Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

"تنهایی یعنی وقتی برات مسیج میاد، مطمئن باشی از طرف همراه اوّله!"**

از دیروز صبح تا الان هیچکی زنگ نزد..

هیچکی..

حتی زنداداشم که دست هر چی خبرگزاری رو از پشت بسته..

منتظر تماس بودم و هستم..

نگفتند که دیشب مثلا خواستگاری بود چی شد..

حتی صغری که "سلام جیگر" گفتن هاش و "بوس بوس" گفتن هاش که یادم میاد ( در حال حاضر) منو دچار تهوع می کنه...

یه خبر نداد به من..

من فقط دیشب به معصوم اس ام اس زدم چه خبر؟

جواب داد ابجی خسته ایم نا ندارم.. فردا برات زنگ می زنم...

همین..

دارم یواش یواش پرونده اینها رو می بندم..

دو تا خواهرهام و داداش کوچیکه که وقتی رسید شمال دیگه خبری ازش نشد..

حس احمق بودن بهم دست داده...

..

** از وبلاگ حرافی نانای عزیزم. http://razpoush.blogfa.com

 

 

پ ن: از دیروز همه ا ش یه بغض گنده دارم.. یا این چند روز.. بغضم بابت ناراحتی هام هم هست.. ولی بیشتر شادی بغض خوشی باشه .. از دیدن موفقیت هم وطنانم تو مسابقات..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩




به صغری..

خواهرم .. دل که بگرفت از کسی خرسند کردن مشکل است.. چینی بشکسته را پیوند کردن مشکل است..

دیشب انگاری خواستگاری که نه مثلا جلسه آشنایی بود بین خانواده اونها و ما..

خانواده آست.. همسر اینده صغری..

دارم فکر می کنم .. و مقایسه م یکنم.. می بینم صغری همچنان خودخواهی..

یعنی از بچگیت هم همینطور بودی.. خودخواه..

دلم می خواست امروز که مثلا از سرخوشی پشت تلفن به می گفتی بوس بوس.. یه بار هم می گفتی جاتون خالی..

دارم فکر می کنم بیشترذین کمک و راهنمایی رو تو زندگیتون همسرم بهتون کرده.. از داداشات بیشتر.. اصلا از خودم نم یگم..

دلم گرفت.. وقتی دیدم حتی یه نفر خونه ما زنگ نزد..

دلم گرفت.. وقتی حتی به من اس ام اس ندادی..

دلم گرفت وقتی معصوم تو اس ام اسش گفت آبجی ما خیلی خسته ایم فردا زنگ می زنم..

نه اینکه توقع  ام بالا باشه.. ولی خب عزیز جون خان.. وقتی ساعت ٢ که از مهمونی ای که رفته بودیم و شما نمی دونستید برگشتیم.. گفت کسی زنگ نزد به ما گفتم نه..

حتما عین من تو دلش گفت.. چه با حالند اینها..

دارم فکر می کنم دوران ازدواج من شما با چرا اینطور چرا اونطورهاتون سوهان می کشیدید به روح من.. و جالبه حرفهایی رو به عزیز جون زدی.. و سوالهایی پرسیدی که در یه صحبت اتفاقی برا اولینت بار من از عزیز جون شنیدم..

باشه مهم نیست..

مهم نیست ....

 به قول عزیز جون خان هتل اینجا هست.. هر وقت خرید داشتید.. یا کاری داشتید بیاد.. خدای نکرده دکتر هم خواستید برید بیاد اینجا..

یا برا رفع خستگی بعد اینکه خوشی هاتون رو منزل داداشتون انجام دادید..

یه بار به خاطر ما بیاید اینجا..

یه بار هم به این فکر کنید که شاید ما هم ناراحت می شیم که شما چرا اینطوری اومدین خونه ما..

معصوم که اونجور..

تو هم اینجور..

یکی از این ور بوم.. یکی از اون ور بوم..

دلم نمی خواد بیاین خونه ما.. حس می کنم دارید از من سو استفاده می کنید..

صبح هم اصلا دلم نمی خواد راجع به شما چیزی بشنوم..

......

همه اهل خونه سرما داشتند تو مهمونی... مرد خونه با اون فس فسش هی فرگل رو ماچ مالی می کرد.. اصلا خوشم نمیاد از این کارشون.. دختر ۴ ساله کثیف و چندش اوری داشتند.. زیبایی چهره اش زیر اون کل کثیفیش کمرنگ شده بود

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩




انواع چاقی!!!

بعضی از افراد چاقیشون عین سیب..

بعضی از افراد چاقیشون عین گلابیه..

........

خودم رو تو آینه ورانداز می کنم..

از اینطرف گلابیم..

از اونطرف هم سیب..

می گم من یا چاق نیستم یا چاقیم منحصر به فرد..

عزیز جون می گه تو شاید سیب و گلابی باشی ولی به نظر من هلویی.

......

با این اوصاف پیدا کنید پرتقال فروش را؟

جواب: پرتقال تو مسئله مطرح نشده بود!!!!!!!!!!

 

...........

پ ن بی ربط: با دیدن بچه کوچه از نوع زیر ١.۵ و مخصوصا نوزاد.. دلم چنان قنج می رود که دلم بچه می خواهد..

امروز یه جفت نوزاد ناز نازی ٢ روزه دیدم..

بعد یه بچه ١٠ ماهه که رو میز رستوران چار دست و پا می رفت..

و باز تو فکرم گفتم ای خداااااااااااا.. خیلی کلکی که نذاشتی با این احساسات مادرانه نسل ادمیزاد انقضا پیدا کنه.. اوه ببخشید منقرض بشه :)

...............

از بیمارستان عرفان قدم زدم تا میدون سرو..

از میدون سرو تا سر دادمان تاکسی نشستم..

