده است و یک رو.. فقط کمی بچه است..

اون روزها .. (دوران ازدواج خواهرها) خیلی موش دوانی کرد و خیلی دو به هم زنی کرد.. خیلی خبر کشی و .... خیلی ... خیلی.. تنها کاری که خیلی نکرد کمک بود...یعن یاصلا کمک نکرد.. حتی در حد نگهداری بچه ا ش که لااقل زیر دست و پا نباشه...

خیلی روحیه داغون کرد.. خیلی...

و آخرین کاری که کرد و ضربه اش نهایی بود... توهین مستقییییییییییم به همسرم بود.. کاری که من نمی تونم بابتش کسی رو ببخشم... و باهاش عین روز اول شم...

در طی مکالمه ای بین عزیز جون و مادرم .. در حالیکه زنداداش جون هام حضور داشتند... و خواهرم... و روز پا گشای خواهرم بود.. (معصومه) و در حالیکه من تو اتاق دیگه ای بودم... و حضور نداشتم.. بی ادب بی تربیت برگشته به عزیز جونم گفته: این عزیز جون هم خیلی شاخ شده ها.. بذار زنگ بزنم تا شاخشو بشکنه شوهرم...

و البته یه سری چرندیات دیگه..

عزیز جون هم با عصبانیت تمام فقط به خاطر خواهرم کوتاه اومد و حرفی نزد و اومد مهمونی...

ولی زنداداش جون سقط من عینی شد... بدجوووووووووور

یه جورهایی باطل شد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠




این روزها!!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠




بدون شرح!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠




جرات!!!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠




ایمیلی

پوران - زندگی راستی چه زود میگذره

زندگی راستی چه زود میگذره ... آدم از فردای خود بی خبره ... زندگی راستی چه زود میگذره ... آدم از فردای خود بی خبره ... گاهی از مدرسه و کیف و کتاب گفتی برام ... گاهی از شیطونیهای بی حساب گفتی برام ... گاهی از مردم بی عاطفه نالیدی واسم ... گاهی از عاشقی و رنج و عذاب گفتی برام ... زندگی راستی چه زود میگذره ... آدم از فردای خود بی خبره ... زندگی راستی چه زود میگذره ... آدم از فردای خود بی خبره ... کاشکی میشد که بخندم همیشه ... چه کنم دست خودم نیست نمیشه ... دیگه اون روزهای زیبا نمیاد ... دیگه اون خنده به لبها نمیاد ... زندگی راستی چه زود میگذره ... آدم از فردای خود بی خبره ... زندگی راستی چه زود میگذره ... آدم از فردای خود بی خبره ... گاهی از مدرسه و کیف و کتاب گفتی برام ... گاهی از شیطونیهای بی حساب گفتی برام ... گاهی از مردم بی عاطفه نالیدی واسم ... گاهی از عاشقی و رنج و عذاب گفتی برام ... زندگی راستی چه زود میگذره ... آدم از فردای خود بی خبره ... زندگی راستی چه زود میگذره ... آدم از فردای خود بی خبره ... زندگی راستی چه زود میگذره ... آدم از فردای خود بی خبره

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠




بی تربیت!!!

از سر تراس دارم میام تو اتاق بهش می گم برو کنار..

متوجه نمی شم.. می خورم به میز.. سر دخترکم داد م یزنم... جبهه می گیره و تو روم داد می زنه..

چرا سرم داد می زنی؟ یعنی من بی تربیتم...

اینقدر ژستش قشنگه که از خنده روده بر یم شم.. و البته یا هم می خندیم...

..................

با کیان که دعواش می شه.. یه بار بهش می گم تنبیه می کنم کیان رو (چون دست فرگل رو کنده بود)

دفعه اول یادشه می گه مامان تنبیهش کن..

یه ساعت بعد.. مامان تهبیهش کن

دو ساعت بعد . مامان تهیهش کن..

دو ساعت و نیم بعد .. تحویلش کن مامان...!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠




خوشی از یه نوع جدید..

دیشب از درد سینه خوابم نمی برد..

ولی برد.. چی برد.. خوابم دیگه.. خوابم منو با خودش برد..

برا اولین بار.. عمیق... (اولین بار طی این چند ماه)...

