Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

اعجاز یلدا..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩




یلدای من...

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩




عروس صی**غه**ای!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩




عروسانه

به همه جوانب فکر می کردم.. به هر بدی ای فکر می کردم جز اینکه توسط همسران برادرها مورد عنایت قرار گیرم و مزین شوییییییییم..

تو رو هم روت خط کشیدم .... زن برادر سومی.. امیدوارم روزی نیاد که کاملا خط خطی شی و نتونم تو پس زمینه های ذهنم و از لا به لای همه خط ها چهره ات رو تشخیص بدم..

همسایه آینده!!!!!!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩




بد جوری دلم گرفته..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩




بارقه های امید...

سلام.. طبق صحبت های مکفی که با مادر عزیز جون خان داشتیم به حمد و قوه الهی بارقه های امید دیده می شود..

این امید به بد نگذشتن در من شعله ور شده و دیشب فهمیدیم زهی خیال باطل..

به عزیز جون خان امر فرمودیم گل من لطفا قبل از حرکت به سوی آغوش پر مهر و محبت مادرت که حاضر است ساعتی را هم برای بیشتر دیدنت از دست ندهد، با ایشان تماس حاصل فرموده و ایشان را با صحبت های خود منور کنید..

و این نکته را گوشزد نمایید مادر مهربان دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است..

......

دیروز رفتم دکتر.. آزمایش مادرشان را نشان دادم گفتند خیلی خوب است .. آزمایش خودم را دید گفت الان داری قرص های تیروئیدت را مصرف می کنی دیگر؟

من: در حالیکه سرم را می خاراندم گفتم نه؟ همون یه ماه خوردم گفتم خوبم.. این آزمایش را هم دادم که بابت حاینکه پول آژانس تا میدان فاطمی که دادیم حلال شود.

دکتر: خانم تیروئیدت را عمل می کنم اگر به گفته های من عمل نکنی.. شیر فهم شد.. اینقدر بزرگ شده که حدندارد.. وزنت زیاد شد شک نکردی؟

من: تو دلم گفتم نه دکتر گفتم بسی به ما خوش می گذرد زین جهت خوشیم.. و چاقققققققققق

دکتر به ما روزی یه قرص لووتیروکسین سدیم دادتا دو ماه بعد اگر افاقه (افاغه) کرد که کرد.. وگرنه نوید امید بخش عمل را به ما داد.. باشد که مورد قبول باری تعالی واقع شویم!!!!!!

..............

باری به هر جهت.. تو این بلبشو و ترافیک و بارون رفتیم و برگشتیم.. به مام وطن .. مادرشوهر عزیز زنگولیدیم..

اگه فکر کنی بابت من ناراحت شد مدیونی.. تازه گفت نه بابا دکتر حالیش نیست!!!!!!! یه چیزی گفت.. چشمت کور دندت نرم.. گه خوردی قرص نخوردی!!!!!!!!!! (البته گه یا هماه گوه را به صورت زیر پوستی گفت)

بعد گفت اصلا مهم نیست.. این تیروئید عصبیه.. خودش خوب می شه.. (تو دلش وقتی اینو می گفت نگفت عصبی اگه هست چرا تو عصبی هستی؟ چرا مگه چی شده..) خاله همسرت هم داره.. (خاله دوم همسر اینقدر زندگی و شوهر خجسته ای داره که من در تعجبم چرا گاهی می خنده) اصلا مهم نیست..

گفت کی میان؟

گفتم تا ٨ عزیز جون خان جلسه داره .. ناگریز پس فردا..

گفت: گوه خوردین (زیر پوستی) پس فردا.. یه نهار درست کن تو راهی.. بعد جلسه راه بیفتین..

گفتم: ببخشید مادر من منظور از ٨ همان ٨ شب بود..

گفت: تاسوعا می خواین راه بیفتین.. روزی که از شیرخواره تا پیر مرد تو خیابونها هستند .. شما که می دونید بچه نیستید.. همسرت هم ایضا.. فردا شب راه بیفتین!!!!!!! تازه عزیز جون خان چه لزومی داره تا اون موقع بره سر کار.. این چند وقت هی کله سحر رفت آخر شب اومد چی شد.. تازه اومد هم خسته و خواب آلود بود.. اونکه کارش دست خودشه.. هر وقت بخواد تعطیل می کنه.. بگو تعطیل کنه زود بیان.. و گفت و گفت و گفت..