از تقاطع دادمان و پاکنژاد تا بیمارستان آتیه و بعد با حس خوشایندتری تا شرکت پیاده رفتم..

تو تمام طول راه از چپکی ادرس دادن عزیز جون خان به اژانسیه هم خندیدم هم حرصم گرفته بود..

یه خانم تو مسیر با چهره عصبی خندان اگه دیدید من بودم:)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩




افتخار!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩




کش رفته شده..

شما یادتون نمیاد، کاغذ باطله و نون خشکه میدادیم به نمکی ، نمک بهمون میداد بعدش هم نمک ید دار اومد که پیشرفت کرده بود نمک ید دار میداد، تابستونها هم دمپایی پاره میگرفت جوجه های رنگی میداد. شما یادتون نمیاد، آخر همه فیلم ویدئو‌ها شو ضبط میکردن. شما یادتون نمی یاد، بچه که بودیم می خواستیم بریم حموم باید 1 ساعت قبل بخاری تو حموم روشن میکردیم. شما یادتون نمیاد، کیک می خریدیم پونزه زار. کاغذ زیرش رو هم می جویدم! شما یادتون نمیاد آسیاب بشین میشینم، آسیاب پاشو پامیشم، آسیاب بچرخ میچرخم، آسیاب پاشو،پا نمیشم؛ جوون ننه جون، پا نمیشم؛… جوونه قفل چمدون،پامیشم..آسیاب تند ترش کن، تندتر تندترش کن! شما یادتون نمیاد موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی کیف میزاشتیم رو میز که تقلب نکنیم. شما یادتون نمیاد؛ جمعه شبا سریال جنگجویان کوهستان رو، فرداش همه تو مدرسه جوگیر بودیم. شما یادتون نمیاد ، پیک نوروزی که شب عید میدادن دستمون حالمونو تا روز آخر عید میگرفتن ! شما یادتون نمیاد، اون قایق ها رو که توش نفت میریختیم و با یه تیکه پنبه براش فتیله درست میکردیم و بعد روشنش میکردیم و میگذاشتیمش تو حوض. بعدش هم پت پت صدا میکرد و حرکت میکرد و ما هم کلی خر کیف میشدیم..!!! شما یادتون نمیاد اونجا که الان برج میلاد ساختن، جمعه ها موتورهای کراس میومدن تمرین و نمایش. عشقمون این بود که بریم اونا رو ببینیم. راستی چی شدن اینا؟ شما یادتون نمیاد، این چیه این چی چیه؟ کفش نهرین بچه ها, شما هم میخواین؟ بـــــله.. شما یادتون نمیاد سریال آیینه ، دو قسمتی بود اول زن و شوهر ها بد بودند و خیلی دعوا میکردند بعد قسمت دوم : زندگی شیرین می شود بود و همه قربون صدقه هم می رفتند. یه قسمتی بود که زن و شوهر ازدواج کرده بودند همه براشون ساعت دیواری اورده بودند. بعد قسمت زندگی شیرین میشود جواد خدایاری و مهین شهابی برای زوج جوان چایی و قند و شک…ر بردند همه از حسن سلیقه این دو نفر انگشت به دهان موندند و ما باید نتیجه میگرفتیم که چایی بهترین هدیه عروسی می تونه باشه. شما یادتون نمیاد: ستاره آی ستاره پولک ابر پاره، به من بگو وقتی که خواب نبودی بابامو تو ندیدی؟ دیدمش از اونجا رفت اون بالا بالاها رفت بالا پیش خدا رفت خدا که مهربونه پیش بابام میمونه گریه نمیکنم من که شاد نباشه دشمن ...

.............

این شما یادتون نمیادها خیلی باحالند..

من چند تا خواستم بهش اضافه کنم الان حسش نیست..

...

آهان شما یادتون نمیاد وقتی تلفن زنگ می د و یکی اونور یا حرف نمی زد یا فوت می کرد.. خیلی با حال بود..

تو خونه ما من به داداشام.. اونها به من نیگاه می کردند.. یه بار اولتیماتوم دادم یه نیگاه دیگه کردین می رم پیش بابا که چون همشون ریده کاری داشتند بی خیال من شدند..

شما یادتون نمیاد شماره طرف رو. پیدا می کردیم زنگ می زدیم خونشون با داداشم با هم فوت می کردیم..

تازه دوتامونو هم سر کار می ذاشتیم..

شما یادتون نمیاد..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩




تهاجم... جمکران...

رفتارش متهاجمانه است..

می گم تو خودتو بهتر از همه آرایش می کنی چرا باید پیش اون رفیق خوشگل بری..

می گه کی موهامو درست کنه؟

می گم خوب پوستیش بذار (انگاری به کلاه گیس می گن.. پستژ)

می گه خب برا یکی از مراسم هام شاید.. ولی برا یکی دیگه می خوام کلی شینیون کنم..

می گم برا چی باید الکی بری فلان قدر تومن بدی .. خودت که ته گریم و آرایشی.. شینیونتم برو بهترین آرایشگاه و بگو بهترین شینیون ممکن رو برات انجام بده از این بهتر؟

می گه راست می گی ها تا حالا به ا ین موضوع فکر نکردم..

می گم خدایا اینکه خیلی راحت بود..

و میون حرفهام کمی غرغر از رو مهربونی می کنم..

می گه تو انگاری دلت خیلی پر بود ها..

خیلی دلت پر از ما ها..

و باز قیافه اش اونطوری می شه که من خوشم نمیاد..

متهاجم و عصبی..

.........

مادربزرگم می گه امشب دعا کنین.. امام زمان تو جمکران..

