Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

بی تربیت نفهم!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩




ظروف وارمر دار..

به یه برند.. و ترجیحا نشانی .. برای خرید ظروف وارمردار مناسب برای رستوران .... با کیفیت عالی و قیمت مناسب نیازمندیم...

بدجور هم نیازمندیم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩




مادرانه!!!

من دوست دارم با فرزندم یا به عبارتی با بچه ام .. بچگی کنم..

من دوست دارم در نهایت آرامشی که با من بزرگتر دارد به یادش نیاید من از او بزرگترم..

من دوست دارم با بچه ام بچه باشم..

من دوست دارم در این خانه بی همبازی ، همبازی خوبی برایش باشم..

دوست دارم.. وقتی در خیابان دنبال بادبادکی می دود من هم با پای او بدوم..

من دوست دارم وقتی در پیاده رو ذوق کنان گربه ای را می ترساند من هم از خودم صداهای ترسناک در بیاورم برای ترساندن گربه .. تا او و من با من لذت ببریم..

من دوست دارم وقتی او روی پله برقی های از خوشحالی جیغ می کشد و برای افراد رهگذر دست تکان می دهد با او همراهی کنم.. تا در شادی کودکانه اش شریک شوم و با او کودک شوم..

من با دخترکم در آسانسور می خندم..

در ماشین برای پارها و سرسره ها و گربه ها و بچه ها و هواپیما دست تکان می دهم و بلندتر از او جیغ می کشم..

من با دخترکم در هر مکانی که او احساس کند باید شادی کند شادی می کنم .. پا به پای او می دوم و گاهی از او عقب می مانم..

من با دخترکم در شادی کودکانه گرفتن هدیه ای از غرفه داران شریک می شوم.. با او ذوق می کنم.. با او شادی می کنم..

من با دخترکم حتی صورتم را به ویترین مغازه ها می چسبانم..

من با دخترکم رو سبزه ها که راه می رفتیم و پایمان خیس می شد جیغ می کشیدم..

من با دخترکم وقتی بادکنکش را در هوا می چرخاند جیغ می زدم..

ما تمام مسیر دیروز را یا داشتیم جیغ می کشیدیم.. یا هورا می کشیدیم یا می دویدیم..

حتی وقتی بغلش کردم و سرش به سرم خورد با هم بلند بلند خندیدیم..

مهم نیست تو که منو دیدی چه فکر کردی..

مهم اینه که باید بچه باشیم.. وقتی دخترم کودک است.. مهم این است به کودکم خوش بگذرد..

مهم این است یادش نیاید من از او بزرگترم..

............

وقتی مادری یادت می رود کلاس بگذاری و ژست بگیری..

وقتی مادری حتی گل سرهای صورتی می زنی به موهایت .. از این پیشی دارها..

وقتی مادری (با کمال میل البته) به گوشی موبایلت پیشی اویزون می کنی... تا دخترک ذوق کند..

........

هنوز از بابت دیروز شارژم..

و دخترکم هنوز با خاطرات دیروز خوش است..

کلی با ذوق با آزی در مورد دیروز صحبت کرد........

باز هم ممنون..

.......

مامان آماده شیم.. کجا بریم..

بریم بیرون..

باشه مامان پس بیا لوچ لب بزن دیر می شه ها.. مامانی رچ لب زده ام..

نه برا من بزن.. ببین لبم لوچ لب نداره..!!!!!!!!!

............................

مامان برا من بستنی بخر خوب.. من دوتر اوبی هستم ها...

.......

مامان جوجه کباد بخوریم..

...

اینقدر خنده دار می خنده وقتی داره مثلا با تلفن صحبت م یکنه..

..............

مامان به سگه بگو سر و صدا نکنه دارم نماز می خونم.. سرم هم درد درفته ...

.........

مامان افتاب می خوره تو صورت انینا .. اعصابمو اورد ترده ها..

.......