من: مادر من تا شما نفس تازه کنید بگم که صبح زود راه یم افتیم ساعت ٩ اونجاییم به ترافیک نم یخوریم.. و راحتتر هم میام..

مادر باز حرفهای بالا را تکرار کرد و بهش چاشنی هایی هم افزود..

من: حالا ببینیم .. باشه چشم..

....................

به عزیز جون یم گم چقدر ما رو دوست دارن ها!!!!!!!!!!! قربونش برم..

عزیز جون: اون دو تا (برادر همسر و زنش) عرصه را بر آنها تنگ می کنند .. بعد اینها حال ما را می گیرند..

من: نامردی اگه فردا زنگ نزنی و اعلام نکنی که ما پس فردا یم آییم.

عزیز جون: اصلا بهشون یم گم پس فردا هر وقت بیدار شدیم.. خستگی مون در رفت راه می افتیم.. تا ادب شن..

.........

من از استرس تا نیمه های شب دل پیچه داشتم.. تازه خجسته بودم..

..............

باری به هر جهت جرقه های بد نگذشتن زده شد.. شما دعا نمایید بقیه اش به خیر بگذره..

در ضمن نذرهاتون قبول.. مخصوصا تو دوست عزیز که امسال من از نذری شما بی نصیبم..

دلم برات تنگ تر می شه عشق سیب..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩




عاشورا در خدمت خانواده!

عاشورا و تاسوعا (یا به عبارت درست تاسوعا و عاشورا) در خدمت مادر عزیز جون خان و خانواده خودم هستیم..

نباید ادعا داشته باشم که دعا کنید خوش بگذرد.. ولی خواهش می کنم دعا کنید تا مبادا به پر و پای ما بپیچند و یا جن هایشان بیاید..

یحتمل شوهر آینده صغری را هم خواهم دید ... می خواهم حالش را بگیرم.. همینجوری...

دعا کنید بد نگذرد.. چون اصلا حال ندارم .. اعصابم خورد شود.. تازه خبر بهتر اینکه عششششششششششششششق عزیز جون خان هم باز می بینیم..

عشقش.. همسر برادر عزیز جون خان است دیگر..

تا بعد بای.. فردا شب عازمیم..

فکر نکنم حتی یه سرباز دلهره های ما را داشته باشد برا رفتن به پادگان...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩




مرور خاطرات..

فیلم یک سال و نیم پیش دخترکم رو نیگاه می کردم.. البته یهو یی شد.. عکس فرگلم چند روز قبل تولدم..

تازه راه افتاده بود.. اینقدر با نمک بود که حد نداشت..

اینقدر شیرین بود کارهاش.. خنده هاش که حد نداشت (الان هم هست) .......

نصفه شبی کلی با عزیز جون خان مشعوف و خرسند شدیم..

چقدر خوبه که فیلم رو خدا آفرید!!!!!!!!!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩




روشن نوشت..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩




تیم ملی استیل آذین..

اینو گوینده اخبار ورزشی وقتی می خواست خبر مربی جدید استل آذینرو بگه به اشتباه گفت..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩




گریه مادر..

ماجراهای وبلاگ دخترمو بخونید..

اونجا که دیگه خیلی بهم فشار اومده بود و غصه داشتم.. مادرم زنگ زد..

حرفهای معمولی و عادی.. بعد گفت ببخشید ما همه اش تو رو اذیت می کنیم.. بعد هم گریه اش گرفت.. گریه کرد..

گوشی رو که قطع کردم بغضم کمی با چند قطره اشکی که ریختم (یواشکی که فرگلم نبینه) آروم شد..

البته مادرم خیلی مهربون.. خیلی.. ولی همین مهربانی و سادگیش روان منو به هم می ریزه.. چون وقتی می ره دیار مادری خودش.. یه سری حرف ها و حدیث ها می شنوه که روانش به هم می ریزه..