دارم فکر می کنم وقتی جمکران نیست کجاست؟

وقتی جمکران باید دعا کنیم؟

وقتی جمکران دعا ایرانی ها رو فقط گوش می ده؟

اینکه جمکران باشه یا نباشه وقتی من تو خونه خودمم چه فرقی می کنه امشب دعا کنم یا فردا شب؟

الان باز هم موضوع همون شب قدر پیش میادها؟

که با حساب کتاب می تونی به ازای هر شب قدر ٣ شب قدر لااقل داشته باشی..

من این روزها میان هجوم بی رحمانه دردهام دچار مشکلات اعتقادی دینی شدم..

نه اینکه مشکل دار شدم نه.. ولی سوال های زیادی دارم..

بارزترینش اینه که چرا باید بچه یک مسلمان مسلمان باشه..

چرا نمی تونه وقتی به سن تکلیف و یا تمیز رسید خودش بفهمه که باید مسلمان باشه یا نه.. اگه یه مسلمان زاده ای بگه من مسلمان نیستم.. و اول مثلا چند سالی مسیحی باشه بعد بفهمه اسلام دین کاملی هست و بیاد به دین اسلام بهتر نیست؟

آیا علت تزلزل ادم ها تو دینشون تحمیلی بودنش نیست..

چرا یه شیعه زاده نمی تونه سنی بشه؟ شاید هم بشه.. هر دو دین اسلام و کامل مگه نه؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩




روشن تر از هر شب!!!!

دیشب یه شب عین خیلی از شب های دیگه..

ولی روشنتر...

تا خود روشنی روز روشن...

 

.....

سلام.. بنده منزل هستم..

دیشب تصمیم گرفتم برم.. بازار.. کارهام رو انجام دادم رفتم بخوابم.. سوسوی روشنی اشکهام و بالشت خیسم نذاشت خوابم ببره..

ساعت ۴ عزیز جون رو بیدار کردم.. از تصمیمم با خبرش کردم.. موبایلشو رو زنگ گذاشت.. مثلا خوابیدم.. موبایل زنگ زد.. بیدارش کردم.. هوا روشن شد.. بعد دیگه نفهمیدم چرا تا ٨ عزیز جون خونه بود..

صغری با عزیز جون رفت.. بدون اینکه بیاد بپرسه آبجی چیزی می خوای خودم برات بگیرم..  دستت درد می کنه؟ ..........

خوبیه معصوم اینه بعد یه کم واق واق (وقتهاییکه سگ می شه) میاد از ادم دلجویی می کنه.. به اشتباهاتش اعتراف می کنه..

حییییییییف از صغری.. حیییییییف...

.....

دارم این دندون رو هم می کنم می اندازم دور..

فعلا لق شده...

رنکم زرد نیست کبوده.. یه سبز ملایم.. چشام پف کرده... ولی دلم خونه...

دیروز داشتم به احمقانه بودن روند زندگی فکر می کردم..

باشد تا مورد قبول افتد..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩




فیس تو فیس!!!

با صغری دهن به دهن فیس تو فیس شدم..

یعنی فیس تو فیس دهن به دهن شدیم..

باز پسره زنگ زده بود..

من فقط می خواستم احساساتشو قلقلک بدم.. احساسات صغری رو..

می خواستم با تلنگرهام حواسشو جمع کنم..

وضعیت معصوم فرق می کرد.. طرفش هم محلی نیست..

اتفاقی هم بیفته دم به دقیقه همدیگرو نمی بینند..

این پسره اینقدر ته دلمو خالی کرده که من نگرانم..

از اولین روز رفتنشو بیرون برا صحبت کردن بگیر.. تا این دلدادگیش..

برا من قابل هضم نیست..

اگه کسی با من اینطوری رفتار یم کرد و اینطور دلداده من می شد من نگران می شدم.. نگران روزی که از ریخت بیفتم..

نگران روزی که بهم بگه تو که اینطور با من راحت بودی پس هر کس دیگه ای هم می اومد اینطوری بود..

نگران سیگار کشیدن های تک و توکش موقع هجوم سختی ها..

نگران پر رو شدنش..

نگران اینکه دم به دقیقه برا خواهرم زنگ می زنه یا اس ام اس می ده..

نگران صمیمیت بی مزه اش..

نگران خواهرم..

می دونین دوباره دستم از کتفم داره کنده می شه..

درد می کنه..

کاملا دارم حس می کنم که وقتی بدجور ناراحتم  دردش امانم رو می بره..

دارم حس می کنم .. حس می کنم بدطوری افسرده ام..

دارم به خودم قول می دم..

قول می دم بی خیال خواهرهام و برادرهام شم..

دارم فکر میکنم شاید بدون فکر کردن به پدرم.. و بقیه (جز مادرم) راحت تر می تونم نفس بکشم..

فردا با هزاران شوق داشتم می رفتم بازار .. برا خواهرهام جهاز ببینم.. خرید کنم.. با سلیقه خودشون براشون چیز میز بخریم..

چه می دونم با حس خرید حالم خوش شه..

ولی الان دارم فکر می کنم اصلا دوست ندارم با صغری برم بیرون...فکر می کنم اگه نرم بهتره..

اصلا الان هیچ چیز مثل اون دفعه که سه خواهری با هم رفتیم بازار و همه اش خندیدیم نیست..

تلفنم به خاطر اشتباه مخابرات یه طرفه بود.. وصل شده.. انگار اصلا وصل بود از دیروز ولی من امروز برا یه بار همینطور امتحان کردم..

ولی ترجیح می دم تلفنم یه طرفه باشه..

تا برا هیچکی زنگ نزنم..

به صغری گیر دادم که چرا اینقدر زنگ یم زنه.. بهش گیر دادم تا متوجه شه صمیمیت در این مرحله اصلا معنی نداره..

باید رسمی حرف بزنه..