می دونی یکی از قشنگی های زندگی اینه که داری کار می کنی.. (هر کاری اما نشسته) بعد دخترت بیاد و شونه هاتو ببوسه..

می دونی همه خستگی های عالم از تنت می ره بیرون و دلت می خواد همه خوشیهات رو بکنی تو چشت و هی از خوشی گریه کنی...

...................

دارم با آزی حرف یم زنم.. دخرتم هی حرف یم زنه.. بی اختیار داد یم زنم.. بغض م یکنه .. گریه می کنه.. می گم عزیزم چرا گریه می کنی.. می گه: چرا با من حرف نمی زنی؟؟؟؟؟؟

من واقعا ازش عذرخواهی کردم و اون قبول کرد..

.................

جدیدا یاد گرفته بیاد تو بغل من بخوابه.. کاری که ٣ ساااااااااااااااال ازش متنفر بود..

نوزاد هم بود از اینکه تو خواب بهش دست بزنی بدش می اومد.. بزرگتر هم شد همین طور بود.. حالا دلش م یخواد تو بغل من و و قتی داره نفس هامو بو می کنه و منو ناز می کنه یا برعکس بخوابه... البته بعد یه قصه با شروع یکی بود یکی نبود یه دختری بود به نام فرگل و با پدر مادرش زندگی می کرد.. فرگل دختر خوبی بود .. اما یه روز....

 

کسی می دونه چرا؟ چرا دوست داره پیش من بخوابه.. چی کار کنم تا بره تو اتاقش. یا بعد خواب تو اتاقش بخوابه..

هر چند تو دلم قند اب می شه وقتی منو سفت بغل می کنه ها.. (کرم از خودمه؟!!!! نه باور کنید نم یخوام وابسته ا ینطوری شه)

.........

وبلاگ دخترم به روزه خوشحال می شه بخونیدش

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠




سیبی فیسی می شود!!!!!!!

ای بابا نه اینکه فکر کنین من فیس و افاده ای شده ام ها نه... از این خبرها نیست..

من فیس و افاده ای بوده ام.. نیشخندزبان

نه سیبی یه مدتی ای رفته تو فی** س بو**ک (چیه خواستم خودمو مهم جلوه بدم) البت نه با این ظاهر واقعی اش و تو فیسی ، سیبی واقعی رو نمی بینید بلکه اون یه ور سیبی رو می بینید.. (اونم اونهایی می بینند که چشم دنیوی هم دارند!!!!!!! علاوه بر چشم مجازی!!!!!!!!! چی گفتم ها) پس دنبالم نگردید چون اونجا هم آه  ... (آیکون کف دست صاف بی مو!!!)  اینطوری نیستم..

تو فیس بوک راحت نیستم..

می بینم خیلی ها دیگه فقط اونطرفهان.. (من.. کی من... نه بابا من شنیدم  .. خودم نبودم که ببینم).. البته من هم شاید از نظر دوستان همیشه باشم .. و این بودن را مدیون وایمکس خودمان هستیم.. ورنه ممکنه اصلا کامی روشن باشه و ما شمال باشیم .. جان تو اگه دروغ بگم...

کاش می شد تو فیس بوک انزجار خودمو از خیلی از فامیل نماهام ابراز کنم..

یکی دو تاشون رو اصلا نمی خواستم دعوتشون رو قبول کنم .. ولی به خاطر داداشم گفتم اوکی..

هر چند یه ۴ تاییشون هنوز تو کف قبول درخواستشون هستند.. بقیه هم اصلا نم یدونن اینترنت چیه.. شیطان

 

به هر حال .. خواستم بگم من هستم ها...

با مطالب جدید.. عین درد دهشتناک سینه ام.. غده ای که اون تو بود.. خوابهای بد بد..

سر گیجه ها.. آزمایشات مشکوک..

وو مطمئن باشید غیبت های ١ الی ٢ ماهه ام دلیل مردنم نیست.. من هستم.. چون همسرم و دخترم به من نیاز دارند..

اگه اینطور نبود مطمئن باشید اگه یه روز غیبت می کردم باید روز بعدش مراسم سومم رو تو پرشین بلاگ برگزار می کردید (ته امید به زندگی به این می گن ها.. وگرنه خودکشی که کاری نداره استغفرالله)........