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩




قهوه تلخ

این مهم نیست که چه فکر می کنید.. مهم این است من از این سریال خوشم می آید..

عاشق این رقص چاقو شون هستم.. حالم که خوب نباشد ۴ بار می بینم رقصان را ..

دلم می خواهد ان لپ های سیامک انصاری را بکشم..هر چند از ان مدل ریش متنفرم..

برزو ارجمند.. و ان پدر پدرسوخته را هم دوست دارم..

و خنگول بازی های این بیژن بنفشه خواه را..

وقتی اون اقاهه داد میزند و گردنش قرمز می شود هم دوست دارم..

وقتی الیکا عبدالرزاقی ان رگ کولی بازی اش گل می کند.. همان ت ن گ د **ره رگش بلند می شود حال می کنم..

....

دیگه دیگه.. بقیه اش گفتنی نیست شنیدنی هم نیست.. دیدنی است...

...........

 

خوشحالم پس م ینویسم..

امروز مهمان دوستی بودم بس نازنین.. و خانواده نازنین ترش.. البته در مکانی عمومی..

به خودم و نوع رفتارم دل گرم شدم وقت دیدم افرارد را با انهمه خجستگی..

یه دوست سبزواری هم پیدا کردم.. باور کنید..

به عزیز جون که گفتم می گه.. خوش تیپ بود؟ (غیرتت رو بخورم گلم.. )

دخترکم هم پیشی ملوسی شده بود..

بیشتر نمی گم تا بیشتر ندانید تا بعد..

.......

دخترکم با سگش خوش است..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩




آینده سازان!!!

مادرم زن خوبی بود (فعلها گذشته است.. چون دوست  دارم.. و دارم به گذشته فکر می کنم.. مادرم خدا رو شکر سلامته.. و سلامت هم خواهد موند)..

هیچ وقت دروغ نمی گفت حتی مصلحتی..

تهمت نمی زد..

هیچ وقت غیبت نمی کرد..

خوش بین بود..

مهربان بود..

با حوصله بود..

ناسزا نمی گفت..

صرفه جو.. کم توقع بود..

طبع بلندی داشت..

تحصیلاتش کم و معلوماتش در حد تیم ملی و خیلی به روز بود.. اینقدر که هنوز خیلی از نظریاتشو کسی کشف نکرده..

در همه زمینه ها .. نظریات تربیتیش.. غذاییش.. رفتاریش.. (در تربیت فرزندان.. غذا درست کردن (غذای سالم) در رفتار و منش نمونه بود..)

مثلا اون روزها که همه به اهسته غذا خوردنش می خندیدند می گفت: غذا آهسته که خورده شه باعث می شه کم ولی مفید خورده شه.. تمام محتویات غذا (نسوج غذا) با جان و دل امیخته می شه.. شکم ها باد نمی کنه و نفخ نمی کنی.. سالم تری.. و  و و

...

مثلا می گفت: برای بچه دلالیل یا پاسخ های دروغ یا الکی درست نیست.. براش کامل توضیح بدین.. یا درست ولی ناقص..

نگین تو رو از بازار خریدم وقتی نمی تونید فرآیند بچه دار شدن رو برا کودک ٢ ساله توضیح بدین..

بچه رو نسبت به ادم هایی که حتی مورد تایید خودتون نیستند بدبین نکنید..  و و و

طرف دار طبخ به صورت اهسته و بدون سرخ کردن بود به علت از بین رفتن خواص مواد غذایی..

..

خلاصه مادر و زن نمونه ای بود..

ولی من.. دروغ می گم عین هلو.. بدبین هستم .. غیبت می کنم جدیدا (البته اگه نوشتن تو وبلاگ غیبت نباشه) و و و و ....

من که فرزند اون مادرم این هستم..

خدایا دختر نازنینم را از اخلاق بد ما .. مصون بدار......

یعنی می شه؟؟؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩




به قول مادر شوهرم..