ولی انگار نم یفهمه.. سرم داد زد.. گفت به تو چه..

گفت من عین معصوم گندشو در نمیارم..

گفت من می فهمم..

گفت من الان حالم خوبه.. ها وگرنه یه چیزی بهت می گم ها..

الان خوبم .. ولی بعد که حالم به هم بخوره یه کاری می کنم..... اصلا نمی دونم چی گفت..

فقط گفتم باشه.. اصلا به من چه.. بعد طبق معمول تو دلم حرف زدم(بهش گفتم به من چه با پسره صمیمانه حرف می زنی.. و هزار حرف دیگه که نمی تونم بنویسم)

من یادم نرفته که خواهرهام تو خیلی از زمان ها چقدر به من لطف کرده اند..

ولی من فقط خوشبختی شون رو می خوام.. انگار اینها متوجه نمی شن..

به من می گه یه چیزی یادش میاد به من زنگ می زنه...

می گم خوب پس چرا تو فقط گوش می دی؟ چرا.. مگه چقدر حرف زدن لازمه اگه لازمه پس چرا فقط تو گوش می دی؟

می گه من راحت نیستم.. من راحت نیستم تو خونه شما باهاش حرف بزنم.. (این در حالیه که دیشب و پریشب ٣ ساعت باهاش حرف زده.. و این به جز تلفن های گاه و بیگاهشه.. و اس ام اس هاش..) می گه شماها حرف منو گوش می کنین.. من اصلا این کارو نمی کنم..

دارم فکر می کنم حجب و حیا هم خوب چیزی بود..

خونه داداشم اینها شوخی شوخی یه حرف هایی زدیم... و داداشم به من می گه تو اینطوری نبودی؟

گفتم نه..

من جز یک بار که رفتم با هم حرف زدیم و با اطلاع پدر مادرم و با دعوت از من بود دیگه دو بار تلفنی حرف زدیم.. اونم یه سوال برا من پیش می اومد من زنگ می زدم می پرسیدم.. و اونم با هزار پیچ و تاب و خواهش از بابا که .. پدرم اینو می خوام بپرسم.. شما زنگ می زنی..  و بالاخره خودم مجبور شدم زنگ بزنم..

چشاش گرد شد..

کمی از خودش خجالت کشید..

شاید بابت اینکه خلق و خوی من یادش رفته بود.. بهش گفتم یادته می گفتی چند بار باهاش برو بیرون و من گفتم اگه فکر می کنی لازمه خودت برو..

یا بیا با هم بریم..

نه اینکه من می گم اینها اینطوری باشن..

نه .. ولی اینها شورشو در اوردند..

یادمه به بابا گفتم من تا اینجا خوشم اومده.. شما لطفا تحقیق کنید .. اگه خوب بود یا بد نظر شماست... و من قبول دارم.. واقعا قبول داشتم..

به هر حال تجربیات اونها هم مهمه.. هر چند قدیمی شده..

می دونین این ابجی هم دل ما رو شکست..

براش شوق و ذوقی ندارم.. واضح بگم.. برام مهم نیست.. اگه دعوتم کردند می رم عروسیشون..

دیگه این صغری اون صغری قدیم نیست..

انگیزه ای جز مادرم برا رفتن به خانه پدری ندارم..

دیروز از درد های مختلف تو خودم می پیچیدم.. تو تخت عین میت..

صغری اینقدر درگیر خودش و اون اس ام اس های لعنتی و حرف زدن با پسره بود که حتی نیومد بگه ابجی مرده ای.. یا زنده..

گفتم که.. اینبار اومدنش اینجا خوشحالم نکرد..

به هر حال هر چیزی رسم و روش خودش رو داره.. رسوم شکنی های اینها خیلی بده..

..................

 

 

 

مشکل گران فروشی  پدرم حل شد..

 مفنکی عوضی احمق...

.........

پ ن: جهت تلطیف خودم..

تو کارتون دخترم .. یه جا خواهر خرسه به خواهر خرسه می گه.. هنر تو چیه خنجر زدن از پشت؟

و من تو ٩٠٠ بار گذشته.. اینو کار کردن از پشت می شنیدم.. و نگران شده بودم برا کارتونهایی که توسط افراد ناشی دوبله می شه..

کاش معصوم و صغری و داداش کوچیکه اینها رو می خوندند..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩




اندر احوال این دوره زمانه..

اینها رو می نویسم تا دلم کمی ارام شه..

خیلی وقته نم یدونم شب خوابیدن یعنی چی؟

خیلی وقته .. خیلی چیز ها رو نمی دونم..

رفتار صغری رو نمی تونم درک کنم.. طرز فکر معصوم بران نا آشناست..

و البته بی خودی خان .. هنوز نتونستم بفهمم چرا؟

........

صغری علی رغم تذکرها و گوش زد های ما با اون پسره همش یا اس ام اس می ده یا داره تلفنی صحبت می کنه..

حالم از جوون های این دوهر زمانه به هم می خوره..

از اینها که نمی خوان بفهمند تجربه های ما که خیلی هم ازشون بزرگتر نیستیم چقدر دردناک و بد به دستمون رسیده..

موضوع مهمی مورد اختلاف صغری و اون پسره یا به عبارتی مشکوک ٣ است..

عزیز جون خان به صغری تذکر داد که بعضی مشکلات مانند این مهم هستند.. لطفا توجه کن..

علی رغم میلش(از صداش معلوم بود) می گوید که سیب جان یه مورد را از من نپرسید.. یه مورد را نمی دانست.. همان شد مشکل زندگی ما.. اگر من می دانستم مهم است خودم به می گفتم.. و اگر می گفتم شاید الان سیب جانم مال من نبود..

می گوید شاید که نه.. ولی سیب جان با تمام تفاهمی که با من داشت مرا قبول نمی کرد..

