Daisypath Anniversary tickers سيب مهربون

شارژ ایرانسل

دوستان .. عزیزان برنده.. این کد ١۶ رقمی درسته..

تی جان قربان..

ستاره 141ستاره کد 16 رقمی # (از اینها)یس یا اوکی..
باور کنید جواب می ده.. انگاری این کدها جدیدا 16 رقمی شده..
................
مهمانمون زنگ زد و عذر تخسیر خواست ..
من نمی تونم وارد وبلاگهاتون بشم..
پس بخوانید:
1- دایی جان.. من قربان دخترکت شوم .. اول باور کن فکر کردم عروسکی ناز در گوشه ای از تخت نشسته .. بعد گفتم این ملوسک چقدر شبیه پرنسس است..
و در نهایت شیر فهم شدنم را با جیغی بیان نمودم..
2- قزن جان.. از همدردیت ممنون.. بابت مهمان و مریضی دخترم..
16 رقم درست است..
3- نانا جان .. من خیلی خندیدم.. البته بعد از چند بار خواندن کامنت.. مغزم قفل شده

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩




عروسی و صغری ..........از سری داستان های فامیل خوشچل ما...

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩




مهمان.. از سری داستان های فامیل خوشچل ما..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩




سفرنامه از اخر به اول 2

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩




سفرنامه از آخر به اول.. 1

شنبه:

ما صبح شنبه از خواب بیدار شدیم..

(توضیح واجب:ما هتل ایل گلی نبودیم.. چون نشد که جا بشه و رفتیم گسترش..)

اولین شبی بود که خوابیدم.. البته ساعت .. ساعت بعد آپ دیت وبلاگم..

عزیز جون رفت پذیرش گفت ما می تونیم تا غروب بمونیم.. اونها گفتند نه.. و از اونجایی که ایشون شنبه ماموریت بودند ما رفتیم یه هتل با یه ستاره کمتر..

قرار بود بریم جلفا ولی خسته بودیم. و عزیز جون تهنایی با همکارش رفت..

تازه فهمیدم یه ستاره چه ها که نمی کنه...

هتل مذکور سه ستاره بود.. دلگیر بود.. اتاقش کوچک بود.. دستشویی اش ایرانی بود.. بو می داد.. مهمان های هتلش بلانسبت شما خیلی فرق می کردند.. خیلی را یم گویم چون تا ناکجا آّاد ما را تحت نظر داشتند.. منم یه مانتو پوشیده بودم با یه شلوار فاق کوتاه کتون کرم.. مانتوم از پشت تا روی .. پاسن بود به قول فرگل.. و یه طرفش از پهلو انتهای پاسن اونطرفش از اون پهلو تا یه وجب بالای پاسن..

اینها رو توضیح دادم تا بدونید حضار چقدر حال کردند...

عزیز جونم رفت.. ما دوش گرفتیم.. من و نغمه.. بعد آماده شدیم رفتیم رستوان هتل.. رستوران هتل مکان تاریک و دلگیری بود که خیلی بد بود.. و بوی رستوران می داد..

بی خیال شدیم.. چون دخترک با کلاس من اصلا از چنین جاهایی خوشش نمی آید..

رفتیم پرسیدیم .. رستوارن خوب کجاست؟

تو ولیعصر تبریز آدرس دادند..

آژانس گرفتیم تا هم غذا بخوریم و هم بریم کریمی.. خرید نوقا و این حرفها..

حیف که نمی شه نوقا رو تو کامنت گذاشت.. (در ضمن هانی جان این شارژ ایرانسل ها انگاری ١۶ رقمیه.. من ایرانسل ندارم نم یدونم.. حتی شارژ کردن هم بلد نیستم)

این بماند آقای محترم راننده بدتر از ما تبریز را بلد نبود.. این بماند که ما را با دختری در بغل من خوابیده گذاشت کنار رستوارنی که تو منویش حتی باقالی پلو با ماهیچه بود و حتی فست فود هم داشتند در نیم طبقه ای مجزا و حتی منوی روزانه داشتند..

ما رفتیم نشستیم..

به دستور نغمه میز را تمیز کردند.. منو را دیدیم... با فونت جالبشان منوی شیکی بود..

گفتم باقالی پلو با ماهیچه..

گفت نداریم..

من گفتم مثلا امروز شنبه است و یعن یشما قیمه سیب زمینی که دارید.. گفت نه ..

بعد گفت ببینید خانم ما کلا جوجه کباد (به قول فرگل که به جوجه کباب م یگه جوجه کباد) داریم.. و بقیه اش هم توی منوی فست فوتشون رو نشون داد.. دو تا اسم سخت ها رو گفت نداریم.. و بقیه رو داریم..

دخترک من حالش خیلی خوب نبود..

تو دلم گفتم کاش می رفتیم رستوارن هتل قبلیمون نهار می خوردیم..

با ناراحتی و کمی زیر و رو کردن منوی فست فوتشان بلند شدیم رفتیم.. قبل رفتم گفتم لطفا روی در رستوران بنویسید فست فوت طوفان.. نه رستوران طوفان..

کمی بالاتر از خانمی که تو عینک فروشی بود سوال پرسیدیم.. گفتند برید رستوارن طوفان..

ما هم زیر اب رستوران را زدیم.. سر بالایی ولیعصر را رفتیم بالا.. از مغازه ای خواستیم برایمان آژانس زنگ بزند..

غریب بودن ما از لهجمون پیدا بود.. آقای با معرفت زنگ نزد و تند تند ترکی بهمون شماره داد.. مسخره با اون زنجیر کلفت گردنش...

رفتیم بالتر سوپر مارکک بزرگی بود.. خیلی با معرفت بود.. برامون آژانس زنگ زد.. و گفت رستوارن نیک خوبه.. ما گفتیم بهمون گفتند رستوران ولیعصر خوبه.. با شک گفت خوبه..

ما با آژآنس که پسر جوانی بود رفتیم اونجا پیاده شدیم.. آقای جوان شماره موبایلشو داد تا بعد خوردن غذا ما رو ببره به جاهایی که می خوایم..

رفتیم تو رستوران.. .. جاتون خالی.. کوچک و باریک.. تمییز بود.. ولی کوچییییییییییییک بود می خواستم دخترکم روحیه اش شاد شه.. یاد رستوران هتل گسترش افتادم و کارکنان تر تمییز و شیکش .. اینکه دخترکم تو جو محیط و صندلیش و گوشه دنجمون با حال بدش کمی غذا می خورد..

مغزم هنگ کرده بود.. نزدیک های ١۶ بود.. غذا خوردیم.. دخترکم بیشتر بازی کرد.. افراد خوش برخورد بودند..

جای همسرم خالی بود.. خیلی غریب بودیم..

زنگ زدیم به اون آقاهه.. گفت که رفته سرویس.. دل ای دل کنان رفتیم تا کریمی..

طبق معمول خیابون های تبریز( با معذرت خواهی از دوستان تبریزی) مردها.. نه پسر ها.. البته بیشتر مردان.. (به ظاهر مردان) و تعدا اندکی از پسران .. در حال سیر و سیاحت امر زنان .. ما رو هم از نظر و متلک هاشون بی نسیب نمی ذاشتند..

یعنی این حریصی چشماشون رو باید جزیی از جاذبه های گردش گری تبریز بذارند.. حتی در کنار همسران و دختران زیباشون چششون دنبال بی ریخت هایی عین من بود..

با بچه ای در بغل..

نگاه های حریصشون منو یاد چهار راه و بازار محله پدریم می انداخت وقتی غریبه ای از نوع مونث می دیدند که تیپش هییییییییی خیلی خوب بود)..(اینو گفتم فکر نکنین دارم از شهرتون بد می گم ها)

داداشی تبریز درس خونده.. و حالا معنی حرفهاشو درک می کردم..

باری رفتیم کریمی.. سوغات خریدیم و نیم کیلو شیرینی تر.. که باید بگم کریمی جان دست مریزاد.. ای ول...