یعنی اگه یکی ندونه فکر می کنه من و مامیش خونه یکی هستیم.. دل می دیم قلوه می ستونیم.. ..

اخه منکه دارم حرف می زنم می گم به قول مادر شوهرم اینطور.. به قول مادرشوهرم اونطور..

و این علت داره جانان من..

عیلت اصلیش .. علت نه ها عیلت.. اصلیش اینه که من از همه فرزندان و خاندانش حرف های مادرشوهرم رو بیشتر گوش می دم. یعن یفقط نمی شنوم گوش جان می سپارم به حرفهاش.. این بماند که گاهی (بیشتر مواقع به علت تند تند و غلیظ حرف زندنشون) متوجه نمی شم چی می گن.. ولی همه اش رو حفظم.. حرف می خواد بزنه می دونم چی می خواد بگه.. یکی رو نیگاه کنه می دونم چی باید بهش بگه..

ایندفعه خودش متوجه شده بود..

کلی هم خوشش اومد..

باری به هر صورت یه بار نشستین جلو من نگین این سیبی چقدر مادرشوهر مادرشوهر می کنه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩




حیوان خانگی..

هر کسی که نداند گمان می کند ما در منزل توله سگی داریم...

دخترکم.. توله سگ اسباب بازی اش را که واق واق می کند و دس و پایش را تکان می دهد در آغوش .گرفته.. به او می گوید.. سگ جون سلفه نتن(سرفه) ..

روشنش کرده و بعد می خواهد ساعتش را عین قلاده دور گردنش ببندد.. صدا می کنه: مامان .. بیا.. نمی ذاره..

بعد دمبشو گرفته می گه.. کجا می خوای بری.. نرو.. نازش می کنه.. و کلی باهاش خوشه..

از اینها خیلی دیده بودم ولی گمان نمی کردم اینهمه دوستش خواهد داشت.. وگرنه براش می خریدم..

...

در ضمن از حیوان خانگی متنفرم .. وگرنه براش سگ واقعی می خریدم..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩




به چه قیمتی؟

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩




اینقدر حرف دارم که خفه شدم...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩




هدف نامعلوم..

اینقدر از صبح در حال تاختن(تازیدن نه .. تاختن در پی امور زندگی) بودم.. از بس با این معچوم (همان خواهر صغری) کل انداخته ام.. از بس ..... از بس..

خسته شدم..

البته از بس پزیدم (همان پخت نمودن غذا) خسته شدم..

دیگه اینکه هدفی برا اومدن تو اینترنت نداشتم..

شاید خواستم از این دو ساعت باقیمانده آزادی جسمی .. روحی.. استفاده کنم...

روحیش که معلومه..

ولی جسمیش بابت شلوار و بلوز آستین کوتاه به بالا می باشد...

.................

بخار شوی درست درمان که هدف از خرید آن تمیز کردن فرش و مبل است .. با مارک .. خواهشمندیم..

سرویس تفلون  هم همین طور... البته با قیمت..

راستی به دلیل مسائلی هنوز مایکرو فرم را نخریدم.. ولی وقتی برم برا هرید می دونم چی باید بخرم.... یادم رفته بود تشکر کنم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩




جان جان جانان جان در جان جانان.. جان جونی های جان در جان..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩




رو راست..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩




وبلاگ خوانی..

تو گوگل ریدرم...

داشتم وبلاگ ها رو می خوندم..

یهو دستم رفت رو کلیک با هیجان داشتم موضوع تحقیقات ازدواجی رو می خونم..

دیدم چقدر موضوعش و نوشته هاش آشناست..

بعدش .. یه خورده فقط بعدش.. دیدم وبلاگ خودمه..

عمق فاجعه انسانی رو در من می تونید ببینید..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩




بخندید..مطلب کش رفته شده از سایتی است...