...........

جهت تلطیف و تغییر اذهان عمومی:

فرگل الان داره یم گه: مامان.. مامان خانوم.. خانومی (واژه ای که ازش متنفر بودم و هستم .. جز وقتی که دخترم می گه و می  دونم از خودش درآورده)  ...می شه قایم باشک بازی کنیم..

برو دیگه.. مثلا تو پشت پرده قایم شو من نم یدونم تو اونجایی...

مامان خانوم برو.. برو.. ببین نری من از دستت ناراحت می شم ها...

.......

آخ فدای اون زبون شیرینت..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠




من خرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه واقعا من خرممم؟؟؟؟؟

پس یه مکالمه سراسر عشق و راستی بین من و مادر عزیز جون خان..

من: راستی از جاری جونم چه خبر؟

مادرهمسر: هیییی. دیگه خودشه با بیماریش داره تحمل می کنه... و هزاران هزار قربان صدقه..

من: خوب کمرش که بهتره .. اینکه بارداره اونم دو تایی (فکر کنین جاریم بارداره اونم دو قل.. و تا چندی پیش قرار بود دیسکشو عمل کنند و پرتز کنه) خیلی خوبه که.. بیماری نیست.. فقط باید مواظب خودت باشه..

مادر عزیز جون: منکه مریضم نمی تونم کاری کنم براش( کلا غذا می فرسته براش یا میان همونجا میل می کنند) مادرش مواظبشه.. و .....

باری به هر جهت ... دوباره قربان صدقه عروس سوگلیش رفت ...و گفت: هر چند الان که نمی شه چیزی گفت .. (سونو داده شد آزمایش مثبت بوده و البته جاری ١٢هفته است که بارداره)باید سونوگرافی بده تا معلوم شه..

من پشت گوشم رو دست می زنم و احساس می کنم کمی نرم و مخملیه...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠




تطبیق!!!

لوکیشن: منزل جدیدمون... در جوار مهمانها سریال نور .. فرینا در اوج دقت.. من در اوج خودخوری... چاره ای جز گوش دادن به حرف مهمان نداریم.. مهمان ها در سکوت بدون پلک زدن در حال تماشا..

رقیه: نگی من می خوام برم بچمو بندازم ها..

اون دختره: آخه چرا می خوای بچتو بندازی؟

و ...... یه صحنه هم بچه اول خانومه که ٢ ساله است شاید نشون می دن..

....

فرگل: مامان چرا یم خواد بچشو بندازه دور.. بچش که خوبه.. مده چیتار ترده؟

من: هیچی مامان نمی خواد بندازه بچشو.. بچشو دوست داره.. نمی اندازه..

فرگل نگران ...

...........

٢٠ساعت بعد...

از تو راهرو صدای گریه بچه میاد..

فرگل: مامان بچه داره دریه می تنه.. مامانش انداختش بیرون خونه..

من: نه

فرگل: چرا انداخته بچشو.. عین دیشب...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠




دخترم..

دیروز تو پارک رو چرخ و فلک کوچیکی دخترم عاشقشه.. داشتم بهترین لحظه عمرم رو م یگذروندم..

نه من به این گندگی تو چرخ و فلک نبودم.. دخترم رو به دختری ١ سال بزرگتر از خودش نشسته بود..

تی شرت زرافه دار جدیدش تنش بود و زیباتر از همیشه بود..

داشتن تو چرخیدن های چرخ و فلک با هم حرف می زدند.. داشتم فکر می کردم چقدر زمان این روزها و اون روزها زود چرخید و چقدر باهاش چرخیدیم..

شنیدم دخترکم داره برا دوستش توضیح می ده که لباسش جدیده.. دوستش گفت من ٣ تا لباس دارم.. دخترم هم گفت منم ٣ تا لباس دارم.. دوستش گفت من ۴ تا دارم..

دخترک نازم گفت من ٣ تا دارم آخ جووون.....

بعد رد مورد تعداد دوستهاشون حرف زدند.. و دخترم با یه شوقی گفت.. من یه عالللللللللللمه دوست دارم.. اینقد...

......