زنگ زدم آقای آژانس .. اومد.. گفت نمی رید خرید.. گفتم نه.. همسرم اومده هتل .. باید بریم..

با وجود زیبا بودن و جوان بودنش در ظاهر خوب بود.. حتی اون اقا سوپر مارکتی..

دیدم یهو رفت تو اتوبان و اونجا نوشته به طرف آذرشهر..

گفتم آرا شما دارید کجا می رید؟

گفت از اینجا می رم نزدیکه.. ترافیک نیست.. گفتم لازم نکرده از تو شهر برید..

گفت خانم نگران نباشید..

دیدم خیلی خلوته.. ترسیدم..

با صدای بلند گفتم دور بزنید برید تو شهر من دوست دارم تو ترافیک برم تا هتل..

طفلی رفت جلو تر.. رفت تو شهر.. آدم ها رو دیدم نفس راحت کشیدم.. پسره موند.. موند تا برسه به شلوغیهای زیاد شهر.. جاییکه اینقدر یواش م یرفت که بشه حین حرکت پیاده شد..

گفت خانم.. اگه از اون مسیر رفته بودیم رسیده بودیم... شما مثل خواهر های من.. هر کی تو تبریز به شما بی احترامی کنه به غیرت من بر می خوره.. تبریز و غیرت بی همتاش.. ناراحت بود .. صداش نگران بود.. می لرزید صداش..

بعد عذرخواهی کرد.. گفت شما حق دارید.. تهران بزرگه.. من خودم هفته پیش تهران بودم.. من توش گم شدم.. من ترس برم یم داره..

تبریز کوچکه.. یکی شما رو اذیت کنه تبریزی با غیرت حالشو می گیره..

منم گفتم به من حق بدین من مسیر رو بلد نیستم.. ترجیح می دم از تو شهر برم..

ما رو رسوند..

البته بعدش با عث شد ما راه جدید پیدا کنیم تا راحت بدون اینکه بریم تو شهر از تبریز خارج بشیم..

شماره موبایلشو دارم... به عزیز جون گفتم رفت تبریز زنگ بزنه اون بره دنبالش فرود گاه..

رفتیم هتل..

عزیز جون اومد.. البته ساعت ٢٠:٣٠ بعد هم رفتیم رومیکای وحید.. بیرون شهر شام خوردیم.. و اومدیم تهران..

...........

از تبریز فقط ایل گلی رو دیدیم.. چرخ و فلت سبار شدیم.. اولاقگ سبار شدیم.. ماشیم سبار شدیم.. موتور سبار شدیم.. شهر باسی هم رفتیم.. (اینها همه یه جا بود.. ولی به زبون فرگلم می گم) غذا اوردیم(خوردیم.. ).. ریستوران رفتیم... هتل رفتیم..

بازار رو هم دیدیم .. متلک های ترکی هم شنیدیم.. ولی چون متوجه نمی شدیم به اونجامون هم به حساب نیاوردیم..

بازار فرش که دوست داشتم بسته شده بود...

شاید یه بار دیگه بریم تبریز.. اونوقت همه جاهاییکه دوست دارم بریم..

فقط معرفت با معرفت هاش اینقدر منو شرمنده کرد بابت داشتن همشهری هایی که به فکر چاپیدن مسافرهاش هستند..

چون نه کرایه زیاد می گرفتند .. و خوب آدرس می دادند و ما رو نمی پیچوندند.. هر چند ما کلا نمی فهمیدیم اونها چی می گن.. و اونها متوجه نمی شدند ما چی می گیم..(شوخی کردم)

 

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩




یاشاسین !!!!

سلام..

به گیرنده های خود دست نزنید..

سلام منو از تبریز می شنوید..

ما همه خوبیم اما تو باور نکن!!!!١

الان امیدوارم جای نگرانی نباشه.. شما هم خودتون رو ناراحت نکنین!!!

چرا؟

خب برا اینکه دخترکم شب قبل حرکت تب داشت بعد هم وقتی رسیدیم اینجا اسهالی شد.. دل پیچه و این حرفها.. دیشب بدترین شب رو گذروند..

میام خوب براتون تعریف می کنم..

فقط نه ما جایی دیدیم.. نه بهمون خوش گذشت..

چند جایی رو دیدم.. ولی عین یه نفر که داره از شدت جیش می سوزه و هول هولی اس ام اس می خونه و حتی توان خندیدن نداره...

عین همون ها بودیم..

میام .. البته فردا شب حرکت می کنیم..

دارم می فهمم کلا د خترک با کلاسی دارم.. می دونستم ها .. ولی دیگه باورم شد..

اینقدر شیرین زبونی کرد که حد نداره...

تا بعد بای...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩




تبریز

هتل سوییت ترجیحا.. (جایی که بشه برا فرگلم غذا بپزم)

هتل خوب تو تبریز.....

غذاخوری های مناسب...

مسیر خوب تا از تهران...

دیدنیهای بین راه... مکانهای دیدنی تبریز.... 

همه اینها رو یم خوام بدونم..

من وسواسی هستم.. نم یتونم هر جایی غذا بخورم.. نم یتونم هر جایی بخوابم..

خیلی حساس هستم..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩




برندگان مسابقه من کدوم هستم..

سوال مسابقه این بود که من کدوم خرس هستم تو عکس سمت چپ وبلاگم...

آنچه مسلم است.. (البته برا من مسلم است) اونی که این عکس رو طراحی کرده و زحمت دیزاین  وبلاگ منو کشیده برنده مسابقه است...

و پاسخش این بود که خرس سمت راستی من هستم..

و با تمام ظرفت خاص خودش اونو تشریح کرد..

ولی بقیه گفتند که سمت چپیه من هستم و خیلی جالب تشریح کردند..

برا اینکه نه سیخ بسوزه نه کباب ...ما افراد را به دو دسته چپی و راستی!!!!!!!!!!!! تقسیم کردیم..

بین راستی ها!!!!!!!!!! هانی جان را برنده افتخاری نه ... با افتخار برنده اعلام می کنیم..

و در بین چپی ها دایی جان و قزن جان با هم اول می شن...

جوایزشون هم یه شارژ دو تومنی هست که در قسمت نظرات وبلاگشون ارسال می شه.. فقط اونها تو کشوی محل کار عزیز جون خان هستش..

ناقابله ولی خیلی حال می ده..

مگه نه؟

......................

 

پ ن با شرمندگی: متاسفانه تعداد شرکت کنندگان محدود بود...

پ ن با افتخار: جواب هانی جان معرکه بود...

پ ن با خجستگی : منتظر مسابقات بعدی باشید..

پ ن با تقلب: می تونستم یه نفر رو به عنوان برنده اعلام کنم ولی اینکارو نکردم.. در عوض ٣ نفر خوشحال شدن..

پ ن پارتی بازی: حرفی ندارم..

پ ن تبریک: دایی جان قزن جان هانی جان نوش جان!!! :)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩




آمدیم..

ما امدیم.. انها جمعه امدند.. ما دیشب امدیم..

آنها امروز بعد از ظهر رفتند..

آنها شاید یک ماه دیگر بیایند..

آنها شاید زودتر بیایند..

آنها از دیشب برایمان فیلم خاطرات گذاشتند..

آنها امروز فیلم را تفسیر کردند..

آنها از ما کادو گرفتند و رفتند..

آنها تا می توانند به فرگل محبت می کنند..

آنها رفتند.. ولی توهم بازگشت آنها را داریم..

مادر آنها با ما مهربان بود..

در خانه آنها هر چند دهن ما سرویس شد ولی خوشحال شدیم توانستیم باری از دوششان برداریم..

جتی پدر آنها به ما محبت کرد..

ما خر محبتیم به خدا..

پدر آنها خیلی ما را تحویل گرفت..

الهی گوش شیطان کر شود و هر که نم یتواند ببیند کور شود..

پدر آنها بدجور هوای ما را داشت..

مادر آنها ما را خیلی مورد تفقد خود قرار داد..