یه روز یه پسر جوون میره توی داروخانه و به فروشنده میگه که: یه کاندوم می‌خواستم، راستش رو بخوای دارم برای شام میرم خونه دوست دخترم، شاید یه موقعیتی پیش بیاد که بتونم یه کم باهاش حال کنم! فروشنده کاندوم رو بهش میده و پسره میره بیرون، اما هنوز از در داروخانه بیرون نرفته بود که برمیگرده و دوباره میگه: اگه میشه یه کاندوم دیگه هم بهم بدید، آخه خواهر دوست دخترم هم خیلی ناز و خوشگله، همیشه وقتی که منو می‌بینه پاهاشو به طرز شهوت انگیزی باز می‌کنه، فکر کنم اگه خوش شانس باشم بتونم با اون هم یک حالی کنم! فروشنده کاندوم دوم رو بهش میده و پسره میره، اما دوباره از در داروخانه بیرون نرفته که برمیگرده و میگه: یه دونه کاندوم دیگه هم به من بدید، آخه مامان دوست دخترم هم خیلی ناز و دل رباست و همیشه وقتی منو می‌بینه نگام میکنه و نخ میده، فکر کنم از من میخواد که یک کارایی بکنم! خلاصه یه کاندوم دیگه هم میگیره و میره… موقع شام پسره سر میز نشسته، در حالی که دوست دخترش سمت چپش هست، خواهر دوست دخترش سمت راستش و مادر دوست دخترش روبروش. در همین حال پدر دختره هم میاد سر میز شام و یهو پسره سرش رو میاره پایین و شروع می‌کنه به دعا کردن: خداوندا… به این سفره برکت بده… بخاطر همه چیزهایی که به ما دادی ممنونیم… خلاصه نیم ساعتی میگذره و پسره همچنان دعا میکرده: خدایا بخاطر همه لطف و محبتت سپاسگزاریم… آخرش دیگه دوست دخترش شاکی میشه بهش میگه: من نمیدونستم که تو اینقدر مذهبی هستی! پسره هم جواب میده: من هم نمیدونستم که پدر تو داروخانه داره! نتیجه اخلاقی: لازم نیست دلایلتون رو برای هر کسی توضیح بدید، خصوصاً کسی که نمیشناسیدش!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩




عملیات نا محسوس!!!

رفتند تحقیقات .. خانم والده با شوهر والده..

جاتون خالی ..

به قول عزی زجون خان با خود بابای مشکوک رفتند تحقیق..

چون سر کوچشون باباش اونها رو می بینه..

تو کوچشون ٣ الی ۴ همنام مشکوک موجود بود..

یکی شهید بود!!!!!!!!!

یکی نامیزون و بد معتاد بود..

یکی معمولی بود..

یکی هم سر به راه...

مشکوک که داماد ؟آینده ماست همون سر به راهه و تحصیل کرده اشت..

اشت گفتم چون یاد مشکوک معتاد افتادم..

انگاری اوکی شده.. تا ببینیم چی می شه و خدا چی می خواد..

ذر ضمن انگاری عزیز جون خان داره با جناق دار می شه..

تا بعد....

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩




کی مجبورت کرده..

جان من کی مجبورت کرده کامنت بگذاری..

شاید واقعا کسی نباشه که از کامنت بدش بیاد..

ولی من حاضرم حس خونده شدن نداشته باشم.. ولی از این کامنت خرکی ها هم نبینم...

طرف مثلا میاد تو وبلاگ سیبک.. بعد من در مورد اینکه جیشش رو می گه یا نمی گه می نویسم.. یا در مورد اینکه غذا نمی خوره..

اون می گه.. وای چه وبلاگ خوبی داری.. مطالبت آموزنده بود.. منو می لینکی؟ به منم سر بزن...

یعن یطرف حتی نمی دونه این وبلاگ یه بچه دو ساله است..

......

نمونه آخری و زنده ترش همین پست قبلیمه...