من مطمئنم..

او شنید ولی انگار نشنید..

به شوخی و البته کمی جدی به او می گویم من رای بابا را که کمی منفی است را منفی تر می کنم..

جبهه می گیرد.. بلند بلند با عزیز جون خان بحث می کند.. طوری که عزیز جون خان می گوید صد رحمت به معصوم که به او لقب یاغی دادیم..

بغضی ناجور گلویم را گرفته.. ناجور که تا صبح خواب به چشمانم اصلا نیامد..

می گوید الان عین قبل نیست .. لزومی ندارد پدر عروس راضی باشد..

نه یک بار چند بار..

می گم یعنی برات رضایت پدر مهم نیست.. می گوید هست..(ولی انگار نیست)..

توی دلم می گویم مرده شور رضایت اجباری راببرند..

می گوید اگر پسر خوب باشد.. و دلیل محکمه پسندی نباشد .. نیاز به رضایت پدر نیست..

طلسم که می گویند همین است..

گذشته خودم یادم می اید.. مسائل ازدواجم.. .. و فکر میکنم این ۴ و ٨سال چقدر من و خواهرانم را از من دور کرده.. افکارشان را..

و به ٢٩ سال تفاوت سنی خودم و دخترکم فکر می کنم و پشتم می لرزد...

عزیز جون می گوید برای رای دادگاه یعنی تو می روی از پدرت شکایت می کنی.. و هزار چیز دیگر..

اینقدر بغض دارم که حتی نم یخواهم بگویم واقعا می روی..

بهش می گم اگه بابا بهت بگه نه چی می گی؟

می گه باید دلیل درست بیاره..

و من در دل می گویم.. تو با این تفکراتت دلیل درست را در چه می بینی؟

چه دلیلی برایت درست است..

سیگاری نبودن یکی از مواردی است که نمی توانم در مرد زندگیم ببینم.. (سیگار مخدر.. دخانیات.. و البته آشامیدنی هایی که عقل را زایل کند) نظر شخصی من است..

خواهرم هم با من موافق بود..

ولی همسرش هر وقت زندگی بهش فشار اورده تک و توکی!!!!!!!! سیگار کشیده..

پدر خدابیامرزش معتاد شده بود زیر بار زندگی..

چون اینها را خودش گفته یعنی ادم خیلییی خوبی است؟

و نوشیدنی هم اگر باشد می نوشد (به قول عزیز جون خان مفت خوری می کند ولی پول نم یدهد بخرد)

البته اینها اون مشکل مهم نبودها..

نمی دونم صغری از کنار اینها چطوری می گذرد.. و حتی به فکر فرو نمی رود..

همسر آینده معصوم م یدانم او را دوست دارد..

عاشق بر و روی خواهرم نشده..

ولی این پسر عاشق بر و روی خواهرم شده..

این مرا ناراحت می کند..

صغری از اینکه با هم محلی هایش ازدواج کند مشکل داشت ولی دارد این کار را می کند..

نمی توانم رفتار او را آنالیز کنم..

اصلا برایم قابل قبول نیست..

اصلا..

پ ن: صغری اصلا رابطه خوبی با موبایل و اس ام اس نداشت..

ولی الان گوشی از دستش زمین نمی آید..

صغری همیشه معصوم جان مرا مورد تمسخر قرار می داد..

دوست دارم خواهرانم عاقبت به خیر شوند..

معصوم حرف هایش را هر چند تند می زند.. ولی صغری اگر اذیتش کنند نمی تواند حرف بزند.. و از خودش دفاع کند..

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩




پدر سوته..

هیچ لذتی بالاتر از بوسیده شدن گردنت توسط دخترکت نیست..

(سیب مهردون)

.........

ماامااااااااان ندو پدر سوته.. پدر سوته تار بدیییه؟

ماامااااااان دریه نتن.. دریه تردن تار بدیه...

مامان.. اینجوری سرتو تتون نده تار بدیه..

داره تادیب می کنه منو..

............

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩




اندازه خیابون دوست دارم!!!!!!!!!!!!

دخترم منو دوست داری؟

آیه ماماااانی جونم

چقدر دوسم داری؟

اندازه خیابون!!!!!!!

........

با اینکه نمی دونم اندازه خیابون چقدره ولی قند تو دلم آب می شه..

................................

مامااااااااااان... هاپو روشن کن صدا کنه .. بعد بهش بگو انینا نماس می خونهصدا نکنه.. دعباش کن..

........................

مامان فرررررررررردا برام بستنی می خری؟

........................

مامان بیا لوبیلا پلو درست تردم.. بخورش.. بیفرما

............

با آهنگ توبی.. تو بغل امن عزیز جون خان داریم عشقولانه مثلا تانگو می رقصیم..

آهنگ توبی همون آهنگ همه چی آرومه..من چقدر خوشحالم که تو آلوین و سنجابهای ٢ می خونه...

یه نفر تو پای ما می پیچه.. و خودش و اون وسط جا می کنه.. با دستهای باز .. بغلش می کنیم گردن جفتمون رو بغل می کنه و و بوسمون می کنه.. و با ما م یرقصه..

.................

اینقدر این آهنگ همه چی ارومه رو دوست داره که نگو..

.................

الو سلام مهندس.. اوبی؟ تار نداری؟ اودابس..

(ادای باباشو در میاره)

........

از صبح داستان رستوران و جوجه کباد برامون تعریف می کنه..

و اخرش با وجود اینکه شام داشتم می ریم رستوران..

برا غذا نمی ره رستوران دخترم.. فضاشو دوست داره که عین عروسیه..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩




حال همایونیمان تو قوطی است..

علاوه بر هورمون های همایونی که مشغول پنالتی زدن به ما هستند.. پاچه گیر همایونی .. پاچه عزیز جون خان را گرفت..