ما هر چند کمبود محبت نداریم باز می گوییم خر محبت آنهاییم..

آنها که امروز رفتند کلی هدیه به فرگل دادند..

ما هم جهت بیرون امدن از شرمندگی.. هدایای انها را دادیم..

آنها هنوز نرسیدند..

مادر آنها بیان نمود تو خسته ای خوب شد که انها کار نداشتند و امدند..

ما نمی دانیم چه شده است.. ولی همچنان نگران پدر مادر و خانواده خواهرش هستیم که بینشان کارخانه شکر آب شده.. و این کارخانه آب کنی مسببش هیچ کس نبوده جز انهایی که امروز رفتند..

ما شاید به دیار همان کس برویم که حافظ گفت اگر بدست ارد دلش را به خال هندویش بخشد سمرقند و بخارا را..

و سخت نگران خورد و خوراک فرگل هستیم.. آیا کسی می تواند لیست دیدنی های آن دیار را به ما معرفی کند.. و در ضمن غذاخوری های مناسب و درست درمان را نشانمان دهد؟

ممنون..

برندگان مسابقه آخر مرداد  به شرح ذیل اعلام می شود:

......

در پست بعدی اعلام می شود..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩




گوشی رو بدین فامیلمون!!! از مجموعه جاری نامه

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩




دو به اضافه دو بیست!!

عزیز جون دییییییر میاد خونه.. امشب یعنی دیشب تو شرکت مهمون داشتند..

البته ما خونه ازی اینها بودیم.. میاد دنبالمون .. ما میام خونه.........................

............

.............

عزیز جون خیلی خسته بود بیهوش می شه..

من بیدارش می کنم.. برا اینکه متوجه شم هوشیار یا نه می گم دو به اضافه دو؟

می گه بیست..

می گم بیست..

می گه خوب اره.. می گم چقدر زیاد.. می گه بستگی به موقعیت داره.. ولی توجه کن.. تا بیست چند تایی از اونها پریود هم هستند..!!!!!!!!

می میرم از خنده..

اون هم یم خنده.. فکر کردم سر کارم گذاشته..ولی متوجه می شم نه.. تو خواب بیداریه . ..

می گم عزیزم.. خیلی موضوع بهت فشار اورده؟

می گه.. اوهههههه.. چه فشاری..

می گم دو دو تا..

می گه نمی دونم..

تا مصلحت چی باشه...

..........

فشار بیش از حد بصورت تب خال زشتی رو لبهای عزیز جون صبح به ما دهن کجی می کرد..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩




ممه ای که توسط خودی ها برده شد!!!

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩




راز!!!!!!!!! از مجموعه جاری نامه

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩




همه جور اجیل.. سالگرد عقد.. خواستگار کنون..

رفتیم هالی دی..

اون شعبه رو که با عزیز جون قرار بود بریم کلا جمع کردند.. فکر کن.. چقذه من خوش شانسم..

عزیز جون گفته با اون تاپ شلوارک هالیدی که یاسی رنگه یه جور دیگه هلو می شی...

ما هم خجسته شدیم رفتیم یه دونه شلوارک بلندتر گرفتیم مشکی با خطوط قرمز...

با یه تاپ قرمزززز با خطوط مشکی..

اومدیم خونه.. فرگلک به تبعیت از پدرش می گه.. مامان جون چه اشنگه...

مبارککه..

من پوشیدمشون.. فرگلم کلی هیجان زده شد.. پدرش بیشتر..

درسته گندلو و چاق هستم و شیکم و مسائل دیگه تو افساید ولی خوب هلو که هستم...

دخترم یه کم نیگام کرد گفت.. واستا مامان برم توپ بیارم اوتبال بازی تنیم.. (فوتبال )

یعنی مردم از خنده.. دخترکم خیلی بین من و منچستری ها شباهت دید.. و یه لحظه حس کرد دیوید بکهام جلو روشه.. البته یه کم هم شبیه مهدوی کیام وقتی سیباس (لباس) قرمز می پوشمچشمک

.....................

سالگرد عقدمون مبارک..

الان ٨ سال و ٩ ساعت من رسما همسر تو هستم..

بترکه چشم حسوووووووووووووووووووووووود.. و نامرد و ناکس...

عسلم .. عشقم.. ٨ سال و ٩ ساعت عشق بی پایان من تقدیم تو باد..

عزیز جون.. دوست دارم.. دوسسسسسسسسسستتتتتتتتتت دارم..

یه روز با عزیز جونم کل انداختیم.. من وسط ها گفتم اگه فلان می شد من زنت نمی شدم..

اونوقت الان خوشبخت بودم..

عزیز جونم با حسرت نیگاهم کرد و گفت.. ولی این گل خوشگل رو هم نداشتی..

من گفتم خوب شاید دو تا گل داشتم..

گفت:ولی هیچکی فرگل که نمی شد که..

.........

عزیز جون نه تنها هیچکی فرگل نمی شه و نمی شد.. هیچکی تو نمی شه..

اصلا تو تافته ای جدا بافته از دنیای مردان..

هر چند بدی هات هم همینطوره هاشیطان

.......................

امروز صحنه های مراسم عقدم عید برق و باد از جلو چشمم رد می شد.. یهو با حرص یادم افتاد برادر شوهر نفهم من در عین نفهمی.. رفته بود خودش دسته گل احمقانه برام سفارش داده بود.. رفته بود کیک سفارش داده بود.. رفته بود ماشین عروش رو احمقانه تر احمقانه تزیین کرده بود..

خیلی ببخشید ها... خیلی احمقی ...

به عزیز جون با حرص اینها رو گفتم.. اونم گفت خب خیلی احمقه..

.....................

حال نوشتن ندارم.. معلومه نه؟

دوستان بروید در تاریخ ٣١ مرداد وبلاگم.. و در مسابقه شرکت نمایید و از شارژهای ایرانسل لذت ببرید..

...................

 دیشب مشکوک ٢ و خانواده محترمش رفته بودند منزل ما جهت امر خطیر آشنایی..

بابا جان از بوم افتان من!!!!!!!!!! از اونور بوم افتاده بود..

کلی از اونها خوشش اومد و امروز در پیشگاه من از خواهرم بابت انتخابش تشکر کرد!!!!!!!!!!!

دیروز تیکه ای به پدرم انداختم مبنی بر اینکه اخلاقش خیلی خجسته است..

اونم گفت که اخلاق عین من هیچکس نداره..

شوهر مثل من ادم داشته باشه ۵٠ تا!!! (تکیه کلام بابامه.. در وصف خوب بودن چیز یا کسی)

منم گفتم راست می گی بابا جان.. من به مادرم بگم در فکر ۵٠ تا که نه ۵ تای بعدی عین تو باشه..

لجش گرفته بودهاااااااااااااااااااااا.. منم دلم یه نموره خنک شد..

در ظاهر خوب بودند.. از خواهرم بییییییییییسسسسسسسسسیار خوششون اومد...

شنیدیم دسته گلی بسیار زیبا به همراه شیرینی اورده بودند .. (البته قرار بود نیارن ها) و با شنیدنش من یاد دسته گل های خودم افتادمناراحت

باری به هر حال...

انگاری خواهر ما رفتنی است..

راستی ما نرفتیم ها.. شاید اینبار بریم..

خواستم بگم رفتنی نشدیم..

داماد همه چیزش خوب است جز.. اینکه سربازی نرفته هنوز.. و البته کار درست درمانی ندارد..

دوستان که معنی همه چیز را نمی دانند شاید از تبعات اخلاق بد و خانواده بد در امان بوده اند.. گفتم تا بدانید..

..............

مسابقه یادتون نره..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩




آش شهرک!!!

اینکه حالا دیگه فقط دستم نیست جای خود دارد...

اینکه دیگه دستت بشکنه نیست و داره دستم از گردنم جدا می شه..

ولی ماجراهای عصبی دیروز کلی حالمو بد کرد..

می دونم الان خیلی هاتون م یگین ما تلفسیون نمی بینیم..