من دارم از خوشگلی خانواده خوشچلمون می نویسم.. از پدر شکایت می کنم با بت عمری دروغ و چاخان...

بابت اذیت هاش..

بابت ضایع کردن اجر زحمت های شبانه روزی اش .. که الان تبدیل به بیگاری و پول حروم کردن شده... و البته عمر و وقت حروم کردن..

بعد طرف م یگه..

اخی

چه خونواده خوبی دارین

نازی

خوشحال میشم منو بلینکی

آخه این چه کامنت احمقانه ای که یه نفر می تونه بذاره...

جان سیبی نذارین..

اینجا فقط دفتر خاطراتیه که من دارم..

دفتری که ترس از گم شدن و سوختنش تو اتیش سوزی و پاره شدنش و دیده شدن توسط فک و فامیل ندارم..

دفتری که چند تا دوست مهربون هم گاهی میان می خونن و تو تنهایی من شریک یم شن.. تو خنده هام .. تو ناراحتی هام..

دفتری که گاهی توسط رهگذری خونده می شه.. و شاید رهگذر بشه دوست من.. دوستی که نمی بینمش و از اینکه نمی بینمش ازش خجالت نمی کشم..

همین..

برادر.. خواهر.. کامنت نذار.. خووووووووووووووب...

 

پ ن: ماشین را نمی خریم.. ولی اگه کسی سوناتا خواست خیلی مفت داره می فروشه.. بگه بهش شماره تلفن بدم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩




امان از پدر!!!! از مجموعه گرانقدر فامیل خوشچل ما..

جان پدر...

پدر جان...

همه آرزوی داشتن فرزندانی چون فرزندان تو رو دارند...

بعد تو... البته شما... قدر عافیت نمی دونی..

قربون اون سیبیل چخماخیات برم...

کمی هم به فکر باش...

کی بهت خط می ده که اینقدر دفترت زندگیت خط خطیه...

همه در فکرند مبادا تو نه شما باز مریض شی...

همه در فکر تو اند.. ولی تو نمی دونی که داری همه بچه هات و همسرتو می فرستی تیمارستان...

هی هی ..........هییییییییییییییییییییییییییییییییییی..

من قبل از رفتن به تیمارستان حتی نمی تونم اعضامو اهدا کنم.. از بس حرص خوردم از همه شما ها... کلیه قلب.. مغز همه چیم داره از کار می افته...

به امید پروردگار باری تعالی...

حتی نای تایپ کردن هم ندارم..

 

 

پ ن: بل بشو.. و قمر در عقربی بود منزل پدری...

از صدای داد و بیداد مادرم معلوم بود..

جان پدر حیف این زه و دختر هات نیست..

منظورم خودم نیستم..

جایی که صغری به حرف بیاد بدونید تا یه سال قبلش سنگ ها به حرف دراومده بودند و الان سمفونی اجرا می کنند..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩




شبگرد..

انگاری دیوانه شده ام.. شب ها نم یخوابم روزها بدخوابم.. البته اگه فرگل بیدار نباشه بدخوابم. اگه بیدار باشه هم بیدار..

آخه دخترم با بیدار شدن نطقش وا می شه.. کلی حرف می زنه.. بیدارم می کنه..

یعن یاز جام بلند یم شم.. وگرنه یه شب هم عین دیشب اگه کمی بخوابم خواب راه رفتن و کوه نوردی م یبینم و باز خسته بیدار می شم..

الان هم با فکر مشغول.. سوسکی را کشتم..

همین الان..

داشتم می گفتم .. با فکر مشغول.. آغوشم رو باز کردم تا شاید محلی باشه برا گریه کردن و گوش کردن به حرف های کسی...

(همین)

شاید هم من کمی از نگران یهام کم شه.. و هم اینکه همه رو اون نبینم.. و هی فکرم دنبال راه حل برا مشکل ندانسته نباشه..

..........................