به هر مادرم منو ببخش.. من ازت معذرت می خوام هر چی باشه شما مادری.. تازه کاری نکردی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩




کممممممممممممممممممممممک

چیکار کنم این بچه رو از پو*** شک بگیرم.. کمک کنید..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩




 

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩




می خوام مادر شم..

عمو پورنگ: دخترم شما چی می خوای اختراع کنی؟

دختر: من می خوام مادر شم و یه قری می ده که خدا می دونه..

 

..

چه دنیایی دارند این بچه ها..قلب

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩




حماسه ساز

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩




ته کیسه!!

همسر آینده (که چه عرض کنم.. هیچی نگم بهتره..) خواهرم صغری سید است..

عید غدیر به عنوان ته کیسه به خواهرم عیدی یه گوشی موبایل داده..

مانده ام ته کیسه موبایل باشد.. یعنی روزی آدم متحرک می شود.. یا هی تو کیسه اش پر موبایل می شود..

یا موبایل فروش می شود و کلی درآمد کسب می کند..

در هر صورت ته کیسه بی ربطی بود...

...........

پ ن: همسرم این را به من گفت.. و گفت چه زود خواهرت تجدید نظر کرد..

خواهرهام خیلی وقته به من زنگ نزدند..

در واقع ممد صغری از جمعه که من تماس گرفتم تماس نگرفته..

نتیجه اخلاقی اینه که فعلا جوگیر هستند در امر شوهر..  و نتیجه اخلاقی دیگه اینه که الان به هر حال از یه طرف بوم افتاده اند.. کدوم طرف خدا می دونه...

........

امروز روز من و عزیز جون..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩




دعا کنید

فرگلکم .. عزیزکم تب دارد.. حالش خوب نیست دعا کنید..

اصلا طاقت ندارم ببینم باز بیمار شده..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩




آنچه گذشت..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩




اعتماد به نفس..

تو بعضی از وبلاگها می رم.. راجع به خودشون و زندگیشون نوشته اند.. عین من..

می بینم عکس گذاشته اند..

اینکه مادری از بچه اش تعریف کنه حرفی نیست.. چون بچه اش زیباترین موجود رو زمینه..

ولی می بینم طرف از خواهرش یا از خودش کلی تعریف کرده.. یا از فک و فامیلش...

بعد عکسشو می بینی همچین چنگ که چه عرض کنم.. ناخنکم هم به دل نمی زنه..

جالبه معیار زیبایی براشون چش درشته.. بعد می بینی طرف چشاش از قلمبگی داره از حدقه میاد بیرون..

یا ارایشش اینقدر مسخره است که حد نداره..

اینها رو که می بینم گاهی امیدوارم می شم برا اینکه به خودم اعتماد به نفس بدم..

......

مثلا از نظر من شوهرم اینقدر زیباست اینقدر ناز نازی که حد نداره خووب...

ولی اینو هم می دونم که من زیبا می بینمش.. و در نظر دیگران اصلا زیبا که نیست.. هیچ دماغش ناجور.. دندونش شکسته.. بد می خنده..موهاش ریخته ..  و و وو و و ..

که البته همه اش برا من زیبایی محض...

گاهی کچلی کله اش رو می بوسم.. قلقلکش می دم تا از خندیدنش حظ کنم..

ولی هیچوقت نیومدم بگم شوهر زیبای من.. جنتل منگ من... اینم عکسش.. ببینین چه جیگریه...

اگرم بگم می گم جیگر من.. ماه من.. ببینید ماه منو.. نه اینکه ببینید چه ماهیییییییییییییه.. لنگه نداره..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩




از اینور بوم.. از اونور بوم..

دیشب زنگ زدم برا بابام.. باهاش اتمام حجت کردم.. البته بهتر بگم مسائل رو براش روشن کردم..

گفتم که فکر نکنه من از کارهای صغری با خبرم.

من هیچ که نمی دونم.. اصلا کارهاش به من ربطی نداره..

بابام شاخ در آورد.. گفت من فکر کردم شما از همه چیز با خبری..

گفتم نه پدر من.. قبلش جای خود داره.. ولی بعدشم زنگ نزد به ما بگه چی شد و چی نشد..