تو خیابونی داریم قدم یم زنیم.. دخترم رو به ساختمونهای زیبا می گه.. مامااااااااااان ساتمونا چه اد اشنگند.. ما از اینها  نداریم..

من با آه می گم.. نه نداریم..

دخترم با خوشحالی می گه.. مامان داررررررررریممم. خونه جدیدمون هیلی اشنگه مامان ...

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠




مهمان داریم ..

هنوز مهمان دارم.. فردا هم خواهم خوابید..

از پس فردا خواهم امد.

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠




عدم امکانات!!!!!!!!!

آدم امکانات داشته باشه.... در حد چی.............. اینترنت نمی دونم چی(می دونم نمی گم تبلیغات نشه) داشته باشه ... بعد یه صندلی کامی نداشته باشه بتونه بشینه اونور رل.. یا همون کامی...

خلاصه کلام به علت داشتن میهمان... و نداشتن صندلی .. دیر تر میام..ولی میام...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠




خوشچل نامه..

فامیل خوشچل انگاری دارد شرش را کم می کند..

تا دو باره کجا برود و جیب چه کسانی را خالی نماید..

زندگی در تهران از او گرگ بیابان دیده ساخته که حتی اگر رویش شود پیراهن خود را خواهد درید..

خواهرش که در شهرستان است ... تهران نیامده گرگی خود دریده و کلا دریده است..

به همراهی خانواده اش  افتاده سر جیب داداش بنده .. و رو اعصاب همه..

هر چند الان رو اعصاب نیست..

این خواهر فامیل سابق ما روز عیدی.. بعد اینکه ١٠ بار فامیل ما گفت با همسرم رفته بیرون.. و بعد ٢٠ دقیقه از جلوس کامل خانواده ما.. (هر چند برا دیدن مادربزرگ رفته بودیم) امد بیرون از اتاق بدون توجه به هیچکدام از ما.. با صورتی برافروخته و قرمز.. رنگ کون سوخته اش... ببخشید باسن سوخته اش.. گوشی تلفن را داد به خواهرش.. و رفت..

در میان بهت همه..

و با اینکارش پرونده خودش و خانواده اش رو مختومه اعلام کرد..

.........

نتیجه اول: من از ٣ تا عمه الان یه عمه کلا ندارم.. یعنی یه عمه پر...  و از ٣ تا دخترهاش دختر عمه یه دونه هست تو خارجه که نمی دونم دارم یا ندارم..بسته به موضع اش داره.. و دو تا دیگه نه تنها ندارم.. ترجیح می دم فراموششان کنم.. شوهر عمه هم از اول نداشتم..

نتیجه ٢ از داستان تعریف نشده: عمه دوم هم الان نصفه دارم.. یعنی فعلا نصف عمه دارم با ١ پسرعمه و یکی و نصفی دختر عمه (عمه دوم ٢ دختر و ١ پسر دارد) و یک چهارم شوهر عمه..

نتیجه ٣ از داستانی تعریف نشده: یه شوهر عمه داشتم که فوت شده ٢ ساله (خدابیامرزدش) عمه هم که هییییییی ندارم.. دختر عمه از ٣ تا شاید یه نصفه داشته باشم..

پسرعمه هم مفقد است.. بود و نبودش فرقی ندارد..

قسمت فامیل های پدریم از نوع خواهرش اینطوری ختم به خیر شده... تا بعد چی پیش میاد

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠




خلاص!!!!!(به کسر خ)

داریم کم کم .. از شر فامیل کارمند عزیز جون.. یعنی کارمند عزیز جون که فامیل می باشند.. راحت می شیم..

خدایا چرا ما گیر هر کی می افتیم یا هر کی گیر ما یم افته اینقدر .. اینقدر نمی دونم چیه...

این دوست عزیز جون مهربان خالی نیست..

احمق نفهم و مهربان...

می دونی نادان دوست... اره ادم هزارتا دشمن داشته باشه ولی از این نادان دوستها.. یا همان دوستان نادان که عقلشون به چشمشون نداشته باشه..

خدا اهلش کنه..

نصف این احمق بازی های فامیلمون از مهربانی خرکی های این آقاست ١٠٠ درصد بقیه اش!!! از مامولک بودن و جنس خراب این خانم..

به هر حال داره شرش کنده می شه

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0