برا تلطیف اذهان عمومی باید بگم که در نهایت بی پولی.. (البته در این رنج که می گم ها.. رنج نه رنج)

شاید یک عدد اتول سوناتا بخریم از نوع سیفیدش..

بعد عمری که نه حدود یک سال و نیم هم قسط بدیم..

و با این خرید و البته فروش اتولی که داریم.. در واقع حساب بنده پاک منی شود.. حساب اعمال رفتاری نه ها.. حساب بانکیم..

حالا برا تشویش اذهان عمومی باید بگم که داداش بنده در ورطه هولناکی فرو رفته.. این ورطه هولناک سفر به دوران کریم خان زند نیست.. ورطه هولناک مالی است..

اون جانب.. با  داشتن ماشین و زمین و خونه در این ورطه فرو رفته که البته فقط زمینی که داره می تونه اونو نجات بده که بدبختانه خریداری نیست..

باری به هر جهت .. ما بیتشر از هر چیز نگران این هستیم که .. اونها با دیدن اتول نخریده ما چقدر باید غصه بخورند.. و چقدر باید افسوس بخورند..

این جدای از حرف و حدیث های تنگ نظرانی است که در سرزمین پدری ساکن هستند..

حالا درد منو متوجه می شید..

ما اتول می خریم تا خوشحال شیم.. ولی با خریدش کلی فکر میاد ...

این افکار جدای از دادن قسط و این حرفهاست...

.............

جهت تنبیه اذهان عمومی..

تو دلت می گی نخر.. مجبوری مگه..

مجبور نیستیم.. ولی باید یه اتول اتومات می خریدیم.. عزیز جون باز زانو دردش عود کرده.. ضمن اینکه این اتول بدجوری دارد مفت گیرمان می آید .. البته با رضایت کامل طرف معامله..

ضمن اینکه با خرید این اتول خانواده عزیز از دست داده ای .. یم توانند اتول مرحوم پدر خانواده را بغفروشند و به مردم مقروض نباشند...

باشد که مورد توجه خداوند قرار گیرد..

.....

خدایا روح مرحوم از رحمت خود بی نصیب مگذار..

........

آغوش ما باز است.. و می شنود..

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩




توجه!!!

دنبال رمز مطلب گذشته نگردین..

مسئله ای نبود.. تمام شد...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩




هانی مهردون!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩




خیانت!!!!!! از مجموعه رازهای خانواده خوشچل ما متاسفانه!!!!!!!!!!!!

لعنت.. لعنت آسمانها و زمین بر تو... لعنت کائنات بر تو...

لعنت بر تویی که با داشتن زن و بچه می روی و به همسرت خیانت می کنی...

لعنت بر تو که مردانگی را در داشتن نشانی می بینی که در سن کهنسالی هم برایت اسباب خیانت است.. همان اسبابی که جوانی را از همسرت گرفت شاید!!!!

لعنت ... لعنت بر تو که قدری برای خود نگذاشتی ، با قدرنشناسی از همسرت...

لعنت بر مردانی که بویی از مردانگی نبرده اند...

لعنت بر مردانی که زن ستاندند در حالی که فقط نیاز به رفع نیازهای جسمانی داشتند.. همان نیاز که با فاحشه ای... یا تن فروشی قابل ارضا بود....

لعنت بر مردی که برود زن بستاند .. ولی به او خیانت کند..

.......................................

 

لعنت...............

لعنت.. لعنت آسمانها و زمین بر تو... لعنت کائنات بر تو...

لعنت بر تو که به همخوابگی مردی می روی که زن دارد...

لعنت.. لعنت آسمانها و زمین بر تو... لعنت کائنات بر تو...

بر تو که کانون خانواده ای را در پی هواهای نفس و جیبت !!!!!!!!! فدا می کنی...

لعنت.. لعنت آسمانها و زمین بر تو... لعنت کائنات بر تو...