گلوی همایونی درد می کند..

دست و کتف و پشت همایونی درد می کند..

دخترک.. کمی فس فس می کند..

مادرشوهر..مهد اولیا قاتی کرده..

اخبار ناهمایونی به دربار همایونی من باب رفتارهای خاله زنکانه بی خود یالملک به گوش م یرسد..

زین پس به جای سعید خان بی خودی م یگوییم که بس بچه ننه و ننر است..

نه تنها ریده به هیکل ما.. بلکه بدجوری ریده..

پدر بزرگ مشکوک فوت شدند.. معصوم حالا حالا ها عروس نمی شود..

صغری در موبایلش غرق شده.. با همسر شاید اینده اش..

حالم از هر چه نمی دانم چه به هم می خورد...

امدم چیزی بگویم چیزی یادم نیامد..

فعلا بای

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩




بی خودی الملک..

معصوم گریه می کرد ما داشتیم می امدیم تهروووووون..

بابت همه غصه هایی که روی شانه های نحیفش سنگینی می کرد..

می گویم تو چی چی هستی .. لعبت جان گریه نکن.. جان خواهر گریه نکن..

بهش گفتم اصلا چی چی و الملکی تو ..

در میان گریه هایش گفت.. بی خودی ..

از خنده مردم.. خنده ای که اشک هم همراهش بود.. عین باریدن بارانی تند میان آفتاب کم رنگ پاییزی..

..........

آدم بیکاری از پدرم بابت گرانفروشی شکایت کرده فکر کن... چقدر مردم بیکار و نمک نشناسند..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩




ماجرای دردناک یک زیر پوش ... جهت تهویع(1) اذهان عمومی.. و سعید خان ...

موقع پهن کردن لباسها به زیر پوشی برخوردم که پایینش با نخ زرد گلدوزی شده.. یعنی با چرخ خیاطی دوخت زرد رنگی داشت..

در کمال تعجب دیدم کمی (چند سانتی) آن طرفتر با نخ آبی با دست کوک زده شده است..

و البته این لباس داغون از لحاظ ظاهری شبیه زیر پیراهن برادر بزرگتر بنده بود..

از لحاظ مارک و داشتن نخ زدر چرخ دوزی شده زیرپیراهن عزیز جون خان بود..

و از نظر داشتن کوکی آبی رنگ سندش به نام سعید خان می خورد..

(هیییییییییی سعید خان... سعید خان.. دارم برات داداش... دست لامصب من نمک نداره داداش تخسیر تو و امثالهم نیست.. )

یه لحظه تصور راه دور درازی که زیر پیراهن طی کرده تا دوباره به منزل ما برسد مرا دچار تهوع کرد..

فکر کن...

تازه معلوم نیست در این گیر و دار چند بار توسط ابوی محترم پوشیده شده بود..

و جالب اینجاست هر یک از صاحبان  زیر پیراهن هم اگر داستان تهوع آور این شراکت چندش آور را می شنیدند حتما بالا می آوردند.. و البته این موضوع را اگر همسرم می شنید کلا باید بستریش می کردیم..

.......

(١): تهویع واژه جدیدی است ساخته ذهن نویسنده که نشان از دچار تهوع کردن می دهد..

نخ آبی دست دوز نشان از سند مالکیت سعید خان می باشد

نخ زرد دست دوز هم سند داداش بزگه است

نخ هر رنگی ولی چرخ دوز یعنی عزیز جون خان..

...............

طبق آماری که به دستمان رسید.. سعید خان .. در حضور بانوان محترم مجموعه اظهار نموده اند که شوهر خواهرم آدمی است بسی بدجنس.. چونان شمر بن یزید..

من توسط خانواده ام طرد شده ام..

به من پول جهت گذران زندگی نمی دهند..

به من اهمیت نمی دهند..

شوهر خواهرم اذیتم می کند..

تا اینجا که همسرم برایم گفت من اشکهایم ناخودآگاه سرازیر شد.. بدین سبب همسرم از گفتن حرفهایش درمورد من خودداری کرد..

از دیشب غمی عظیییییییم روی شانه هایم و قلبم سنگینی می کند.. غمی بر غمهایم افزوده شد..

به قول عزیز جون خان شاید خواسته با مظلوم نمایی مخ زنی کند..

حتی اگر این باشد هم نمی توانم قبول کنم.. به همسرم قول شرف دادم به سعید خان چیزی نگویم.. ولی فکر می کردم لااقل این برادرم دست بی نمک مرا نشکند..

دستم انگار برای هیچ کس نمک ندارد..

انگاری هر کس می آید و غمهایش را بر غمهایم می افزاید..

انگار فقط شریک غمهایشان هستم..

در کار همسرم مانده ام..

همسر مهربانم که با شنیدن این حرفها هم باز دست حمایتش را از پشت برادرم بر نداشته.. همسرم می تواند عین یک مگس او را له کند و از شرکتش بیرون بیاندازد..

دارم فکر می کنم سعید خان نه تنها زود شاخ شده.. بلکه شاخ پنهانی دارد..

دوست عزیز جون خان گفته در این ده سالی که من عزیز جون خان را یم شناسم .. می دانم برای خودش غذا نم یآورد.. اگر باشد هم یادش می رود بیاورد..

ولی سیب خانم برای برادرش غذا می پزد.. عزیز جون خان آن را بدون فراموش کردن برای سعید خان می آورد..

این لطف کوچکه من بود..

حتی سخت گیری هایم هم برایش بابت بزرگ شدنش است..

من گفتم برود بیرون خانه بگیرد.. خودم برایش قبل امدنش دنبال خوابگاه گشتم..

کلی وقت صرف کردم..