ولی اونهاییکه این سریال جراحت رو می بینن متوجه می شن من چی می گم..

هوشیه می زد تو سرش و داد می زد من اتیش نزدم..

دیروز منم همینطور می زدم تو سرم..

چی می گفتم یادم نیست .. ولی هر چی می گفتم .. می دونم در مورد اتیش سوزی نیود!!

دیروز.. در منزل ما سگ می زد گربه می رقصید..

سوسن خانوم می خوند من می رقصیدم..

در همین حال خوش خوشانم .. همسرم که کاملبا در جریان درد دست من بود.. گفت مهمون داریم..

تو فریزر هیچی نداشتم .. داشتم در حد ٣ نفر خودمون..

اخه تازه تازه می خریم.. ضمن اینکه من ٢ روز پیش یخچال فریزر رو تمیز کردم..

اونم تمییییییییز بود..

به هر جهت..

قراربود پلو هم نپزیم...

غذای بیرون هم نه..

...............

دستم درد یم کنه اینها رو نمی گیم تا اینکه بگم با چه بدبختی رفتیم خرید..

با فرگل..

فرگلی که حس قدم سدن داشت...

غذامون خوشمزه بود..

به عزیز جون گفتم از شهرک .. حتما از شهرکمون اش بخره که خیلی خوشمزه است..

عین اش خودمونه..

٣ روز بود هوس کرده بودم..

عزیز جون که قرار بود ساعت ٥ اینجا باشه ٥ دقیقه به افطار رسید..

آش هم از شهرک غرب خریده بود.. یه اش جا نیفتاده.. حبوبات نپخته مسخره..

١ ساعت گذاشتم رو گاز تا جا افتاد فکر کن..

مهمونهامون هم توجیه نبودند که درسته روزه نیستند ولی باید افطار باشند.. چون ما شام و افطار یکی می خوریم..

این توجیه کار عزیز جون بود..

همون سر افطار قبل اومدن مهمونها هم یه خبر خجسته در مورد فامیل خوشچل شنیدم که کلی هیجان زده شدم..

البته این ربطی به خوشچلی خانواده نداره یعنی داره ها..

بذار اینم بگم تا به خجستگی من در این لحظه پی ببرین..

یکی از فامیل هامو که نمی گم کی.. یه دونه دختره..

برادر نفهمش شوهرش داد..

می گم نفهم.. شما می خونید نفهم ولی خیلی نفهمه...

بذارید راحت بنویسم.. ولی پست رو خصوصی می کنم..

دختر خاله ام یه دونه دختر بود..

با ٤ تا داداش.. یه داداشش رفت پزشکی بخونه تهران..

خانواده  مذهبی خفن..

دختر خاله ام١٨ ساله..

(این موضوع خیلی وقت پیشه ها..

١٩سال پیش..

پسرخاله کونی بنده رفت دانشگاه کلی همه رو دستمالی کرد.. کلی حال کرد و به این نتیجه رسید که دانشگاه محیط خوبی نیست.. چون هر دختری بیاد مجبوره با پسرهای لشی مثل اون لاس بزنه..

دخترخاله ام دانشگاه الزهرا یه رشته خیاطی قبول شد.. بدون کمک .. بدون کلاس.. با ٤ تا داداش ..

که ٢ تاشرو در نفهمیشون شک ندارم..

داداشه نذاشت بره دانشگاه..

همه هم هر چی این گفت قبول کردند..

به اولین خواستگار ٣٤ ساله شوهرش دادند...

شوهرش سیگاری بود.. کنار هم بودند یکی به نظر دختر بود یکی پدر..

شوهرش بیمار قلبی بود..

شوهرش انسان بود.. شکر خدا ولی...

ولی دخترخاله من بچه بود.. نادان بود.. ظاهربین بود.. دهن بین بود.. خاله زنک بود .. چون خاله ام خاله زننننننننننک بود..

دو تا بچه داره...

شوهرش یه بار توسط شریکش کلاه برداری شد... و دفعه دوم توسط خواهرزادهاش کلاه گذاری شد..!!!!!!!!!!!!!

اگه به خانواده همسرش اطمینان می کرد.. اگه اموالش رو به جای خواهرزاده به اسم خانمش کرده بود..

زندان نمی رفت..

بدهکار نمی شد...

اموالش رو از دست نمی داد.. مغازه اش رو خواهرزاده نفهمش از دستش در نمیاورد..

بیکار نمی شد..

بستری نمی شد..

دخترخاله ام علیل و بیمار نمی شد..

پسر دختر خاله خودزنی نمی کرد..

دخترش دپرس و ازرده نمی شد...

...........

برادر کو....نی هوس باز نفهمش.. در پول غلت می زنه..

کمکشون می کنه.. ولی یه فکر اساسی نمی کنه..

دختر خاله ام دیگه ناتوان نمی تونه خیاطی کنه حتی تا خرجش در آد..

کل فامیل مسلمونمون نمی دونم کجان که مادر من با اینهمه گرفتاری (و به قول عزیز جون بدهکاری های نهفته پدرت) به فکر کمک کردن به اون...

یه پیشنهاد داشتند که نشدنی بود..

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩




حمایت..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩




اعتماد به نفست منو کشته..

آگهی:

کارشناس ارشد می خوام در رشته های .. و... و... و...

مسلط به ای تی.. مسلط به کنترل پروژه.. مسلط به... مسلط به... و مسلط به...

..........

عزیز جون یه دختر با چهره ای در خور تحسین می بینه.. و قد بلند..

عزیز جون: خانم شما کارشناس ارشد چه رشته ای هستین؟

خانم: من اسمم در کارشناسی ارشد فلان رشته چند روز پیش در اومده.. از ول مهر هم می رم سر کلاس!!!!!!!!!!!هیپنوتیزم

عزیز جون: تعجب خوب چه کاری بلدید؟

خانم: سوالهان؟یول

عزیز جون: هنرتون در زمینه درسیتون چیه؟

خانم: سوالهان؟یول

عزیز جون: تحلیل کردن بلدی؟ بعد  نوشتن تحلیل؟

خانم: سوالهان؟سوالیول

عزیز جون: در مورد ای تی چیزی میدونید؟

خانم: با خوشحالی.. بله بله..

عزیز جون: خوبه .. چی می دونید.. در چه زمینه ای کار کردید؟

خانم: اوههههههههههههه نه در اون حد.. داشتم می اومدم تو اینترنت سرچ کردم یه چند خطی خوندم در موردش که حالا یادم نمیادیولاوه

عزیز جون گریهمتفکر ما از این مصاحبه نتیجه می گیریم اعتماد به نفس بالای ایشون از خاطر جمع بودن در مورد ظاهرشون بوده.. و نتیجه م یگیرم بدجوری راه رو اشتباه ا ومدند...

 

 

...........

ضمن اینکه عزیز جون با دیدن افراد مونث قد بلند گاهی یاد خانم برادرش می افته و شدیدا علاقمند می شه بیشتر طرف رو تحویل بگیره...

دست خودش نیست از خانواده دوستی بیش از حد...

 

.....................................