بر تو که آبروی خانواده ای را می بری .. تا نمی دانم چه را ارضا کنی...

لعنت.. لعنت آسمانها و زمین بر تو... لعنت کائنات بر تو...

مخصوصا بر تو که همخوابگی با حتی پیر مردی متاهل را به داشتن چه ترجیح می دهی...

...........

 

پ ن: آقایان محترم.. به شما بر نخورد.. ولی واقعا اگر نیازی جسمانی دارید که با همسرتان رفع نمی شود.. خیلی مردانه.. مردانه این را بیان نموده .. و در صورتی که همسرتان توانایی جسمی.. چه می دانم روحی مورد نظر را ندارد خیلی محترمانه قبل از انجام هر کار احمقانه ای از او درخواست جدایی کنید.. مرد باشید و در پی هواهای نفستان .. مردانگی را فراموش نکنید...

خواهرانه می گویم.. مرد باشید..

حتی اگر همسر مورد نظر خانمی باشد که زیر هواهای نفس شما ناتوان شده باشد و پاسخگوی نیازهای شما نباشد.. مرد .. باشید.. و انگ بی مهری به همسرتان نزنید..

مرد باشید ای نامردان .. مرد باشید...

و اما ای خانم محترم یا به نسبت محترم.. یا بهتر بگم در ظاهر محترم..

انتقام بی مهری هایتان را با خراب کردن کانون خانواده دیگری نگیرید..

سیر کردن شکم فرزندانتان را می توانید با افراد مجرد تجربه کنید.. یا زن مرده ها.. یا بی زن ها..

نه با مردان زن دار...

دنیا همیشه رو یه پاشنه نمی چرخه گلم...

 

 

بعدا نوشت: مرده شور زندگی ای ببره که با تداومش باعث می شه آمار طلاق د رایران و جهان کم شه..

هر چند با تداومش آمار خیانت رو در ایران بیشتر از پیش می کنه...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩




فرهنگ غنی!!!

سیستم پخش اتولمون خراب شده انگاری.. رادیو رو فقط می گیره...

داشتیم می رفتیم تبریز داشتند با یزدانی نامی که خواننده بود مصاحبه می کردند...

نمی دونم بگم اعصابم خرد شده بود..

ناراحت بودم .. یا چی...

حالم از این برنامه های آبکی.. مجری های آبکی تر به هم می خوره..

بلا نسبت.. بلانسبت... همشون بی سوادن..

حالا می فهمم فلام مجری برنامه که می ره تو حس و کلی قیافه می گیره بابت دو تا معلومات عمومی و خصوصیش واسه چیه..

از بس دور وب رش افراد بی فرهنگ و بی سواد می بینه که اصلا نمی دونن شعر رو با چند بیت م ینویسند!!!!!!!!!!!! بعد میان راجع به ترانه نظر می دن..

خود خواننده مذکور (البته اگه اسمشو درست گفته باشم) هم تو حرف زدن تعطیل بود که هیچ.. اینقدر تو حس خودتعریفی  بود که حد نداشت...

طرف می خواد نمی دونم چی بگه می گه: آقای یزدانی شما تو این ترانتون با دفرمه کردن صداتون !!!!!!!!!!!! خیلی ترانتون رو شنیدنی کردین ها!!!!!!!!!!

این مثل این می مونه که بگم فلانی وقتی داری ادای عر عر خر رو در میاری خیلی صدات و تقلید صدات جالب و شنیدنی می شه!!!!!!!!!!!

اصلا این طرف می دونه دفرمه یعنی چی؟

و کلی از این مسخره بازی ها..

در ضمن حالم از مجری هایی که حین سوال پرسیدن .. جواب هم به پرسش شونده القا می کنن به هم می خوره...

دیگه بقیه شو نگم بهتره...

پست بعدی رو جدی بگیرید..

وبلاگ دخترکم به روز بود!!!

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0