تازه خیلی هم تو خوابگاه نیست.. ولی مهم این است که خوابگاه رفته.. برای اولین بار در جایی غیر خانه بوده.. کمی بزرگتر شده... خودش ترجیح می دهد برود خوابگاه..

عزیز جون سفارش کرده.. تا هر وقت بخواهد شرکت بماند از امکانات استفاده کند..

حتی غذا درست کند.. (اگر احیانا شام نداشت..) به آبدارچی سپرده.. تا الان هم طفلی برای داداش ما هم شام پخته..

سعید خان که از خجالت او در ینامده.. من با غذا دادان و .. از شرمندگی آبدارچی در امده ام..

............

امیدوارم اینطور هم نباشد که به گوش ما رسیده..

ولی هر چه بوده.. داداش ما چیزی گفته..

تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩




ابی و داریوش

تو راه ... برا پنهام کردن بغض بزرگم..هم صدای اهنگ ها شدم.. بعد از چند سال داشتم گوش می دادم به این اهنگ های پر خاطره..

ولی وقتی شروع کرد به خوندن: کی اشکهاتو پاک می کنه شبها که غصه داری.. اشک های بی صدام تو تاریکی کندوان سرازیر شد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩




متشنج..

متشنج که می گن اگه فقط شنیدید که چه بهتر.. همون بهتر که نبینید..

ولی اگه دیدید باید بگم سفرما همونطور بود..

نه اینکه سفر متشنج باشه ها نه..

بلکه منزل پدری.. و همه چیز و همه کس متشنج بود...

سفر مسخره ای بود..

دنیای مسخره تر...

اینقدر تو خودم گریه کردم هااااااااا.. اشکهام تو ماشین سر ریز شده بود..

جز به خاطر فرگل انگیزه و حالی برای خندیدن ندارم..

...........

برا همه دعا کنید..

پدر گللللللللللم .. خیلی گلییییییی...

برا پدر نامه نوشتم... اشکهام در اندرون رستوران هم ناخودآگاه می امد...

حال نوشتن هم ندارم...

صغری خانم هم امده.. ولی نیست.. رفته منزل برادرش!!!!!!!!!!!  بعد هم می رود پی گردش هایش.. بعد می آید اینجا.. هر چند می دانم رفتار هر کسی به خودش مربوط است .. ولی صغری امروز با معصوم خوبی نکرد...

معصوم جانم که اینقدر دوستش دارم از کی داشت ریز ریز و بی صدا گریه می کرد...

می دانم جای تو نبودم صغری.. ولی من اگر بودم خواهر دلسوز پاره تنم را اینگونه تنها نمی گذاشتم...

حالا درست که قرار است تو هم همسردار شوی صغری جان.. ولی کمی معصوم جان من را دریاب .. درمی یابیدی..

برای اولین بار است که از آمدن صغری خوشحال نیستم...

معصومم را تنها گذاشت و آمد... دل من را شکست.. نمی توانستم بهش بگم نیا .. بد بود.. دل گرفته می شد کلا نمی امد...

خدایا یا یک جوری شر این پسره نفهم که قرار است شوهر معصوم شود را از سرمان کم کن.. یا ادمش کن...

همسر اینده اینقدر نفهم نوبرانه است...

بی جنم بی جربزه..

همچنان گریه می کنم.. پس بی خیال تا بعد

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩




عروس مهردون..

با این دست چلاقم.. برا مادر عزیز جون خان درگیر خانه سازی و تعمیرات هستند مربا درست کردم.. منکه اصلا در مورد مربا هیچ سررشته ای نداشتم..

مربای هویجی درست کردم در حد تیم ملی..

و البته مربای به..

چون کارگر دارند مصرفشان بالاست..

دیگه امری نیست..

شاید قدر بدانند..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩




یکی یکدونه من..

یعنی اگه فکر کردید می خواهم از گل دخترکم بنویسم سخت در اشتباهید..

هدف نوشتن برای یک دانه همسر دردانه است..

چیه.. زن و شوهر دعوا کنند .. دوستان که نه معصومه باور کنند..

هر چند که مرا کم آزار نمی دهد.. هر چند که به من کم محبت نم یکند.. ولی همسرم یک دانه است..

یعنی بی همتای بی همتای..

حتی در اذیت هایش هم کسی نم یتواند از او پیشی بگیرد.. حتی گربه هم نمی گیرد.. (خیلی لوس بود می دونم)

 سوپرایزهایش رو دست ندارد..

بغض های عاشقانه است را هیچ کس حتی لیلی افسانه ها ندیده..

محبت های بی دریغش بی نظیر است ...

بدجنسی ها و نمک نشناسی هایش  هم منحصر به فرد..

این روزها که صغری هم درگیر خواستگاری در حد تامل شده و معصوم خانم خنگول هم عاشق تر از قبل..

این روزها که پسر ها را به دیده خواستگار و همسر برای خواهرانم در حال محک زدن هستم..

این روزها که زوج های جوان زیادی را دیده ام..

این روزها که گاهی همسرم را بیشتر زیر ذره بین قرار می دهم..

می بینم خدا عزیز جون خان بی همتایی را فقط و فقط برای دل من فرستاده..

عزیز جونی که هم همسر است هم رفیق است هم پدر است.. هم بی نظیر است..

یکی یک دونه من..

دوست دارم..

دوست دارم.. دوست دارم...

.....................................................

وسط نوشت: من آدم خوبی نیستم.. کامل نیستم.. بدی ها و ی شاید خوبی هایم را باید از زبان همسرم بشنوید...

وگرنه می شود .. خودگویی و خود خندی...

..........................

امروز بالاخره ام ار آی خود را بردم نزد دکتر مغز اعصاب..