می ترسم این تب تندش زود عرق کنه...

خدا کنه این تب نباشه.. خدا کنه...

گفتم شما که پدرشی مگه نه.. چرا رک و راست به دخترهات نمی گی این چه وضعیه..

گفت چی بگم.. برم بزنمش..

دیشب صغری احمق با همسر شاید آیندش رفته بود بیرون.. رفته بود آموزش رانندگی..

بعضی وقتها فکر می کنم نه به قدیم ها نه به الان.. نه اون خفقان نه این آزادی احمقانه..

شاید تو شهری مثل تهران مهم نباشه این چیزها .. ولی اونجا محیط کوچکتر از این حرفهاست..

به قولی.. تو خونه ات عطسه کنی.. کل محل در لحظه زنگ می زنند می گن سلامت باشی..

نیم ساعت بعد هم همه شهر دارند از صدای ناجور عطسه ات حرف می زنند.

تازه حرف مردم هیچ.. بهش می گم الان معصوم رو با اون پسره بهشون تو خیابون گیر بدن.. همه خانواده ما و همه خاندان اونها می دونند.. مهم نیست.. چون بعد مراسم چهل پدربزرگش می خوان عقد کنند.

ولی شما دو تا چی.. چه ربطی به هم دارید..

حتی من ندیدمش.. و نمی شناسمش.. اگه یه روز تو خیابون بهم سلام کنه ممکنه بزنم تو گوشش...

می خوای بعد اینهمه ادم بودن حالا شهره شهر بشی؟

به قول عزیز جون مردم هزارتا گه می خورن بعد بی سر و صدا می رن شوهر می کنند و اب از اب تکون نم یخوره..

بعد این خانم تا الان هیچ گهی نخورده یم خواد با سر و صدا بره شوهر کنه..

.......

دیشب زنگ زد.. من هم دیدم نمی شه باهاش حرف زدم..

صغری رو می گم..

می گه بله حق با شماست..

جالبه می گه من همه حرفهامو زدم.. و البته نمی گه چه حرفی زده..

می گه مشکلی نیست مشکل من معصوم..

حتی نمی گه هنوز نظر پدرمو نپرسیدم.. نظر مادرمو نپرسیدم..

فکر می کنه بزرگ شده..

جالبه می گن علم بهتر است یا ثروت.. همه یم گن علم..

ولی جایی که پول در میون میاد یکی مثل خواهر من انگار خام می شه..

پولدار نیست.. از اون نوعی که فک رکنید.. ماشین و خونه داره..

خونه ای که با فروشش یه لونه مرغ هم تو تهران نمی تونه بگیره..

خواستم بگم ارزش خونه تو محل ما چقدره..

البته در نوع خودش وضعش خوبه.. دیپلمه است .. شاید دیپلم داشته باشه..

با عزیز جون خیلی بد حرف زد دیشب..

شاید از نظر خودش عادی بود..

ولی در نهایت بی ادبی بود..

عزیز جون می گه خواهرت عقده بیرون رفتن با کسی رو داره؟ خیلی دلش شوهر می خواد انگار!!!!!!!!! حرفی ندارم بزنم...

من به صغری گفتم اگه واقعا حرفی نیست چرا باهاش دیگه یم ره بیرون..

می گه چی کار کنم؟!!!!!!!!!

بعد با میلی می گه حق با شماست..

به عزیز جون گفته.. من باید منتظر معصوم بمونم.. وگرنه ما مشکلی نداریم.. مشکل ما معصوم..

عزیز جون می گه خودت ۵ بار گفتی حالا حالاها قصد ازدواج نداره.. حالا حالاها .. تا خواهر برادرش ازدواج کنند (عقد هستند) بعد یهو می گی منتظر معصومم..

به تته پته می افته..

.......................

صغری جان کاری کردی که حتی از شوهر آینده ات هم حالم به هم می خوره..

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩




عنوان ندارد!!!

لااقل بعد اینهمه مدت انتظار داشتم بفهمی..

خوشم میاد از اینهمه استحکام خانوادگی..

خوشم میادها..