هانی جون دوست دارم ها.. خدابساز خود راضیچشمک

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩




دارند ژنتیک منو ارتقا می دن.. و به زودی منو هک می کنند

دانشمندان ژنوم سیب را رمز گشایی کردند

برای نخستین بار کد های کامل ژنوم سیب رمز گشایی شد. (یعنی پس منو پیدا کردند و به زودی منو هک می کنند)
 این تحول می تواند در تولید سیب های خوشمزه و سالم تر بسیار مهم باشد. ویژگی های منحصر بفرد سیب در مقایسه با دیگر میوه ها موجب شد تا دانشمندان اقدام به رمز گشایی ژنوم آن نمایند. بر این اساس سیب به مانند گلابی و بر خلاف بسیاری دیگر از میوه ها مانند توت فرنگی و تمشک، 2 برابر بیشتر کروموزوم دارد که موجب تمایز آن به نسبت دیگر میوه ها می شود. ژنوم سیب 17 کروموزوم دارد در حالیکه ژنوم میوه های دیگر مانند هلو، تمشک و... 7 و 9 کروموزوم دارند. این یافته نشان می دهد تکامل سیب مربوط به زمانی است که یک سلسله رویدادهای فاجعه آمیز در کره زمین موجب انقراض دایناسورها گشت. بررسی ها نشان می دهد که این رویدادها به 60 میلیون سال قبل بازمی گردند که در طی آن جد سیب در پاسخ به فشارهای محیطی و جهت ادامه بقاء از تیره گل سرخیان جدا گشت.
................
خداییش از اولش هم می دونستم منحصر به فرد هستم.. تازه یه سیب هلو نشان هنوز کشف نشده  وگرنه کروموزوم های منو با هلو جمع کنند می شم یه ابر میوه...
جد من طفلی نتونست فشارهای محیطی رو تحمل کنه..
و از تیر طایفه خودش جدا شده.. با این وجود موجود پیشرفته و مستقلی شده..
ما از این نوشته علمی نتیجه می گیریم.. اجداد ما هم حتی تحت فشار بودند..
حتما اونها هم مادر همسر و جاری اینها داشتند..
یه بابای مهربون هم داشتند!!!!!!!!!!
یه خانواده خوشچل هم داشتند..
تصور کن..
با وجود اینهمه فشار باز هم بعد از جدایی از تیر و طایفه پیشرفت کرده اند..
واسه همینه من هی م یخوام برم خارجه ها.. واسه همین...
..................................
چون فرگل به مهربون می گه مهردون.. و من هلو شدم.. زین پس به جای سیب مهربون می تونین بگین هلو مهردون..
البته دخترکم عاشق هلو هم هست.. مخصوصا از این پت و پهناش!!!!!!!!!!!!
.........
دخترم عاشق این مورد که از خونه پارسا اینها یا از خونه ازی اینها یه وسیله با خودش برداره..
این مشکله؟
یا در کودکان طبیعیه..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩




احتمالا رفتنی شدیم..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩




توافق شد... بابی خوشچل..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩




بابا جون داری حالمو به هم می زنی..

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩




دستت بشکنه!!

کی گفت دستت بشکنه سیبی؟ کی؟

دستم از دیشب داره می شکنه از درد..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩




تنها شدیم..

امروز سحر ساعت ۵:۴۵ دقیقه بامداد ما بعد از ٢۶ روز کاملا تنها شدیم..

من و عزیز جون و فرینا..

هر چند بودن خواهرهام و مادرم و خانواده من رو کلا عزیز جونم دوست داره...  ولی در هر حال تنها شدیم...

.............

امشب سالگرد حنابندونمون بود..

نه قزن جان دیگه شیرینی نخریدیم.. ٢ جعبه شیرینی در یخچال داریم..

امشب برا اینکه دخترکم بهش خوش بگذره رفتیم.. ریستوران.. (رستوران)

افطاری خوردیم امدیم..

البته بعد تاب و سرسره بازی...

 

امروز به هم ریخته بودم اساسی.. بابت موضوع معصوم..

کلی باهاش حرف زدیم و بهش گفتم: ابجی جان.. مگه نگفتم قبل عاشق شدن با عقل تصمیم بگیرین.. عاشق که شدی کلا چشات نمی بینه گوشات نمی شنوه..

مغزتم تعطیل می شه..

به زهره اینها رو توضیح دادم که مبادا اذیت شه.. هر چند زهره اهل عاشق شدن نیست..

بهش گفتم که قبل اینکه مهر عزیز جون بیفته تو دلم.. می گفتم از خنده پسره خوشم نمیاد...

خوبه ها ولی بد می خنده..

ولی حالا بهترین خنده رو زمین برام خندیدن عزیز جونه.. مخصوصا وقتی اساسی از ته دل ریسه می ره و چشاش کلا بسته می شه...

اینو با خنده می گفتم و اونها هم کلی خندیدن..

ولی جدا.. من عاشق خندیدنش.. عاشق بوی تنش.. حتی اگه ٢٠ روز حموم نرفته باشه.. عاشق موهای رو گوشش (چیزی در هر کس دیگه ای ببینم بدم میاد) عاشق جوش هاش .. مخصوصا کندن جوشهاش.. عاشق کله در حال تاس شدنش............

و عاشق همه مهربونیهاشم...

.. خلاصه مجردها.. وقتی عاشق نشدین.. وقتی دل نبستین.. وقتی هنوز عقد نکردین باید سنگهاتون وا بکنین..

وگرنه.. وگرنه ممکنه به بهانه خاکی شدن کفشتون با پای طرف از هم جدا شین...

..........................

 

پ ن فرگلی:

  • مامان بوج میلاد مهردونه (مهربونه) من دوسش دارم هااااااا...
  • مامان بوج میلاد دوره ... پا نداره ساتمونه (ساختمونه) .. جیش هم نداره... ولی مهردونه..
  • ماماااااااااااااااااان.. من گفتم سلام بوج میلاد دوست دارم...
  • من وقتی بابا شو بغل کردم .. می دوئه میاد می گه.. مامان منم با ال (بغل) کنم ... منم بابا رو دوست دارم..
  • ماماااان از ریستوران که اومدیم نریم خونه.. باشه؟ باشه؟ قدم بسنیم بریم پارچ (همون پارک غلیظ)
  • مامان بیا عسک ها رو نیگاه بسنیم.. بیا.. (عکس خودشو وقتی پارسا بغلش کرده می بینه) مامااااااان ببین پارسا چقدر مهردونه.. انینا رو دوست داره.. دیدی؟
  • عزیز جون از پشت بغلم کرده میاد از پشت پای باباش بغلش می کنه می گه حالا بریم..
  • معصوم می گه به برج میلاد انگلیسی سلام بگو.. می گه سلام بوج میلاد انگلیسی...
  • ماماااااااااان.. ببین.. ماه رو دیدی.. سیتاره دیدی.. دیدی چقدر قشنگه...

دختر با احساس من خیلی مهردونه.. خیلی محبت رو می فهمه.. خیلی حرف گوش کنه.. و اینقدر ر به ر قشنگ قهر می کنه کهخ نگو.. هر وقت گریه می کنه می گم بخند تا مامان حرفتو گوش کنم.. وسط گریه اینقدر با نمک هه هه هه م یگه که می خوای قورتش بدی..

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩




نگرانی های یک خواهر عروس!! 1

سلام..

دوست معصوم اومد خونمون..

چهره دلنشینی داشت.. نه فکر کنین زیبا بود نه.. دلنشین بود..

منم بی جنبه همش نیشم اینطوری بودنیشخند تا اینکه عزیز جون اومد...

و یه کم جو از سنگینی اومد بیرون.. شیرینی و یه شاخه مریم خرید..

از همه جالب تر رفتار فرگلم بود..

عسلکم عاشق مشکوک شده بود.. مشکوک همان داماد اینده است..

یکی کی اسباب بازی هاشو می اورد و به صورت صامت معرفی می کرد..

اصلا یه کلمه هم نگفت.. هیجان داشت..

مثلا از یه سری ۶ تایی دفتر نقاشی.. ٣ تاشو براش خریدم..

اون دفترشو به مشکوک نشون داد بعد دفتر رو برگردوند و عکس اون دفتر و ٢تا دیگه که کوچیکش پشت دفترش بود رو نشون داد و بعد با اشاره فهموند که اینها هم مال منه و دارمش..

مداد شمعی هاشو نشون.. داد.. دیدم بچه ام هی میره تو اتاق هی میاد..

گفتم خسته نشه استخر اسباب بازی هاشو اوردم بیرون..

از ذوق زدگیش یه کم نطقش وا شد..

بعد دیگه بابش که اومد کلا هیجان زده شد..

عزیز جون یه کم نشست و رفت خوابید..

مشکوک هم گفتیم بره بخوابه..

فرگلم رفت تو اتاقش رو تختش.. اینقدر اروم دراز کشید تا بعد نیم ساعت خوابش برد..