دیسک که قطعی بود .. خودم م یدانستم.. علاوه بر دارو ها دواالملک .. استخر تجویز کردند با نبات داغ.. تا مبادا سردی کنیم!!!!!!!!

در مورد درد ناهمگون و نجور دست و گردنم هم گفتند که کلی از حوادث روزگار خالی داغ تا دردهای عصبیت کاهش یابد.. ضمن اینکه درد .. درد می آورد..

و اینقدر از دست بدبخت کارنکش..

گفت روزگارانی نه چندان دور کودکت بسیار در آغوش خود چپاندی خواهر...

در دل گفتم.. هیییییییییییییییییییی شیشه شیرش را می که می ذاشتم در دهانش.. سرش را می گذاشتم روی سینه ام تا مرا بو بکشد .. تا مرا حس کند مبادا مرا از یاد ببرد.. مبادا دچار کمبود محبت مادری شود..

گفته بودند کودکت را در آغوش بگیر تا خلا ناشی از نخوردن شیرت را بتوانی تا حدودی پر کنی...

زین سبب او را بسیار در آغوش می گرفتم چون او هم کیفور می شد و ریز ریز و یواش یواش (گاهی ١ ساعت) شیر می خورد..

خلاصه نم یدانم چه نوشت دارو برایم.. ولی در نهایت گفت.. دخترم خیلی فکر نکن.. دنیا بی غصه خوردن تو هم می گذرد..

............

عزیز جون خان ما را سوپرایز کرد و در عملیاتی بس غافلگیر کننده ما را به پدیده شاندیز برد .. تا در لطافت فضای آنجا روحمان تلطیف شود که شد..

فضایی زیبا داشت..

طراحی قشنگ...

و مهمان دارانی مودب..

حس خوبی به آدم منتقل می کرد..

مخصوصا که ما در یک روز کاری و ظهر رفتیم.. خلوت بود هنوز..

فرگلکم با نوای خوش پیانو قر می داد و می رفت تو فضا...

رفتیم و از نزدیک به پیانیست لبخند زد دخترکم..

روز خوبی بود..

تازه فهمیدم ما کلا غذا خور نیستیم.. ولی چرا چاقیم هنوز نمی دانم.. (البته من خورشت بهتر می خورم)

یه پرس غذا سفارش دادیم..(شیشلیگ)

با یه سیخ کباب لقمه برا فرگل..

شیشلیگش که برا من و عزیز جون زیاد بود.. من یه تکه اش را خوردم.. با نصف کباب لقمه.. (به زور .. داشتم خفه می شدم) برنجمان هم فقط نصفش خورده شد..

از دسرهایش سالاد فصل خوردم.. نه سالاد ماکارونی و غیره(خیار و گوجه و کاهو)

..........

مهمانداری که برایمان غذا آورد و بین ان همه خوش خوراک متعجب گفت یه پرس برنج کم نیست...

موقعی که دید برنجمان هنوز مانده است لبخندی زد و احتمالا در دلش گفت .. در رژیمی که گرفتید موفق باشید.. غافل از اینکه ما رژیم پژیم نداریم..

.........

موقعی که فرگل صاحب یه بادکنک دسته دار دیگر شد و به خانومه گفت ممنونم.. خانومه شگفت زده شد..

مگه بقیه بچه ها نمی گن ممنونم..

.......

دستم درد میاد خسته شدم..

من برم..

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩




جفت پا

دلم می خواد بگیرم تا جایی که می خوری بزنمت آبجی ..

هزار بار گفتم خره .. عاشق نشو..

با این شوهر آینده ات داری حالم رو به هم می زنی..

امیدوارم خوشبخت شی..

این صغری هم در قدم اول ازدواج گند زد ها..

امیدوارم اونم خوشبخت بشه...

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩




شاخ..

داداش کوچیکه رو اوردیم زیر پر و بال خودمون بگیریم..

هر چند وقت یه بار بهش گوش زد می کنم اگه حالا که ما داریم بهت پر و بال می دیم.. و این حرفها روزی بخوای برا من شاخ بشی خودم اول شاختو می شکنم و بعد با خاک یکسانت می کنم..

.....

اصولا هر کی می اد با ما کار می کنه یا شاخ می شه.. یا میلیاردر می شه بعد از زدن زیر آب ما..

این موضوعات گسترده ای دارد که در این مقال نم یگنجد..

تا کنون هی این عزیز جون خان ما می آمد به این داداش کوچیکه می گفت .. بابا جان سرتو از تو اون لاکت بیار بیرون.. و کلی نصیحت گوش نداد..

حالا اومده تو محیط کار واقعی از بس شگفت زده است که تا دیر وقت تو شرکت می مونه..

چند بار یواشکی به من گفته من ول معطل بودم..

...........

دیشب طی مراسم شاخ شکنون .. به داداش کوچیکه گفتیم که حالت رو می کنیم تو قوطی.. اگه فلان شود و بیسار شود...

عزیز جون گفت سفته هات رو می ذارم اجرا..

داداش کوچیکه گفت که ببین مسائل خانوادگی را با کار قاتی می کنه..

عزیز جون جمله قصاری گفت که: اگه طی مسائل خانوادگی نبود که الان تو شرکت من کار نمی کردی..

داداش کوچیکه: چی؟

عزیز جون: با سوادتر بودی.. خیلی اند کار بودی.. تجربه داشتی.. چی؟ تازه خودم فرستادمت الان کلاس شاید یه چیزی بشی...

چون داداش سیب جان بودی گفتم بیا.. وگرنه بیکار بودم .. یه نفر با تجربه تر می اوردم..

هر وقت هم سیبی بگه می اندازمت بیرون..

داداش کوچیکه: خوب راست می گی..  من ممنونم

............

البته تمام صحبت ها دوستانه بود لحن نوشتاریم کمی بد شد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0