معصوم با همه اخلاق جور واجورش .. لااقل بعد یه نیم روز یا یه کم بیشتر خودش زنگ می زنه.. خودش حرف می زنه.. (حالا موضوع دعوا هر چی باشه)

ولی قربون غرورت برم صغری جان.. دو بار زنگ زد.. یه بار خیلی عادی.. گفت از دست من ناراحتی؟

من با ناراحتی گفتم: نه.. من کلا ناراحت نیستم.. و تو دلم گفتم احمقم...

صغری: خلاصه نم یدونم اگرم ناراحتی من هیچ دلیلی برا ناراحتیت نمی بینم.. یعنی دلیلی نداره از دست من ناراحت باشی.. بعد پرسید دیگه چه خبر؟ من گفتم هیچ خبر.. گفت چی کار می کنید گفتم هستیم.. گفت کاری نداره؟ گفتم نه شما تماس گرفتی اگه خودت کاری نداری قطع کن داریم نهار می خوریم.. و اون هر چند ککش گزید ولی به رو خودش نیاورد..

 

...............

یه روز دیگه من کاملا سر شده بودم.. و البته الان سر هستم و برا من موضوع تمام شده..

صغری زنگ زد.. گفت سلام

سلام..

گفت از دست من ناراحتی؟ گفتم نه ..

گفت شنیدم ن اراحتی..

حرف نزدم..

دیگه حرفهای متفرقه زد..

البته در حد ٣٠ ثانیه..

بعدم گفت علت ناراحتیت.. ؟

گفتم من اگر هم چیزی بود الان سر شدم..

خندید..

من سکوت کردم..

اصلا به رو خودش نیاورد.. بعد هم اصلا در مورد مراسم هاش حرفی نزد.. اصلا چیزی نگفت..

...............

 

تو نصیحت هام بهشون گفته بودم عاشق نشین..

به این خانم گفته بودم فرد مقابل شما هم محلیه.. لطفا صمیمی نباشید..

خودش به عزیز جون اعتراف کرده واسه ه م لاو هم می ترکونند.. و جالب اینه که گفته البته من هیچ حسی نسبت بهش ندارم هاااااااااا......

 

......

آبجی های محترم من تا بخوان آدم شن نسل آدمی منقرض خواهد شد..

نمونه آبجی های من تو دنیا کم نیستند.. پوز خند نزن .. حتی شما دوست عزیز..

........

حالا که نه به بار نه به دار و صغری اینهمه مرام معرفت می ترکونه واسه ما.. من موندم دو روز دیگه تشریف ببره منزل همسر چه گلی به سر ما خواهد گرفت(مسلما گل نمی زنه به سر ما)

..........

با آزی درد و دل کردم.. البته نه به این وضوح.. می گه خوب تو برا خواستگاری اون یه خواهرت نبودی.. اینم به تو نگفت (چه دلیل احمقانه ای)... می گم خودت می دونی که واسه اون ما گفتیم هفته بعد بیان ما باشیم.. گفتند نمی شه.. و البته داداشم که از من بزرگتره همون هفته داشت می رفت من برا احترام به اون گفتم هر وقت داداش هست هماهنگ کنید اون مهمتره..

آزی دلایل احمقانه و حرفهای احمقانه تر می زنه..

بیشتر اعصابمو به هم یم ریزه.. البته خودش از من پرسید من قصد حرف زدن در این مورد رو باهاش نداشتم..

بهش می گم صد سال سیاه دیگه هم نمی پرسم چه شد چه گفتید..

می گه اشتباه می کنی.. باید زنگ بزنی بگی عروس خانم چه خبر..

شاید فهمید لجمو در آورده بی خیال می شه..

..............

بیشتر الان به همسرم برخورده.. بعد اینهمه روز صغری یه بار هم به همسرم زنگ نزد.. برا احوال پرسی حتی.. همسر مهربانم .. حالا غیرتی شو و با اونهمه خستگی صغری رو ببر ترمینال.. بشین براش از تجربیاتت بگو..

این هم دست مزدت..

اینها رو اینجا می گم چون به همسرم نمی گم که روش زیاد شه یا روش تو رو من وا شه..

ولی خب گله نکنم چه کنم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0