این مورد اولین باری بود اتفاق می افتاد..

اولین بار بود دخترکم اینقدر اروم تو تخت خودش.. و بدون کمک خوابیده...

یه صحنه جالب بود معصوم رفت تو اتاق مشکوک از خواب پرید نشست.. رگل هم به تبعیت نشست.. مشکوک خوابید فرگل هم خوابید..

................

تا دقیقا کموقع اذون بیدار شد.. و بازنطقش کور شد تا بعد افطار و شام..

مشکوک پسر رله ایه... با افتخار می گه معصوم رو دوست دارم..

وقتی عزیز جون شروع کرد به حرف زدن.. معلوم شد کلی اینها با هم عدم تفاهم دارند..

یهو دلم هررررررررررررررری ریخت...

کلی صحبت شد.. کلی حرف شد...

ولی....

این دو تا خیلی با هم مشکل حل نشده داشتند..

به مشکوک گفتم ببینید باید مسائلتون رو تا قبل ازدواج حل کنین.. بعد ازدواج خلاصه طرفین هی کوتاه میان اگه عاقل باشن... گیرم تو فقط کوتاه بیای... یا جفتتون.. به هر وقتی زندگی فقط بشه کوتاه اومدن یه جاش دیگه خود زندگی مشترک از کوتاهی تموم می شه...

یه جایی کاسه صبرتون سر رنگ شلوار همسایه که مطابق سلیقه شما نبوده لبریز می شه.. یه جایی سر موضوع احمقانه ای یکی از خود خوری زیاد می ترکه...

داشتم حرف یم زدم ولی دلشوره ولم نمی کرد.. و نم یکنه..

بهش گفتم کوچکترین موضع رو تا قبل مشترک شدن حلش کنین..

تمام چیز هایی که تجریه کردم .. و اعصابمو روش گذاشتم.. و جوووووووووووونیمو..

غیر مستقیم گفتم..........

آخرش هم گفتم درسته شما دارید حرفهاتونو می گید.. ممکنه روزی که امیدوارم نیاد شما دعواتون شد و حق با شما بود...ولی.. ولی من معصوم رو اندازه تمام دنیام دوست دارم...

در نهایت بی رحمی بهتون می گم فقط یه مو از سرش کم شه قیمه قیمتون یم کنم..

و یه نفس راحت کشیدم..

گفتم الان داریم منطقی حرف می زنیم.. الان داریم در حین خونسردی و ارامشی که شما دارید معصوم رو به ارامش و متانت دعوت می کنیم ولیییییییی...ولی روزی روزگاری.. مهم نیست کی چی گفته کی تقصیر داشته.. مهم اینه که معصوم خواهر منه و من نمی ذارم آب تو دلش تکون بخوره نه من .. هیچکی.. حتی همسرم...

و باز یه نفس راحت کشیدم..

گفتم برید سنگ هاتو وا بکنید.. با هم به تفاهم برسید...

مهم نیست چی می خرید.. کی عروسی می کنید.. من باشم یا نباشم.. مهم اینه که خوشبخت باشید...

.........

عزیز جونم از همین تریبون ازت قدردانی م یکنم.. حق برادری رو بر معصوم تمام کردی...

حرف هایی زدی که شاید هیچکی... تو هیچ مراسم ازدواجی نگفت و نشنید..

ممنون گل زیبای زندگیم.. ممنون کارهایی که نکردی و نذاشتند بکنی رو برا معصوم انجام دادی ...مممنوووووووووووووووووووووون...

.....................

بقیه ماجرا برا بعد...

محتاج دلداریتونم...

کاش قبل اینکه همدیگه رو دوست داشته باشند این حرفها زده می شد.. کاااااش

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩




پارسی گویان .. با سواد!!!!

وقتی تو آژانس نشستی.. وقتی تو این گرما هوا چاره ای جز گوش دادن به چرندیات رادیو نداری.. حرف های خنده دار می شنوی..

کاش نویسنده های متن های رادیو از تحصیلات بالا با علم بالا برخوردار بودن.... البته در صحبت کردن و نوشتن به  زبان فارسی مسلط..

من ادعایی برا درست نوشتن و درست حرف زدن ندارم. ولی انتظار دارم طرز صحبت صحیح رو از روزنامه .. کتاب.. تلفسیون.. و غیره یاد بگیرم..

کاش نویسندگان متن ها در هر موردی که می نویسند با صاحب نظران اون موضوع هم مشورت کنند..

من می گم نویسندگان متن ها چون معتقدم .. مجریان از روی نوشته هایی که بهشون می دن .. برنامه اجرا می کنند و بداهه گویی ندارند...

در حالیکه اگه مجریان و گویندگان بداهه گو هستند .. کاش بیشتر از اونکه به .. به نمی دونم چیشون امتیاز می دن و استخدام می شن.. به علمشون توجه کنند..

یه برنامه هست در مورد کتاب خوانی... به اسم یار مهربان..

شبکه 2 نشون می ده ........

یه نمایش داره بعد یه خانمی با احسسسسسسسسسسسسسااااااااااااااااااااااااااااسسسسسسسسسسسسسسس کتاب می خونه..

فکر کن داشت می گفت این کتاب خیلی خوبیه.. هر چند جثه کتاب بزرگه...

یه چیزی تو مایه های اینکه بگی فلانی تو ادم خوبی هستی ولی حیف قدت 156 کیلوئه!!!!!!!!!!!!!!!

تازه اینقدر بد کتاب خوانی می کنه که حد نداره...

برنامه زنده نیست.... نگید خانومه اشتباه لفظی کرد..

........................

تو رادیو هم طرف داشت راجع به بازیکن فوتبالی حرف می زد که تو مصاحبه ژریروز یه چیزی گفته.. تو مصاحبه امروز حرف خودشو انکار کرده..

مجری گفت که یکی به این آقای بازیکن بگه که هنوز!!!!!! هنوز تو صدا و سیما فتوشاپ نیومده که بتونند صدای شما رو بذارند رو تصویر یکی دیگه یا اینکه صدای شما رو تقلید کنند بذارند رو تصویرتون.. !!!!!!!!!!!(شاید دقیقا اینطوری نگفت ولی همینو گفت)

این حرف جناب مجری اینقدر احمقانه بود که حد نداره..

اولا می گه فتوشاپ ولی اینقدر نوفهمه که تو فتوشاپ عکس ها رو تغییر می دن.. در ضمن هنوز این صنعت وارد سیما نشده؟!!!!!!!!!!!

بعد اینکه اونی که طرف می خواست بگه مونتاژ بوده شاید..

بعد اگه همچین چیزی نیست.. چطور فیلم می سازند؟

چطور صحنه های فیلم ها رو درست می کنند..

چطور بعضی ........ اینو نگم بهتره سی در سی که چه عرض کنم بحث سی در چهل می شه.........

شاید گوینده یا نویسنده  متن اصلا معنی فتو شاپ رو نمی دونست یا کلا فکر کرد مثلا دایناسور نشون می دن طرف رفته دوران حجر و به دایناسوره مقداری پول داده تا براش بازی کنه...

یا اینکه صحنه های طوفان دریا واقعی بوده و یه عده چیز مخ می رن برا لذت بردن شما تو کشتی تایتانیک و بعد می خورند به کوه یخ و یه سری هم غرق می شن...

........................

یه تراکت تبلیغاتی دیروز بهم دادن برا یه مهد کودک و پیش دبستانی ..

تا قبل از مدرسه به دختران (چون دخترانه بود) هزار و یک چیز من جمله سواد یاد بدن...

این سوادش مهمه.. چون می خوان هم اینگیسی یاد بدن هم فارسی هم فرانسه.. ولی اوقات فراغت کودکانمون رو با فراقت پر کنند...

فکر کن طرف تو تبلیغاتش نوشته اوقات فراقت........

به جای فراغت..

تماس که گرفتند حتما بهشون می گم که شما که تو تبلیغات گستردتون فراغت رو با قاف می نویسید صلاحیت ندارید تا بچه ام روبفرستم مهد شما..

بی صبرانه منتظر تماسشون هستم..

 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٩




عزیزم!!!

نوه متولی مسجد .. یا یکی از متولیان مسجد.. که گویا دخترکی است امده بود تا با پارسا بازی نماید..

هنگامی که داشت می رفت برادرزاده عزیزم گفت .. خداحافظ عزیزم..

دخترک گفت: تو نباید به من بگی عزیزم.. من دخترم تو پسری..

پارسا : چه ربطی داره.. من و تو با هم دوستیم.. من به تو احترام گذاشتم و گفتم عزیزم..

و نمی دانم این وسط چه شد..

پارسا از اینکه دخترک احترام سرش نمی شود.. عصبانی شد و دخترک را از خانه انداخت بیرون.. و در را محکم بست..

...............

 

پ ن بی ربط ولی قابل توجه:

برادر.. محترم.. وقتی سرما خوردی..

وقتی به قول خودت الرژی داری.. و عطسه می کنی تو دستت.. با همون دست پس از سیم ثانیه نیا لپ دخترک منو نکش..

حیف من اون شلوار رو می خواستم.. وگرنه به جای اینکه بهت بگم اگه دخترم مریض شه من می دونم و شما همون جا بهت می کنم با دست عطسه ایت به دخترک من دست نزن..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٩




بابا جون تولدت مبارک..

سلام بابا جونم تولدت مبارک..

عاشق صدای خوشحالت پشت تلفن..

عاشق خوشحالیتم..

وقتی بهم گفتی کلک چطور یادت مونده من کلی کیفور شدم..

تا عمر دارم سعی می کنم یادم نره بابا جون جونی.. شهریوری من..

 

 

 

 

یه سری پ ن بی ربط ناجور:

.................

عکس لباس خاص موجود در وبلاگ دخترکم عکس لباس من نیست..

اینقدرها هم با شما صمیمی نشدیم که..

...........

یحتمل مشکوک خان (دوست معصوم) به دعوت عزیز جون خان بیاید منزل ما..

فکر کن..

عزیز جون هم مایندش جر خورده..

انگاری فقط منم در عصر پارسنگی زندگی می کنم..

...........

لباس های جینگول مستونی خریدیم.. که عزیز جون همه اش در فکر ماست..

گفته باشم ..

نگی نگفتم....

احساسات را این لباس ها تلطیف می کند..

من خودم را در اینه می بینم احساساتی می شوم چه برسد به عزیز جون خان..

هر چند اصلا تمایلی به برانگیختن احساسات توسط لباس نیستم.. ولی خوب پیش می اید..

و البته هر چند عزیز جون خان می گوید بی لباس برانگیزاننده تری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و زیباتر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

...............

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩




عکس کیک سالگرد 8 سال با هم بودن...

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩




استفتا!!!

ما در فرشگاهی رفتیم و خرید کردیم..

فروشگاه مذکور کلی ما رو معطل کرد..

ما ۶ تکه لباس خریدیم..

فرد مذکور کلی (۴ بار) حساب کرد..

و بالاخره یک عدد شلوارک ۶٨٠٠ تومنی را حساب نکرد..

آیا این مال که همان شلوارک باشد حلال است؟

ما دو شلوارک خریدیم... عین هم با رنگهای متفاوت.. یکی را من بر داشتم یکی را مصوم یا زهره برخواهد داشت..

آیا شلوارک جزو اقلام حرام است؟

 

آیا هنگامی که این شلوارک تن ماست و از انجاییکه نمی دانیم  کدام یک از این شلوارک ها حرام است(مال من یا مال زهره ) نماز خواندن با ان محل ایراد است؟

آیا اگر ما این شوارک را نصف کنیم.. یعنی به جای اینکه یکی مجانی شود.. یکی ۶٨٠٠هر کدام ٣۴٠٠ بپردازیم.. یه پاچه شلوارک ما حرام است؟

آیا هر عملی... هر عملی در حالیکه شلوارک تنم باشد انجام دهم اعمالم حرام است.. یا نیمی از آنها حرام خواهد بود..

در یک نماز چار رکعتی با پوشیدن این شلوارک(بی شباهت به شو* رت نیست و می توانم زیر دامن برا خواندن نماز بپوشم.. آیا دو رکعت قبول است.. دو رکعت باطل .. اگر آری.. در نماز سه رکعتی حکمش چیست؟

اصلا اگر طرفی که این شلوارک را بپوشد و نماز گزار نباشد باید دنبال پرتقال فروش باشیم؟!!!!!!

اگر هنگام خواندن نماز بی شلوارک نماز بگذاریم چه؟

آیا هنگام نماز شلوارک لازم است..

آیا شلوارک نیمه حرام روزه را هم باطل می کند..

آیا باید این شلوارک را هنگام ج .. ن ..................................بییییییب.. بودن و حائ..........ض بودن پوشید؟

اصلا بریم پولش را پس دهیم و ٨ تومن پول کرایه دهیم بابت این ۶٨٠٠............

اصلا این شلوارک را بپوشیم و به ریش هر چی گرانفروشه بخندیم تا او باشد به ما تخفیف دهد...

اصلا آیا فردی که واجد شرایط پاسخگویی به استفتا من باشد وبلاگ می خواند..

آیا تا امدن جواب من باید این شلوارک جینگیل مستون را از تن برون کنم یا استفاده کنم تا جوابیه بیاید..

آیا بماند روزیییییییی روزگاری گذرم خورد به انجا بروم پول اقاهه را بدهم و منت سرش بذارم..؟؟؟؟

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩




خواب...

چقدر بد بود خوابم.. با عزیز جون بودم تو خواب همه جوره!!!!! ولی انگار شوهرم نبود و وقتی شوهرم امد.. من وقتی با اون بودم همه جوره!!!!!!!!!!! بهش در نهایت احساس گفتم عزیز جون خان....

سایه عزیز جون خان داشت از دور با حسرت من و اون که مثلا شوهرم بود می دید..

من دوست نداشتم با همسرم باشم و می خواستم برم پیش عشقم عزیز جون خان...

یه تیکه برا شوهرزم لاو ترکوندم.. همسرم با حسرتی وصف ناپذیر گفت.. همیشه با من اینجوری باش...

حالم داشت از اون به هم می خورد..

در اولین فرصت رفتم و خودم تو اغوش عزیز جون خان که حالا دلش از گرفته بود جا کردم..

خواب بدی بود....

................

می گن خواب رو به اب بگید.. حتما اون موقع وبلاگ نبوده!!!!!!!!

........

به عزیز جون خان تکه ای از خواب رو گفتم..مخصوصا قسمت همه جوره اش رو!!!!!!!!!!!!! گفت اشنا بود.. گفتم اره متاسفانه...

حسادت تو صداش موج می زد... برا اولین بار از شنیدن خوابم.. برام جالب بود.. گفت حتما بهش فکر کردی...

گفتم نه.. بابا حالم از مرتیکه به هم می خوره.. یه نفس راحت کشید.. شنیدم صدای نفسشو.. گفت خوب عزیزم از بس ازش بدت میاد بهش فکر کردی.. گفتم نه بابا ... اصلا بهش فکر نمی کنم..  فقط کلا حوصله شو ندارم..

گفت .. (این بار با حالت ارام تر) خودتو اذیت نکن صدقه بذار کنار.. گفتم کفاره هم دادم..

دیگه صداش عادی شده بود...

............

یه چیز دیگه می خواستم بنویسم.. یادم نمیاد.. یادم اومد می نویسم..

دیشب کیک و شمع داشتیم..

عکسشو در اولین فرصت می ذارم..

........

کیک رو از قنادی ضیافت تو شهرک غرب خریده بود.. خیلی خوشمزه بود.. ولی همسرم از فروشنده های حیض و لاس زن و بی فرهنگش حالش بد شده بود.. می گم بلانسبت تا به کسی برنخوره..

ولی اگه خانم برازنده ای باشید مطمئنا تحویلتون می گیرن..

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩




بازم مبارک...

فردای  نامزدیمون... مبارک..

٣ساعت دیگه محرم شدنمون مبارک...

حلقه خریدنمون مبارک..

کنار دریا رفتمنوم مبارک.. شام که نه عصرانه دو نفرمون مبارک..

قول های کنار دریامون مبارک..

...........

 

فرگل رقاص من روزگاران دور  یه کرد انگلیسی زبان بوده که شدیدا به شعر و رقص علاقه داشته و در هند زندگی می کرده..

پس پیدا کنید پرتقال فروش را...

.............

دیشب رفتیم خونه ازی اینها..

............

راستی پست مسابقه نوشته شده در ٣١ مرداد رو از دست ندهید..

جواب مسابقه رو بدهید...

در همان پست.. فعلا یه نفر خیلی رومنس نوشته...

............

فرگلم داره می شمره...

قبلا می شمرد ولی بی هدف.. ولی الان مداداشو ردیف کرده و دونه دونه می شماره....

......

وبلاگش بازم به روزه.. با موضوعات برج میلاد.. 

 

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩




چنجینگ!!!

حالم گرفته است..

بدجوری گرفته است..

فیلم چنجینگ هم دیدم بدجورتر گرفته است..

در صحنه ای که پدر مادر بچه رو بغل می کنن من فقط گریه کردم..

دخترکم رو پام خوابیده بود..

اول بگوو ماشالله ......

دخترکم بدجور ناز شده.. هر روز نازتر از دیروز.. دینگ دینگ..

هر چند بیمار.. هر چند .. تب دار.. ولی ناز.. ناز..

هر روز که می گذره بیشتر می فهمم خدای کلک چطوری مطمئن بود نسل ادمی که بوجود اورده انقضا پیدا نمی کنه که هیچ.. منفجر هم می شه دنیا از جمعیت..

چون حس مادرانه مادرها نمی ذاره که بچه نداشته باشند..

اگه مشکلات دیگه در بین نبود باز هم بچه دار می شدم.. تا این حس نوزاد دوستی و بچه دوستی رو ارضا کنم..

می دونم خودخواهی.. ولی این خودخواهی مادرانه است که زن ها مادر می شن.. و خانواده ها گرم..

البته اینو بگم ها.. خیلی سخته.. خیلی سخته بچه داشتن..

وقتی بچه ام تب می کنم من از زندگی ساقط می شم.. ساقط رو درست نوشتم؟

این دختر من یه لهجه اینگیلیسی داره که میخوای درسته قورتش بدی..

سی دی مجیک انگلیش براش می ذارم.. خیلی بهتر از اینه ک ه عمو پورنگ جون هی ویز ویز کنه..

هر چند دخترم امر می کنه چی بذارم.. الان همن تو مغزم هی می گه ..مجیک انگلیش مجیک انگلیش...

اگه بدونین .. یه جوری می گه ددی که می خوای خودتو پاره پاره کنی.. نمی دونم کی گفته بهش اینقدر قشنگ حرف بزن.. فارسی رو اینقدر خوب حرف نمی زنه..

عروسکشو گذاشته رو پاش.. داد می زنه ماماااااااااااااااااااااااااااان

پتو بیار.. بچه خسته است.. لالا بزنم... زود بیا... بچه خسته شده...

.........

می خوام یه روز که گله زنگ بزنم به هانی فرگلم باهاش حرف بزنه..

البته هانی بگه کی؟

........

فعلا بای..

 

نوشته : سیب مهربون در ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩




تولدم مبارک!!!!!!!!!!!!

سلام..

نه بابا زیاد شگفت زده نشید .. تولدم همون ٢٩ مرداد بود.. ولی تو شناسنامه امروز..

صبح که بیدار شدم دو تا اس ام اس داشتم .. یکی از همراه اول.. یکی از بانک پارسیان...

کلی حال کردم...

مخصوصا از بانک پارسیان تبریک دریافت کردم..

کاش قدیم ها همون تاریخ تولد بهت شناسنامه می دادند عین الان.. اونوقت کلی حال می داد..

مال همراه اول خیلی شگفت زده ام نکرد .. چون هیچوقت با همراه اولم احساس تنهایی نکردم!!!!!!!!!!!!!

دیشب کلی به داماد اینده اس ام اس دادم.. تا خجسته شه.. اسنقدر با ا دب حد نداره..

کلی احساساتیه..

تازه ۶ سال از من کوچیکتره و ٩ سال از عزیز جون خان..

فکر کن!!!

یه چیزی شمع که گذاشتم رو کیک تولدم داداشی با احساسگفت: وای سیبی تو هم دیگه دهگان تولدت سه داره .. وای ... تو هم داری پسر می شی؟

انگاری نمی تونست تصور کنه منم بزرک شدم..

باری.. دلم خیلی گرفت.. هر چند تو دلم به هلو بودن خودم افتخار می کردم...

الان من و فرگل تنها شدیم.. صغری هم رفت..

فقط دلم به اومدن معصوم خوشه..

راستی روز پزشک رو به جامعه پزشکان.. و علی الخصوص پزشک دخترم که خیلی انسان با دانشی است تبریک می گویم و صمیمانه از راه دور دستش را می فشارم...

در ضمن سالگرد نامزدیمون را به خودمون تبریک می گم و از همین جا روی ماه عزیز جونم را می بوسم...

امشب ساعت ٩ همسرم انگشترم را دستم کرد.. نه مادر همسرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

..................................

 

فرگل با شعر تندتند کارتون داشت می خوند.. اینقدر قشنگ عین اون می خوند..

تازه جدیدا خیلی شعرها رو دوست داره تکرار کنه.. قبلا دوست داشت خودش شعر بگه.. شعر قشنگشو تو ولاگ خودش می نویسم..

..........................

پارسا زنگ زده بود خونمون من دلم درد می کرد با سختی جواب دادم..

پارسا: عمه سیبی.. مگه.. مگه.. اونجا.. تهران... .. هوا.. هوا.. سرده؟

من: نه عمه خیلی گرمه.. برا چی پرسیدی؟؟؟

پارسا: آخه صداتون خیلی سرد حرف می زنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

....................

پارسا: عمه سیبی ممنونم بابت اینکه برا من دوچرخه خردین.. خواستم زنگ بزنم ازتون تشکر کنم.

...........

پارسا: عمه معصوم باید زودتر با عمو مشکوک ازدواج کنه..

مادرش چرا؟

آخه عمه معصوم بارداره.. اینو بفهم بزرگ.. عمه معصوم بارداره!!!!!!!!!!!!!!!

(اثرات سو سریال های ماه رمضون)

نوشته : سیب مهربون در ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩




خاطرات سيب كوچولو

سیب مهربون

¤من هر چی بخوام اینجا می نویسم..طاقت نداری نخون . خانواده حق خوندن این مطالب رو ندارن.¤

نامه هاتو بده به من
سیب مهربون


انبار سيب دوني

سيب تازه
تیر ٩٢
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥

سيب هاي دست چين

ما يه اكيپيم
فاستوس یعنی چه؟
شعر بند تمبانی
چهارشنبه می تونه روز خوبی باشه!
دلمه خارجی
سه حیوان زندگی من
شاید خودم شاید او

عكسهايي از باغ سيب

عكس خانوادگي

دوست هاي سيب كوچولو

افندوکهای قزن قلفی
سیبک مهربون۲
سیبک مهربون۱
آسمان آبی ساندی مهربون
هراسستان
نانا مهربون
سيبک مهربون ۳
چرخ و فلک آمینا گلم
داستانهای محمد رضا
IQهایی در حد سس مایونز
مازنی پاپلی
صميمی ترين دوست من
روزهای زندگی شيدا
زندگی ما و غزل
اتاقی از آن خورم
من دل تو زندگی
لیدی جین
هراسستان
حرافی
اینجا مدرسه نیست
طراح قالب


آمار سيب دزد ها

  RSS 2.0